.
🟥 به مناسبت زادروز( ۷ نوامبر): نگاهی به زندگی و جهان فکری آلبر کامو
بخش سوم
✍ رضیالدین طبیب
اینکه جهان چگونه باشد، مشخصاً به بخشی از طبیعت آدمی باز میگردد که بر شالوده احساساتی چون عدالت و انصاف بنیاد يافته و غایت همه ما آن است که جهان جائی منصفانه باشد: شیفته آنیم که شرارت کیفر داده شود و فضیلت پاداش؛ نیز در پی یافتن پاسخی معقول برای این پرسش که چرا وقایع بد برای افراد خوب رخ میدهند و اتفاقات خوب برای افراد بد؛ یا آنکه چرا ما اینجا هستیم، به کجا میرویم و معنای همه اینها چیست.
اما جهانِ ما واقعاً چگونه است؟
به چشم کامو _ و تا آنجا که گویا همگی مطلعیم _ شرارت هیچگاه بادافره نمیبیند، اعمال نیک غالباً بیاُجرَت میمانند، وقایع خوب برای افراد بد رخ میدهند و رویدادهای بد برای افراد نیک؛ و از آن بدتر اینکه ما اساساً درکی از هیچیک ازین اتفاقات نداریم. پس به زعم این نابغه، ما نمیتوانیم آنچه را که «میخواهیم» در این جهان درک کنیم. در نتیجه، آموزه پوچی کامو هم وجهی متافیزیکی مییابد و هم بُعدی معرفتشناختی؛ در مقام یک فرضیه متافیزیکی، «پوچی» به معنای تقابلی غمانگیز میان ذهن انسان و جهانی بیتفاوت است: آنچه وجود دارد دو چیز است: «ذهنی است که "میخواهد" و جهانی که این خواسته را مدام "ناامید میکند"؛ و از جایگاه معرفتشناختی، «پوچی» معنایش میل بیهودۀ ما برای فهم و محدودیتهای ریشهای دانش ماست. ما میخواهیم بفهمیم اما نمیفهمیم!
پرسپکتیو فلسفی کامو از مفهوم "پوچی" گریزناپذیر است؛ بنابراین حال که گریزناپذیر است، مسئله اساسی انسان و آنچه که او باید بدان توجه کند، این است که آیا باید همچنان با پوچی زیست کند؟ و اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟
«اسطوره سیزیف» پیش از هرچیز نقدی پرمایه و مستحکم بر بسیاری از دیدگاههای اگزیستانسیالیستی روزگار خود است، بهویژه در پاسخ به کوشش متفکران چون کییرکگور، یاسپرس و هایدگر برای غلبه بر پوچی از طریق توسل به هرگونه امر متعالی. کامو ادعا میکند که این متفکران پیشفرض میگیرند که زندگی به نحوی پوچ است، اما سپس راهحلی برای پوچی پیشنهاد میکنند و به این ترتیب با خود در تناقض قرار میگیرند.
کامو _ برخلاف غول سترگی چون مارتین هایدگر_ از درآویختن به امر متعالی(مثل مذهب یا عرفان)خودداری میکند؛ برای او، پوچی_ به معنای «جدائی» بین ما آدمیزادگان و جهان_ نمایانگر نوعی وضعیت ناگزیر انسانی است. کامو تصور میکند که به جای چنگ زدن به یک "امیدواری دروغین"، باید صاحب نوعی آگاهی زنده و نیرومند از مفهوم پوچی باشیم و بر علیه چنین وضعیتی عصیان کنیم. به علت همان عصیانگری است که کامو معتقد است سیزیف_هریک از ما_ نباید ابداً مورد ترحم قرار گیرد. سیزیف از نظر او «قهرمانِ پوچی» است زیرا او آگاهانه "انتخاب میکند" تا در مواجهه با پوچی «زندگی کند». این «تصمیمِ به زیستن» بدین معناست که سیزیف «به واسطه نگرش و دیدگاه خود» میتواند خود را از بند مجازاتش رها سازد و بر وضعیت خود، بدون آنکه تغییر بدهد، غلبه کند. سیزیف از گستره بیکران مجازات خود آگاه است: او کاملاً از سرنوشتی که خدایان بر او تحمیل کردهاند و بیهودگی کامل وجودش آگاهی دارد. با این حال، شورمندی، آزادی و طغیانش، او را نیرومندتر از مجازاتی میسازد که قرار بود او را درهم بشکند.
در این بین، عشق، آشکارا، یکی از قویترین دلایلی که بود که زندگی را به چشم کامو واجد ارزش و معنا میساخت. کامو که تا پیش از یافتن معشوق ابدی خود، دو ازدواج ناموفق را از سر گذرانده بود، به ناگاه خود را در سرآغاز سیسالگی در آستانه عشقی آتشین و جاودان یافت؛ دل دادن به زن زیبا و جوانی اهل اسپانیا و ساکن فرانسه، که کامو تا پایان عمر در عشقش به او وفادار ماند؛ اگرچه کاسارس در آغاز کم از تأهل کامو زبان به شکايت نگشود، اما سرانجام دختر جوان هم شورمندانه سخن به زبان عشق باز کرد:
.
"همه جا تو را میخواهم، تمامت را، تمام تمامت را، تو را برای همیشه میخواهم. بله، همیشه، و نه که بگویند «اگر...» یا «شاید...» یا «به شرط اینکه...» تو را میخواهم، میدانم، این نیاز است و من تمام قلبم را، تمام روحم را، تمام خواست و ارادهام را و حتی اگر لازم شود تمام بیرحمیام را در راه داشتنت خواهم گذاشت."
شاید کامو ریشههای تاریخی و وجودی مادر را به ناگاه در وجود زنی از همان تبار یافته بود و در کنارش همان آرامش را یافته بود: "ماریا کاسارِس"، هنرپیشهای بااستعداد و صاحب سبک در تئاتر آن روزهای فرانسه و اروپا که عمیقترین تأثیر را بر حیات عاطفی این نویسنده محبوب گذاشت.
@Renaissancetranslate
🟥 به مناسبت زادروز( ۷ نوامبر): نگاهی به زندگی و جهان فکری آلبر کامو
بخش سوم
✍ رضیالدین طبیب
اینکه جهان چگونه باشد، مشخصاً به بخشی از طبیعت آدمی باز میگردد که بر شالوده احساساتی چون عدالت و انصاف بنیاد يافته و غایت همه ما آن است که جهان جائی منصفانه باشد: شیفته آنیم که شرارت کیفر داده شود و فضیلت پاداش؛ نیز در پی یافتن پاسخی معقول برای این پرسش که چرا وقایع بد برای افراد خوب رخ میدهند و اتفاقات خوب برای افراد بد؛ یا آنکه چرا ما اینجا هستیم، به کجا میرویم و معنای همه اینها چیست.
اما جهانِ ما واقعاً چگونه است؟
به چشم کامو _ و تا آنجا که گویا همگی مطلعیم _ شرارت هیچگاه بادافره نمیبیند، اعمال نیک غالباً بیاُجرَت میمانند، وقایع خوب برای افراد بد رخ میدهند و رویدادهای بد برای افراد نیک؛ و از آن بدتر اینکه ما اساساً درکی از هیچیک ازین اتفاقات نداریم. پس به زعم این نابغه، ما نمیتوانیم آنچه را که «میخواهیم» در این جهان درک کنیم. در نتیجه، آموزه پوچی کامو هم وجهی متافیزیکی مییابد و هم بُعدی معرفتشناختی؛ در مقام یک فرضیه متافیزیکی، «پوچی» به معنای تقابلی غمانگیز میان ذهن انسان و جهانی بیتفاوت است: آنچه وجود دارد دو چیز است: «ذهنی است که "میخواهد" و جهانی که این خواسته را مدام "ناامید میکند"؛ و از جایگاه معرفتشناختی، «پوچی» معنایش میل بیهودۀ ما برای فهم و محدودیتهای ریشهای دانش ماست. ما میخواهیم بفهمیم اما نمیفهمیم!
پرسپکتیو فلسفی کامو از مفهوم "پوچی" گریزناپذیر است؛ بنابراین حال که گریزناپذیر است، مسئله اساسی انسان و آنچه که او باید بدان توجه کند، این است که آیا باید همچنان با پوچی زیست کند؟ و اگر پاسخ مثبت است، چگونه؟
«اسطوره سیزیف» پیش از هرچیز نقدی پرمایه و مستحکم بر بسیاری از دیدگاههای اگزیستانسیالیستی روزگار خود است، بهویژه در پاسخ به کوشش متفکران چون کییرکگور، یاسپرس و هایدگر برای غلبه بر پوچی از طریق توسل به هرگونه امر متعالی. کامو ادعا میکند که این متفکران پیشفرض میگیرند که زندگی به نحوی پوچ است، اما سپس راهحلی برای پوچی پیشنهاد میکنند و به این ترتیب با خود در تناقض قرار میگیرند.
کامو _ برخلاف غول سترگی چون مارتین هایدگر_ از درآویختن به امر متعالی(مثل مذهب یا عرفان)خودداری میکند؛ برای او، پوچی_ به معنای «جدائی» بین ما آدمیزادگان و جهان_ نمایانگر نوعی وضعیت ناگزیر انسانی است. کامو تصور میکند که به جای چنگ زدن به یک "امیدواری دروغین"، باید صاحب نوعی آگاهی زنده و نیرومند از مفهوم پوچی باشیم و بر علیه چنین وضعیتی عصیان کنیم. به علت همان عصیانگری است که کامو معتقد است سیزیف_هریک از ما_ نباید ابداً مورد ترحم قرار گیرد. سیزیف از نظر او «قهرمانِ پوچی» است زیرا او آگاهانه "انتخاب میکند" تا در مواجهه با پوچی «زندگی کند». این «تصمیمِ به زیستن» بدین معناست که سیزیف «به واسطه نگرش و دیدگاه خود» میتواند خود را از بند مجازاتش رها سازد و بر وضعیت خود، بدون آنکه تغییر بدهد، غلبه کند. سیزیف از گستره بیکران مجازات خود آگاه است: او کاملاً از سرنوشتی که خدایان بر او تحمیل کردهاند و بیهودگی کامل وجودش آگاهی دارد. با این حال، شورمندی، آزادی و طغیانش، او را نیرومندتر از مجازاتی میسازد که قرار بود او را درهم بشکند.
در این بین، عشق، آشکارا، یکی از قویترین دلایلی که بود که زندگی را به چشم کامو واجد ارزش و معنا میساخت. کامو که تا پیش از یافتن معشوق ابدی خود، دو ازدواج ناموفق را از سر گذرانده بود، به ناگاه خود را در سرآغاز سیسالگی در آستانه عشقی آتشین و جاودان یافت؛ دل دادن به زن زیبا و جوانی اهل اسپانیا و ساکن فرانسه، که کامو تا پایان عمر در عشقش به او وفادار ماند؛ اگرچه کاسارس در آغاز کم از تأهل کامو زبان به شکايت نگشود، اما سرانجام دختر جوان هم شورمندانه سخن به زبان عشق باز کرد:
.
"همه جا تو را میخواهم، تمامت را، تمام تمامت را، تو را برای همیشه میخواهم. بله، همیشه، و نه که بگویند «اگر...» یا «شاید...» یا «به شرط اینکه...» تو را میخواهم، میدانم، این نیاز است و من تمام قلبم را، تمام روحم را، تمام خواست و ارادهام را و حتی اگر لازم شود تمام بیرحمیام را در راه داشتنت خواهم گذاشت."
شاید کامو ریشههای تاریخی و وجودی مادر را به ناگاه در وجود زنی از همان تبار یافته بود و در کنارش همان آرامش را یافته بود: "ماریا کاسارِس"، هنرپیشهای بااستعداد و صاحب سبک در تئاتر آن روزهای فرانسه و اروپا که عمیقترین تأثیر را بر حیات عاطفی این نویسنده محبوب گذاشت.
@Renaissancetranslate