لو: اره چیز خاصی نیست، واقعا متاسفم اصلا قصد این کار نداشتم، پام گیر کرد.
-مشکلی نیست، حالتون خوبه؟!
لو:اره ممنون.فقط ی بریدگی کوچیکه.
تا دستمو اوردم بالا و نگاش کردم دیدم همه دورمون ی جور ناجوری نگام میکنن انگار قاتل دیدن.
پسره ام ی جور گُنگی مکث کرده بود.
اومدم بپرسم موضوع چیع یهو یکی از پشت کشیدم عقب.
تعجب کردم، تا چند دقیقه پیش اون ور بود اصلا حتی نگاهمم نکرد! چ مرگشه!؟
لو: لیام!
لی: حالت خوبه؟!
لو: اوم، حواسم نبود خوردم ب این آقا...
زد تو حرفم،
لی: من حواسم بهش هست.
همینطوری موندبودم موضوع چیع چرا همه انقدر ناجور نگاهمون میکنن.
دستمو گرفت اومدیم بریم یهو پسره بلند داد زد:
-اوکی گایز، همه ریلکس باشین،مثل اینکه اینجا مهمون داریم.
فکنم رئیسی چیزی بود چون
تا اینو گفت همه برگشتن سر کار خودشون،ی لبخند گنده ای رو لباش بود اومد جلو دستشو انداخت رو شونه های لیام و اروم گفت
-اوه مستر پین میبینم ک دوست کوچولوی دوستداشتنی رو اوردی!حالا متوجه میشم چرا دانشجو درسخونی مثل تو کلاسشو میپیچوند، واقعا خوشمزه ب نظر میاد.
ی نگاه بدی بهم کرد ک انتظار نداشتم.
لو:بابت تصادف متاسفم،ولی اگه دوستشی ینی سن من از جفتتون بیشتر لدفا مراقب حرف زدنت باش.
-اوه بله بی ادبی منو ببخشید ، عمیقا معذرت میخوام، شما جناب؟!
لو: تاملینسون، لویس تاملینسون.
-خیلی خوشبختم من "زین مالیکم "صاحب کلوب. لدفا زین صدام کن.
با اینکه ی لبخند گشاد رو کل صورتش بود ولی باز ته چهرش خوف ناک بود:// چشونه جوانای امروزی.
اومدم دست بدم باهاش لی یهو دستمو گرفت
قیافش دوباره ترسناک شده بود و اخم کرده بود.
لی: باید اول زخمتو ببندیم.
ز: مستر پین مثل همیشه که بداخلاقی، ولی درست میگی اون زخم هرچی زودتر باید بسته بشه تا کل کلوبو بگا نداده. هرچند ک جلوی عطرشو نمیشه گرفت... میشه لیام؟!
لی: مراقب حرفات باش.
تو حرفاش خیلی تیکه مینداخت
نفهمیدم منظورش دقیقا چیع ولی قیافه دوتاشون مثل گربه های در حال جنگ شده بود زل زده بودن تو قیافه هم "-"
لو: اوکی شما دوتا اروم باشین من خودم ی کاریش میکنم.
ز: لدفا کارتون تموم شد ب ما ملحق بشید طبقه بالا منتظرتونم.
لو: حتما.
اون یارو زین رفت
لو: اوی دستمو ول کن.
هیچی نگفت چهرش ترسناک بود و سرد
همونطوری اونجا واستاده بوده بدون اینکه چیزی بگه با عصبانیت بهم زل بود.
مچمو بزور از تو دستش در اوردم.
رفتم تو دستشویی و زخم دستمو شستم.
خونش بند اومد، برگشت طرف طبقه بالا
تو فکر بودن ماجرا چیع،
باید اون جنبه خبرنگاریمو روشن کنمو سر از کارشون در بیارم.
لو: اره خودشه لو گیرش بنداز، تو میتونی.
لی: کیو میخوای گیر بندازی!؟
لو: شت لیام سکتم دادی:/
لی: داری چ غلطی میکنی؟!
لو: اون دقیقا جمله منه:/
دوباره همون لیام همیشگی شده بود اومد جلو بهم نزدیک شد، منم عقب عقب رفتم خوردم ب دیوار .
خواستم از بقل در برم دستاشو گذاشت رو دیوارو گیرم انداخت. هرچی فشار دادم نتونستم ی اینچ دستشو تکون بدم. همونطوری داشت بهم خیره خیره نگاه میکرد بدون اینکه چیزی بگه.
نوچ فایده نداره زورم بهش نمیرسه-_- نقشه دوم رو باس اجرا کنم:|
ی نفس عمیق دادم بیرونو صاف تکیه دادم ب دیوار
تو چشماش نگاه کردم.
لی: وات:|؟!
لو: ببین فک نکن چون اجازه میدم برام تاب بازی در بیاری با این قیافه لنتیت منو میترسونیا!پس باهام درست حرف بزن.
لی:اوکی سوال دقیقم اینکه، اینجا چ غلطی میکنی؟
داد کشید رو سرم،قاطی کردم دیگه نتونستم خوب رفتار کنم.
لو: بزار فک کنم، اومد دنبال ی عنتر بی احساس ک ۲ هفته اس خونه نیومده و جواب تلفنمو نمیده. میشناسیش؟! وقتی هم پیداش میکنم مثل ی عوضی تمام عیار نگام میکنه و ک مثلا منو نمیشناسه.
اگه این هنوز جز اون بازیای مسخرته بدون ک من بدجوری قاطی کردمو خسته شدم.
با عصبانیت اینارو بهش گفتم.
منتظر بودم هر جوابی بده ک دوباره برینم بهش
یهو قیافش تغییر کرد و سرشو تکیه رو شونم و ی نفس عمیق داد بیرون.
لی:...شت... لنتی گفتم منتظرم بمونو بچه بازی در نیار...حالا باس چیکار کنم، چطوری ازت مراقبت کنم دربرابر اون...
لو: موضوع چیع؟ مراقبت؟! اون کیه؟! اصلا داری چ گوهی میخوری؟!
لی: تو چرا هیچوقت ب حرفم گوش نمیدی؟!
لو: چون تو هیچی دقیق برام توضیح نمیدی؟! همش منو تو دلشوره و نگرانی و استرس میزاری! حتی جواب تلفنم نمیدی... نمیگی چ حسی بهم دست میده وقتی نمیتونم حتی صداتو بشنوم،ن قیافتو ببینم... وقتی ام پیدات میکنم محلم نمیدی.چرا؟!چون جز "بازیته"...
لی:چون نمیخواستم از دستت بدم...
صداش خیلی پکر بود
یدونه زدم پشت گردنش
لو: احمق جون ،هرچی هست لازم نیست تنهایی انجامش بدی، چون هردومون ی جور زجر میکشیم، اگه نمیخوای الان بهم بگی عیبی نداره ، فقط برگرد خونه پیشم... من بدون تو خیلی تنهام.
لی: خفه شو لو مگه ن نمیتونم جلو خودمو بگیرم.
لو: گمشو عوضی سگ محلم میکنی الانم میخوای بکنیم:/ کونمم نمیدم بخوری
-مشکلی نیست، حالتون خوبه؟!
لو:اره ممنون.فقط ی بریدگی کوچیکه.
تا دستمو اوردم بالا و نگاش کردم دیدم همه دورمون ی جور ناجوری نگام میکنن انگار قاتل دیدن.
پسره ام ی جور گُنگی مکث کرده بود.
اومدم بپرسم موضوع چیع یهو یکی از پشت کشیدم عقب.
تعجب کردم، تا چند دقیقه پیش اون ور بود اصلا حتی نگاهمم نکرد! چ مرگشه!؟
لو: لیام!
لی: حالت خوبه؟!
لو: اوم، حواسم نبود خوردم ب این آقا...
زد تو حرفم،
لی: من حواسم بهش هست.
همینطوری موندبودم موضوع چیع چرا همه انقدر ناجور نگاهمون میکنن.
دستمو گرفت اومدیم بریم یهو پسره بلند داد زد:
-اوکی گایز، همه ریلکس باشین،مثل اینکه اینجا مهمون داریم.
فکنم رئیسی چیزی بود چون
تا اینو گفت همه برگشتن سر کار خودشون،ی لبخند گنده ای رو لباش بود اومد جلو دستشو انداخت رو شونه های لیام و اروم گفت
-اوه مستر پین میبینم ک دوست کوچولوی دوستداشتنی رو اوردی!حالا متوجه میشم چرا دانشجو درسخونی مثل تو کلاسشو میپیچوند، واقعا خوشمزه ب نظر میاد.
ی نگاه بدی بهم کرد ک انتظار نداشتم.
لو:بابت تصادف متاسفم،ولی اگه دوستشی ینی سن من از جفتتون بیشتر لدفا مراقب حرف زدنت باش.
-اوه بله بی ادبی منو ببخشید ، عمیقا معذرت میخوام، شما جناب؟!
لو: تاملینسون، لویس تاملینسون.
-خیلی خوشبختم من "زین مالیکم "صاحب کلوب. لدفا زین صدام کن.
با اینکه ی لبخند گشاد رو کل صورتش بود ولی باز ته چهرش خوف ناک بود:// چشونه جوانای امروزی.
اومدم دست بدم باهاش لی یهو دستمو گرفت
قیافش دوباره ترسناک شده بود و اخم کرده بود.
لی: باید اول زخمتو ببندیم.
ز: مستر پین مثل همیشه که بداخلاقی، ولی درست میگی اون زخم هرچی زودتر باید بسته بشه تا کل کلوبو بگا نداده. هرچند ک جلوی عطرشو نمیشه گرفت... میشه لیام؟!
لی: مراقب حرفات باش.
تو حرفاش خیلی تیکه مینداخت
نفهمیدم منظورش دقیقا چیع ولی قیافه دوتاشون مثل گربه های در حال جنگ شده بود زل زده بودن تو قیافه هم "-"
لو: اوکی شما دوتا اروم باشین من خودم ی کاریش میکنم.
ز: لدفا کارتون تموم شد ب ما ملحق بشید طبقه بالا منتظرتونم.
لو: حتما.
اون یارو زین رفت
لو: اوی دستمو ول کن.
هیچی نگفت چهرش ترسناک بود و سرد
همونطوری اونجا واستاده بوده بدون اینکه چیزی بگه با عصبانیت بهم زل بود.
مچمو بزور از تو دستش در اوردم.
رفتم تو دستشویی و زخم دستمو شستم.
خونش بند اومد، برگشت طرف طبقه بالا
تو فکر بودن ماجرا چیع،
باید اون جنبه خبرنگاریمو روشن کنمو سر از کارشون در بیارم.
لو: اره خودشه لو گیرش بنداز، تو میتونی.
لی: کیو میخوای گیر بندازی!؟
لو: شت لیام سکتم دادی:/
لی: داری چ غلطی میکنی؟!
لو: اون دقیقا جمله منه:/
دوباره همون لیام همیشگی شده بود اومد جلو بهم نزدیک شد، منم عقب عقب رفتم خوردم ب دیوار .
خواستم از بقل در برم دستاشو گذاشت رو دیوارو گیرم انداخت. هرچی فشار دادم نتونستم ی اینچ دستشو تکون بدم. همونطوری داشت بهم خیره خیره نگاه میکرد بدون اینکه چیزی بگه.
نوچ فایده نداره زورم بهش نمیرسه-_- نقشه دوم رو باس اجرا کنم:|
ی نفس عمیق دادم بیرونو صاف تکیه دادم ب دیوار
تو چشماش نگاه کردم.
لی: وات:|؟!
لو: ببین فک نکن چون اجازه میدم برام تاب بازی در بیاری با این قیافه لنتیت منو میترسونیا!پس باهام درست حرف بزن.
لی:اوکی سوال دقیقم اینکه، اینجا چ غلطی میکنی؟
داد کشید رو سرم،قاطی کردم دیگه نتونستم خوب رفتار کنم.
لو: بزار فک کنم، اومد دنبال ی عنتر بی احساس ک ۲ هفته اس خونه نیومده و جواب تلفنمو نمیده. میشناسیش؟! وقتی هم پیداش میکنم مثل ی عوضی تمام عیار نگام میکنه و ک مثلا منو نمیشناسه.
اگه این هنوز جز اون بازیای مسخرته بدون ک من بدجوری قاطی کردمو خسته شدم.
با عصبانیت اینارو بهش گفتم.
منتظر بودم هر جوابی بده ک دوباره برینم بهش
یهو قیافش تغییر کرد و سرشو تکیه رو شونم و ی نفس عمیق داد بیرون.
لی:...شت... لنتی گفتم منتظرم بمونو بچه بازی در نیار...حالا باس چیکار کنم، چطوری ازت مراقبت کنم دربرابر اون...
لو: موضوع چیع؟ مراقبت؟! اون کیه؟! اصلا داری چ گوهی میخوری؟!
لی: تو چرا هیچوقت ب حرفم گوش نمیدی؟!
لو: چون تو هیچی دقیق برام توضیح نمیدی؟! همش منو تو دلشوره و نگرانی و استرس میزاری! حتی جواب تلفنم نمیدی... نمیگی چ حسی بهم دست میده وقتی نمیتونم حتی صداتو بشنوم،ن قیافتو ببینم... وقتی ام پیدات میکنم محلم نمیدی.چرا؟!چون جز "بازیته"...
لی:چون نمیخواستم از دستت بدم...
صداش خیلی پکر بود
یدونه زدم پشت گردنش
لو: احمق جون ،هرچی هست لازم نیست تنهایی انجامش بدی، چون هردومون ی جور زجر میکشیم، اگه نمیخوای الان بهم بگی عیبی نداره ، فقط برگرد خونه پیشم... من بدون تو خیلی تنهام.
لی: خفه شو لو مگه ن نمیتونم جلو خودمو بگیرم.
لو: گمشو عوضی سگ محلم میکنی الانم میخوای بکنیم:/ کونمم نمیدم بخوری