روزی صدبار جلوی خودم رو میگیرم که فکرم آزاد نشه و به زانوم خیره نشم و نگم: چرا الان؟ چرا الان باید اینجوری می شد؟
مشخصه که هیچ دردی زمان خاصی نداره. اما انگار وقت هایی که نباید مشکلی پیش بیاد، احتمال بوجود اومدنش خیلی بیشتر از وقت های دیگه می شه.
الان دیگه زل زدم به زانوی سمت چپم و به این فکر می کنم که چرا باید دکتر بگه یه مشکلی داری که به سنت نمیخوره، چرا دکتر دومی باید بگه نرمی کشکک داری و چرا باید دکتر اولی بگه مینیسک زانوت آسیب دیده؟ چطور؟ چطوری وقتی من تمام فعالیت های این چند ماه اخیرم، مثل چند سال گذشته بوده و هیییچ تغییری نداشته؟ چطور این اتفاقا پیش اومد؟
واقعا غمگینم. انگاری که توانایی انجام هیچ کاری، جز دنبال دکتر گشتن ندارم.
کاش این یه هفته ده روز بعدی هم بگذره ببینم باید چه غلطی کنم واسه این زانوی بخت برگشته ام.
مشخصه که هیچ دردی زمان خاصی نداره. اما انگار وقت هایی که نباید مشکلی پیش بیاد، احتمال بوجود اومدنش خیلی بیشتر از وقت های دیگه می شه.
الان دیگه زل زدم به زانوی سمت چپم و به این فکر می کنم که چرا باید دکتر بگه یه مشکلی داری که به سنت نمیخوره، چرا دکتر دومی باید بگه نرمی کشکک داری و چرا باید دکتر اولی بگه مینیسک زانوت آسیب دیده؟ چطور؟ چطوری وقتی من تمام فعالیت های این چند ماه اخیرم، مثل چند سال گذشته بوده و هیییچ تغییری نداشته؟ چطور این اتفاقا پیش اومد؟
واقعا غمگینم. انگاری که توانایی انجام هیچ کاری، جز دنبال دکتر گشتن ندارم.
کاش این یه هفته ده روز بعدی هم بگذره ببینم باید چه غلطی کنم واسه این زانوی بخت برگشته ام.