✨سخنان ناب✨


Channel's geo and language: Iran, Persian
Category: Quotes


شنیدن جملات بزرگان بخاطر بار مثبتشان همیشه انگیزه و روحیه بالایی را به وجود ما انسان ها می بخشد می تواند تلنگری در ادامه مسیر های زندگیمان باشددر این کانال سعی کرده ایم مجموعه ای از زیباترین وتآثیرگذارترین جملات بزرگان را در اختیار شما عزایزان قرار دهیم

Related channels

Channel's geo and language
Iran, Persian
Category
Quotes
Statistics
Posts filter


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
خوشبختی یعنی؛

به داشته ها، موقعیت ها و آدم هایِ خوبِ زندگی ام فکر می کنم.
به هرچیز یا هرکسی که دنیایِ مرا زیبا و حالِ مرا خوب می کند.
و می خندم؛
به رویِ تمامِ روزهایِ خوبی که در راهَند،
اتفاقاتِ خوبی که خواهند افتاد،
و آرزوهایی که برآورده خواهند شد.
خوشبختی یعنی همین؛
که زندگی را سخت نگیرم،
که حالِ من خوب باشد

👑@sokhaanan_naab👑


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
🤎

به خاطر خودت میگویم ...
ساز بزن که انگشتانت به وقت نبودنش،
چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد
که بتوانی بی شراب و بی یار هم مست شوی ...
به خاطر خودت میگویم ...
خانه ات را با گلدان و شمع و عود
و موسیقی سبز و روشن و زنده نگه دار ...
به خاطر خودت میگویم ...
ورزش کن، کتاب بخوان، بنویس
موسیقی گوش کن، برقص،
که انرژی نهفته در درونت را،
به سمت درستی هدایت کنی ...
گاهی دستت را بگذار در دست کودک
درونت، بگذار ببرد تو را هر جا که دلش
خواست ...
به خاطر خودت میگویم ...
خودت را ببخش ،که حق لذت بردن
از زندگی را از خودت نگیری ...
حق دوباره شروع کردن را،
به خاطر خودت میگویم ...
ساعتی را در روز نیایش کن،
که نترسی،که در هنگام ترسیدن به
دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند
بیاویزی،به خاطر خودت میگویم ...
خودت را دوست داشته باش ...

به خاطر خودت میگویم ...
خودت را یادت نرود ...


👑@sokhaanan_naab👑


🌾🌀🍀🌾
🌀🍀🌾
🍀🌀
🌀


متنی که جزء 10 متن برتر از نگاه مجله معتبر فوربس است، این متن سه مرتبه در این جدول در مقام اول قرار گرفته است:

یک پسر و دختر کوچک سرگرم بازی با یکدیگر بودند، پسر کوچولو یه سری تیله و دختر چند تا شیرینی داشت، پسر گفت: من همه تیله هامو به تو میدم و تو نیز همه شیرینی هاتو به من بده، دختر قبول کرد...
پسر بزرگترین و زیباترین تیله رو یواشکی برداشت و بقیه را به دختر داد، اما دختر کوچولو همانطور که قول داده بود تمام شیرینی ها رو به پسرک داد.
اون شب دختر کوچولو خوابید و تمام شب خواب بازی با تیله های رنگارنگ رو دید... اما پسر کوچولو تمام شب نخوابید به این فکر میکرد که حتما دخترک نیز یه خورده از شیرینی هاشو برداشته و همه رو به او نداده...
عذاب مال فردی است که صادق نخواهد بود... و آرامش از آن افرادی است که صادقند...
لذت دنیا مال فردیی نخواهد بود که با افراد صادق زندگی میکند، از آن افرادی است که با وجدان صادق زندگی میکنند...

👑@sokhaanan_naab👑


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
اگه حالت خوب شد:💜 بزار و
این پســت رو به عزيزانت هـــدیه کن🤍🍃
موافقین ؟نظرتون رو بگین👇

👑@sokhaanan_naab👑


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
زندگی این دم است و دیگر هیچ
غرق در این لحظه شو، مرو از پیش
هر چه هست اینجاست، در همین حال
فردا افسانه است، خیال و جنجال
دمی که گذشت، باز نمی‌آید
و آنچه نیامده، خیال می‌زاید
دل به امروز ده، به لحظه بمان
در این بودن است، حقیقت عیان

👑@sokhaanan_naab👑


حکایت کرده‌اند که مردى در بازار دمشق، گنجشکى رنگین و لطیف،
به یک درهم خرید تا به خانه آورد و فرزندانش با آن بازى کنند.
در بین راه، گنجشک به سخن آمد و مرد را گفت:
«در من فایده‌اى براى تو نیست. اگر مرا آزاد کنى،
تو را سه نصیحت مى‌گویم
که هر یک، همچون گنجى است.
دو نصیحت را وقتى در دست تو اسیرم مى‌گویم و پند سوم را،
وقتى آزادم کردى و بر شاخ درختى نشستم، مى‌گویم.
مرد با خود اندیشید که سه نصیحت از پرنده‌اى که همه جا را دیده و همه را از بالا نگریسته است، به یک درهم مى‌ارزد.
پذیرفت و به گنجشک گفت: «پندهایت را بگو.»
گنجشک گفت: «نصیحت اول آن است که اگر نعمتى را از کف دادى،
غصه مخور و غمگین مباش زیرا اگر آن نعمت، حقیقتاً و دائماً از آن تو بود، هیچ گاه زایل نمى‌شد.
دیگر آن که اگر کسى با تو سخن محال و ناممکن گفت به آن سخن هیچ توجه نکن و از آن درگذر.»
مرد، چون این دو نصیحت را شنید، گنجشک را آزاد کرد.
پرنده کوچک پر کشید و بر درختى نشست .
چون خود را آزاد و رها دید، خنده‌اى کرد.
مرد گفت: «نصیحت سوم را بگو!»
گنجشک گفت:
«نصیحت چیست!؟ اى مرد نادان، زیان کردى.
در شکم من دو گوهر هست که هر یک بیست مثقال وزن دارد.
تو را فریفتم تا از دستت رها شوم.
اگر مى‌دانستى که چه گوهرهایى نزد من است به هیچ قیمت مرا رها نمى‌کردى.»
مرد، از خشم و حسرت، نمى‌دانست که چه کند. دست بر دست مى‌مالید و گنجشک را ناسزا مى‌گفت.
ناگهان رو به گنجشک کرد و گفت:
«حال که مرا از چنان گوهرهایى محروم کردى، دست کم آخرین پندت را بگو.»
گنجشک گفت: «مرد ابله! با تو گفتم که اگر نعمتى را از کف دادى، غم مخور اما اینک تو غمگینى که چرا مرا از دست داده اى.
نیز گفتم که سخن محال و ناممکن را نپذیر اما تو هم اینک پذیرفتى که در شکم من گوهرهایى است که چهل مثقال وزن دارد.
آخر من خود چند مثقالم که چهل مثقال گوهر با خود حمل کنم!؟
پس تو لایق آن دو نصیحت نبودى و پند سوم را نیز با تو نمى‌گویم که قدر آن نخواهى دانست. این را گفت و در هوا ناپدید شد.»


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
این پسـ ـت خیلی احساسی و قشنگه، تو دل

این نوشته ها پدری هست که به دخترش زندگی کردن و یاد داده و انتظار داره از دامادش...


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
ماجرای شیرین عاشق شدن استاد شمس لنگرودی...

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،


مردی بود كه هر كار می ‌كرد نمی‌توانست #اخلاص خود را حفظ كند و #ریاكاری نكند، ‌روزی چاره اندیشی كرد و با خود گفت: در گوشه شهر مسجدی متروك هست كه كسی به آن توجه ندارد و رفت و آمد نمی‌كند، خوبست شبانه به آن مسجد بروم تا كسی مرا ندیده خالصانه #خدا را عبادت كنم.

در نیمه‎ های شب تاریك، مخفیانه به آن مسجد رفت، آن شب باران می ‌آمد و رعد و برق و بارش شدت داشت. او در آن مسجد مشغول عبادت شد در وسط‌ های عبادت، ‌ناگهان صدائی شنید

با خود گفت: حتماً شخصی وارد مسجد شد، خوشحال گردید كه آن شخص فردا می ‌رود و به مردم می‌گوید این آدم چقدر خداشناس وارسته‌ای است كه در نیمه ‌های شب به مسجد متروك آمده و مشغول نماز و عبادت است.

او بر كیفیت و كمیت عبادتش افزود و همچنان با كمال خوشحالی تا صبح به عبادت ادامه داد، وقتی كه هوا روشن شد و به آن كسی كه وارد شده بود، زیر چشمی نگاه كرد دید آدم نیست بلكه سگ سیاهی است كه بر اثر رعد و برق و بارندگی شدید، نتوانسته در بیرون بماند و به مسجد پناه آورده است

بسیار ناراحت شد و اظهار پشیمانی می ‌كرد و پیش خود شرمنده بود كه ساعت‌ها برای سگ عبادت می‌ كرده است.

خطاب به خود كرد و گفت: ای نفس، من فرار كردم و به مسجد دور افتاده آمدم تا در عبادت خود، اَحدی را شریك خدا قرار ندهم، اینك می ‌بینم سگ سیاهی را در عبادتم شریك خدا قرار داده‌ام

وای بر من! چقدر مایه تأسف است كه این حالت را پیدا كرده ‌ام


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
💫
"صبح"یعنی دوستی با دانه ها
دست دادن با همه *پروانه ها*
"صبح" یعنی آن *کلاغ روی سیم*

بالهای خسته یک "یاکریم"🌸🍂
"صبح" یعنی "عشق یعنی یک کلام"
"صبح" یعنی *حرف های نا تمام*

درود دوستان ♡❤️
صبح اولین شنبه اسفند ماهتون☕️
سرشار از شیرینی و مهربانی


Forward from: .
ماساژ دادن سینه ها باعث بزرگتر شدن آنها میشود؟

بله                             خیر

                   مشاهده پاسخ
➡️


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
هرگز، هیچ روز، زندگیت را سرزنش نڪن!
روز خوب به تو شادے ، روز بد به تو تجربه و بدترین روز به تو درس می‌دهد...!


👑@sokhaanan_naab👑


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
اگاهی هم به خودت سر بزن!
حالِ چشمهایت را بپرس
و دستی به سر و روی احساست بکش
رو به روی آیینه بایست
وَ با صدای بلند به خودت
بگو که  تو را عاشقانه
دوست دارم !
برای خودت وقت بگذار
با مهربانی دستت را بگیر
و به هوای آزاد ببر .
مطمئن باش
هرگز کسی دلسوزتر از تو
نسبت به تو پیدا نخواهد شد...


👑@sokhaanan_naab👑


Forward from: ❤️بــاخــدا باش❤️
Video is unavailable for watching
Show in Telegram
محلول‌جادویی ِ‌رفع‌موهای زائد که ترکوند😍

فقط کافیه ۵ الی ۶ بار ازش استفاده کنی تا موهای صورت و بدنت رو کامل ریشه کن کنه

❌قــوی تر و ارزان تـر از لـــیــزر ❌
 مناسب آقایون‌وخانومها بدون‌محدویت سنی
❞ مناسب تمام بدن و صورت دارای ویتامین E
❞ دارای تائیدیه سازمان غذا و دارو
❞ پرداخت درب منزل و ارسال رایگان

برای سفارش و مشاوره ، عدد 8 به 10003024 بفرست یا بیا تو سـایتش😍👇
∞  http://mateitaland.ir/d ∞ 
🪒⚡️🪔🧚


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
بله می فرمودید😂



👑@sokhaanan_naab👑


🪶#داستان_کوتاه

درخت آرزوها

خانم مسلمی معلمِ جوانِ دبستان مدتی‌ بود که مدام در فکر این پسر بود.
کمال دانش آموز پایه‌‌ی پنجم که با قدی کوتاه، صورتی زیبا ولی آفتاب سوخته، چشمانی سبز و اندامی لاغر و نحیف در ردیف اول نیمکت‌ها و در سمت چپ کلاس می‌نشست اغلب خسته و خواب‌آلود بود و لباس‌های کهنه و رنگ و رفته‌ای داشت و خانم مسلمی علت‌ همه‌ی اینها را به خوبی می‌دانست و از قصه‌ی تلخ زندگی این پسر و خانواده‌اش که در همسایگی آنها سکونت داشتند به خوبی آگاه بود.
پدر کمال بر اثر سانحه‌ی تصادف از کار افتاده شده بود و خانم مسلمی می‌‌دانست که کمال مجبور شده برای کمک به مخارج خانواده‌اش بعد از مدرسه مشغول کار شود و اتفاقا شغل را هم خودِ او برایش پیدا کرده بود و کمال در چاپخانه‌‌ی شوهر خواهرش تیمور، مشغول به کار شده بود.
خانم مسلمی خیلی دلش می‌خواست برای کمال کاری بکند اما مگر حقوق معلمی چقدر بود و به سختی کفاف هزینه‌های زندگی خودش را می‌داد اما خیلی دوست داشت با پس‌انداز اندکی که داشت حداقل با خرید یک هدیه، کمال را اندکی خوشحال کند.
اما نمی‌دانست برایش چه بخرد و نمی‌توانست حدس بزند چه کادویی ممکن است او را بیشتر خوشحال کند و دلش هم نمی‌خواست مستقیم از او بپرسد تا کمال دچار حس ترحم یا خجالت نشود.
بلاخره یک روز که بچه‌ها زنگ ورزش در حیاط بزرگ مدرسه بودند خانم مسلمی به سراغ آنها رفت و آنها را گرد هم آورد و بعد از صحبت‌های مقدماتی گفت:
" خب بچه‌ها فکر کنید اون درخت گوشه‌ی حیاط مثلا درخت آرزوها هست و حالا هر کدومتون یه آرزو و خواسته‌ رو تو یه کاغذ بنویسه و با نخ به شاخه‌‌ی درخت آویزون کنه. مثلا هر وسیله‌ یا اسباب بازی یا خلاصه هرچیزی که دوست دارید داشته باشید رو تو کاغذ بنویسید و خدا رو چه دیدید شاید آرزوتون یه روزی برآورده شد"
بعد از این صحبت‌ها خانم مسلمی تمام حواسش معطوف به کمال بود و او را با دقت تمام رصد می‌کرد که کاغذ آرزویش را به کجا و کدام قسمت درخت آویزان می‌کند و زمانی که کمال مشغول بستنِ نخ به درخت بود، درست و با فاصله‌ی کم پشت سرش ایستاد و کاملا دید که کمال کاغذ آرزویش را به کجا آویزان کرد.
دقایقی بعد خانم مسلمی بچه‌ها را به کلاس فرستاد و خود در حیاط مشغول قدم زدن شد و به دنبال فرصت مناسبی بود که بتواند داخل کاغذ کمال را بخواند.
یکبار که کاملا به درخت نزدیک شده بود و آماده بود تا کاغذ آرزوی کمال را بردارد ناگهان از پشت سر صدایی او را به خود آورد
" خانم ترانه مسلمی عزیز، بچه‌ها کلاس‌رو روی سرشون گذاشتن بعد شما اینجا تشریف آوردید سیزده به در!؟"
صدای خانم گلمکانی ناظم مدرسه بود و او مجبور شد که کار را نیمه کاره رها کند و به سر کلاس برود اما تمام هوش و حواسش به داخل حیاط و درخت بود.
خوب می‌دانست که با به صدا درآمدنِ زنگ آخر و رفتن دانش‌آموزان با حیاط به احتمال زیاد کاغذ آرزوها توسط بچه‌ها برداشته می‌شود و تمام نقشه‌هایش نقش بر آب می‌گردد.
بلاخره فکری به ذهنش خطور کرد و به دفتر رفت و به خانم گلمکانی گفت:
"خانمِ گلمکانی جونم قربون دستت یه چند دقیقه حواست به کلاس من باشه من یه تماس فوری دارم بزم تو حیاط یه زنگ بزنم و زود برگردم."
خانم مسلمی با این ترفند به حیاط رفت و در حالی که وانمود می‌کرد که با تلفن مشغول صحبت هست آرام آرام به سمتِ درختِ گوشه‌ی حیاط رفت و دید که بر اثر وزش باد چند تکه کاغذ آرزو روی زمین افتاده و همانطور که مشغول برداشتن و خواندن آنها بود نگاهی به جایی که کاغذ آرزوی کمال آویزان بود انداخت و دید که خوشبختانه آن سرجایش هست.
خانم مسلمی سریع مشغول خواندن آن چند کاغذ شد تا به کاغذ کمال برسد.
پی اس فور
پیراهن بارسلونا
آیفون ۱۴ پرومکس
بلاخره خانم مسلمی به کاغذ آرزوی کمال رسید و همونطور که دور و برش را می‌پایید با یک‌حرکت سریع نخ آن را از شاخه کند و به سرعت کاغذ را باز کرد و مشغول خواندن شد
" خدایا این تیموره عوضی رو بکش که مدام منو اذیت میکنه و بهم دست درازی میکنه‌‌‌..."

پایان

نوشته‌ی: شاهین_بهرامی


👑@sokhaanan_naab👑


Forward from: ❤️بــاخــدا باش❤️
امروزه اکثر ادمها به خاطر سبک غذایی و زندگی ناسالم درگیر عارضه ها و بیماری هایی هستن 😥
همگی میدونیم برای حفظ سلامتی باید سبک تغذیه و زندگی سالم داشته باشیم  🤕

به همین دلیل مجموعه کارآفرینی استیلا  بستری رو فراهم کرده که افراد علاوه براینکه به سلامتی خودشان و عزیزانشان  کمک کنند  بدون محدودیت کسب درآمد هم داشته باشند😍😍

6 و 7 اسفند ساعت 17 (5عصر) به صورت انلاین و رایگان برگزار میشود✅


اگر شماهم بدنبال راهی هستین برای داشتن زندگی بهتر  این 🌱مستر کلاس🌱بی نظیر از دست ندهید
 
https://t.me/sedghivash

و به آیدی زیر پیام بده👇👇
@P9ali


Forward from: ❤️بــاخــدا باش❤️
بی رحمانــه طــلاقش دادم 👊😡
#چربی های شکم و پهلوم رو میگم 😉

یه محصول لاغــری پیدا کردم راست کارِ
کسایی که حوصله #رژیم و ورزش ندارن 😁

🍏 تــــاییدیه ســـازمان غذا و دارو
و اســـــتاندارد TUV آلــمــان داره و
بدون بازگشت و بدون عوارضه 👌

تاعید چربی و نفخ شکم و پهلوتو بترکون 😍
(کافیه بزنی رو لینک و ببینی چیه👇)
http://roysaa.ir/a
💥 یا عدد ۱ به ۱۰۰۰۳۰۲۴ بفرستی 💥


داستانک

پیش داوری


مردی دیروقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

-دسلام بابا! یک سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتما، چه سئوالی؟

- بابا! شما برای هرساعت کار چه قدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا این سئوال رو می پرسی؟

- فقط میخوام بدونم.

- اگه باید بدونی، بسیار خوب می گویم: 20 دلار!

پسرک در حالی که سرش پائین بود آهی کشید. بعد به پدر نگاه کرد و گفت: می شه 10 دلار به من قرض بدید؟

مرد با عصبانیت گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی، سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا این قدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسرک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با این که خودت پول داشتی، چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ..

👑@sokhaanan_naab👑


Forward from: .
شوکه کننده ترین حقایق عربستان که نمیدانستید!


مشاهده 👉

20 last posts shown.