HJ
Hamid Jafari
Forward from: سایت خبری-تحلیلی کلمه
🔴 تماس سوم
✍ محمد قمیشی
پدرم که تماس گرفت اینبار گفت به بند عمومیتری منتقل شده، چند نفری کنارش هستند، قرآنی دارد و چند کتاب دیگر، گفت دو سالیاست که ماه رمضان ها هم وقت نمیکنم ختم قرآن کنم اما اینجا وقتی شده تا قرآن و کتابی بخوانم و…
گفت اینجا رعایت سنم و جانبازی و آزادگی من را میکنند و هوایم را دارند. لحظهای توقف کرد، گفت و نکته مهم. گفت اینجا میگویند اگر خانواده ننویسند و نگویند و ساکت بمانند برایت بهتر است و کار هایت بهتر انجام میشوند، گفت من از شرایط بیرون چیزی نمیدانم اما میگویند ننویسند بهتر است.
گفتیم کجایی؟ اوینی؟ خندید و گفت یک چیز هایی را نمیشود گفت ولی جایم خوب است الحمدلله. به بازجویی که صدای آرامش میآمد گفت خوب چی بگم؟ دارند میپرسند دیگر و خندید. حالا فهمیدیم که صدای نوشتههای ما تا آنطرف میز در آن ناکجا آبادی که دوباره پدرم در اسارت آنها هست هم میرود.
چشم آقای بازپرس، چشم آقای بازجو هیچ چیز نمینویسیم تا پدرم وضعش خراب تر نشود. نمینویسیم که حالا هشت روز است در مملکت خود مفقود است. نمینویسیم که باید به کدام قانون متوسل شویم تا از کم ترین حقوق انسانی خود بهرهمند باشیم. با هیچ کس هم مصاحبهای نمیکنیم تا بگویم رحیم یادگاری های جبهه و اسارتش هنوز در بدنش نهفتهاند، مراقبشان باشید.
چشم آقای بازپرس، چشم آقای بازجو، پدرم چهار سال در اردوگاه های عراق از نوشتن نامه به خانواده و رساندن خبر زنده بودنش محروم بود، این هم بر روی آن، چشم هیچ نمینویسیم که رحیم کجاست؟ چرا در زندانی مخفیست؟ چرا حق گرفتن وکیل ندارد؟ چرا شماره پرونده هم ندارد؟ نمینویسیم. مفقودین عادت به ننوشتن طولانی دارند. آقای بازجو، آقای بازپرس، آقای قاضی، چشم. هیچ چیز نمینویسیم،هیچ چیز. چون اینجا ایرانِ آزاد و آباد ماست. امروز میخواهید ننویسیم، چشم. فردا میخواهید حرف نزنیم، چشم. روز دیگر میخواهید چشمهایمان را ببندیم، چشم. روز آخر میخواهید نفس نکشیم، چشم. اینجا ایران آزاد و آباد ماست. منتها گاهی شرایط جوری میشود که باید بگوییم چشم.
با افتخار
فرزند رحیم قمیشی
@kaleme
✍ محمد قمیشی
پدرم که تماس گرفت اینبار گفت به بند عمومیتری منتقل شده، چند نفری کنارش هستند، قرآنی دارد و چند کتاب دیگر، گفت دو سالیاست که ماه رمضان ها هم وقت نمیکنم ختم قرآن کنم اما اینجا وقتی شده تا قرآن و کتابی بخوانم و…
گفت اینجا رعایت سنم و جانبازی و آزادگی من را میکنند و هوایم را دارند. لحظهای توقف کرد، گفت و نکته مهم. گفت اینجا میگویند اگر خانواده ننویسند و نگویند و ساکت بمانند برایت بهتر است و کار هایت بهتر انجام میشوند، گفت من از شرایط بیرون چیزی نمیدانم اما میگویند ننویسند بهتر است.
گفتیم کجایی؟ اوینی؟ خندید و گفت یک چیز هایی را نمیشود گفت ولی جایم خوب است الحمدلله. به بازجویی که صدای آرامش میآمد گفت خوب چی بگم؟ دارند میپرسند دیگر و خندید. حالا فهمیدیم که صدای نوشتههای ما تا آنطرف میز در آن ناکجا آبادی که دوباره پدرم در اسارت آنها هست هم میرود.
چشم آقای بازپرس، چشم آقای بازجو هیچ چیز نمینویسیم تا پدرم وضعش خراب تر نشود. نمینویسیم که حالا هشت روز است در مملکت خود مفقود است. نمینویسیم که باید به کدام قانون متوسل شویم تا از کم ترین حقوق انسانی خود بهرهمند باشیم. با هیچ کس هم مصاحبهای نمیکنیم تا بگویم رحیم یادگاری های جبهه و اسارتش هنوز در بدنش نهفتهاند، مراقبشان باشید.
چشم آقای بازپرس، چشم آقای بازجو، پدرم چهار سال در اردوگاه های عراق از نوشتن نامه به خانواده و رساندن خبر زنده بودنش محروم بود، این هم بر روی آن، چشم هیچ نمینویسیم که رحیم کجاست؟ چرا در زندانی مخفیست؟ چرا حق گرفتن وکیل ندارد؟ چرا شماره پرونده هم ندارد؟ نمینویسیم. مفقودین عادت به ننوشتن طولانی دارند. آقای بازجو، آقای بازپرس، آقای قاضی، چشم. هیچ چیز نمینویسیم،هیچ چیز. چون اینجا ایرانِ آزاد و آباد ماست. امروز میخواهید ننویسیم، چشم. فردا میخواهید حرف نزنیم، چشم. روز دیگر میخواهید چشمهایمان را ببندیم، چشم. روز آخر میخواهید نفس نکشیم، چشم. اینجا ایران آزاد و آباد ماست. منتها گاهی شرایط جوری میشود که باید بگوییم چشم.
با افتخار
فرزند رحیم قمیشی
@kaleme