حکایت و داستان های آموزنده


Channel's geo and language: Iran, Persian
Category: Education


تبلیغات 👇
@story_ads
کانال مکث 👇
@maax1
اینستاگرام:
https://www.instagram.com/info.story/


Channel's geo and language
Iran, Persian
Category
Education
Statistics
Posts filter


Forward from: Unknown
کارگشا💯‌
بختگشا💯‌
جذب پول💯‌
باطل سحر💯‌
فروش ملک💯‌
جذب معشوق💯‌
💥‌در سریعترین زمان ممکن تضمینی💥‌
🚚‌🚚‌ارسال ۳ روزه کاملا محرمانه🚚‌🚚‌
🔮‌واسه مشاوره رایگان رو متن آبی بزنین30sl🔮‌
09229164110
@Geregosha
https://t.me/joinchat/AAAAAD9SEPjztQItR84YFw


Forward from: Unknown
Video is unavailable for watching
Show in Telegram
☝️☝️💥‌‌راه تشخیص مهره ی مار اصلی لو رفت☝️☝️💥‌‌

🧮‌‌💵‌‌رزق و روزیت بسته شده و درآمدت اومده پایین؟✔️‼️

👫‌‌تو جمع مورد توجه قرار نمیگیری و همه باهات سردن؟✔️‼️

💀‌‌احساس میکنی سنگینی داری و مورد اذیت همزاد هستی؟✔️‼️

❤️خواستگار نداری يا دیگه اصلا واست خواستگار نمیاد✔️30‼️

💯‌‌بیا تو کانال با مشاوره رایگان خیلی فوری و تضمینی مشکلتو حل کن30sl💯‌‌
@geregosha
09229164110
https://t.me/joinchat/AAAAAD9SEPjztQItR84YFw


با سپـردن همـه چیــز
به دستان گرم خـدا
خـودت را برای
فردایی بهتر آماده کن
آنوقت
زیباتر از همیشه
نفس می کشی
زیباتر از همیشه میبینی

شبتون پر از آرامش

🍃 @infostory 🍃


Forward from: Unknown
.
جُک هایِ بی ادبیِ تصویری😳😂😂😂

@Joke_30ty
@Joke_30ty
@Joke_30ty

شبا پاتوق دختر پسراس اینجا 😂👌
.


Forward from: Unknown
هر آهنگی رو بخوای
همون لحظه پیداش می‌کنی

با ویس، یه تیکه شعر یا هر چیزی که ازش توی ذهنت هست:
👇👇
t.me/ahangifybot?start=ref_nilo30or


خدا آرامشِ بی آرامبخش نصیب هممون بکنه...

🌸 #خدا

🍃 @infostory 🍃


Forward from: Unknown
چربی شکم را یک شبه آب کنید
فقط با این دستورات آسان👇
چربیسوزی شکم فقط با خوردن😱👇

https://t.me/joinchat/AAAAAEyC-FHd3zEFPFGmaA

چربیسوزی پهلو به روش سنتی👇

https://t.me/joinchat/AAAAAEyC-FHd3zEFPFGmaA

30 کیلوکاهش وزن 3ماهه 😍❤️بامشاوره تخصصی ورایگان 👩‍⚕👇
@Yaldatak66


Forward from: Unknown
🔴 جدیدترین تست بینایی
🔺 داخل دایره قرمز چه عددی مشاهده میکنید ؟

عدد موردنظر را انتخاب و نتیجه تست خود را ملاحظه کنید 👇🏻


🚩#رحم_اجاره_ای

لینک قسمت اول👇
https://t.me/c/1007951218/167682

#قسمت_نودوهفت

صدای قدم های تارا رو شنید، فقط آرایش کرده بود : زود باش
دیرت میشه.
- اگه دیرم بشه اخراجم می کن ی؟
- اگه تاخیرات ادامه دار باشه بدون فوت وقت اخراجی عزیزم..
لب و لوچه اش اویزان شد : تو رو خدا شانس ما رو باش خی ر
سرم دوست دختر رئیسم!
موذیانه لبخند زد : می دون ی که اصلا اهل پارتی بازی نیستم.
پوفی کرد : فردا ساعت چند تهرانی کیا؟
قلو پی از قهوه تلخش مزه کرد: سه صبح، چطور ؟
حینی که با وسواس دور نان تست رو جدا می کرد پرسید: می
خوای بیایم دنبالت؟
بدخلق نگاهش کرد:چرا یه سوال ی رو می پرسی که جوابش می
دونی؟ جوابت نه تارا، صد بار گفتم برای بار اخر میگم بدم میاد
تنها نصف شب راه می افتی تو جاده و خیابون، فهمیدی تارا؟
بدم می اد.
با حرص نان رو تو پیش دستی پرت کرد: فکر م ی کردم قضیه
شاهین رو دیشب حل کردیم ولی ظاهرا اشتباه م ی کنم. از صبح
بدخلقی کی ا! توضیحاتم کامل نبود که هنوز به من م ی پری؟
ماگ قهوه اش رو داخل سینک گذاشت می خواست بگوید بهانه
هاش راضیش نکرده ولی حوصله جربحث نداشت: ذهنم درگی ر
چیز دیگه است، به خودت نگیر..
به صدای تلفن خانه که بلند شد توجه ای نشان نداد مگاش رو
اب کشید و سر جایش گذاشت. تلفن روی منشی رفت و صدا ی
الوند در فضای خانه پخش شد: الو کیا خونه ای ؟ ای بابا کجایی
تو پسر؟ بابات رسما من رو بیچاره کرد! کارت داره از دیشب داره
سراغت می گیره باز گندی زدی؟ یه زنگ به من بزن.
- چرا به بابات زنگ نمی زنی ؟ باهم بحثتون شده؟ دیشب دیر
اومدی پیش بابات بودی؟
اخم میان ابروش افتاد : میدونم چی کارداره. حتما در مورد پرونده
علیرام چیزهای تازه ای به گوشش رسیده الان امادگی توضیح
دادن هیچ چیز رو ندارم.
با دهان پر گفت: پس دیشب با کی بودی؟ به من می گفتی زنگ
نزنم.
دست خیسش رو با دستمال کاغذ ی پاک کرد و بی حوصله گفت
:سارای، رفته بودیم دفتر علیرام ظاهرا این شریک ناجنس علیرا م
مزاحمش می شد.
تارا با لحن خشکی گفت: اهان، پس فکرت درگیر مزاحم های
زن داداش سابقت که به من م ی پری.
لحن حسودش بیشتر از اینکه بامزه باشد کلافه اش کرد: تارا
گاه ی اصلا شبیه خودت رفتار نمی کنی ! الان این لحن حسود
یعنی چی ؟ داری به من توهین م ی کنی؟
- چه ربطی داره خودش مگه پدر و برادر نداره که توی غریب ه
باید واسش غیرت خرج کنی؟ اصلا این خانم دیگه با شما نسبتی
نداره چرا دیگه باهاش رفت و امد می کن ی.
کلافه دستی به چانه اش کشید: یعنی چی چون علیرام رفته
بهش بگیم دست بچه ات بگیر برو، تارا گاه ی بی فکر حرف می
زنی . من هر کاری می کنم به خاطر وجود ترلان، هر اتفاقی
واسه سارای بی افته اولین کسی که این وسط ضربه م ی خوره
برادر زاده منه، پس هر کاری م ی کنم برای اسایش ی ادگار برادرم.
فکر کنم خوردنت تموم شده بهتر بری اماده بشی.
بیرون رفت و کفش های واکس خوردش رو از داخل جاکفشی
بیرون کشید. صدای تق تق فندک که به گوشش رسید راه رفت
رو برگشت. فندک رو از دستش کشید : باز ما بحثمون شد تو
رفتی سراغ سیگار...
نخ سیگار رو از گوشه لبش برداشت و کجش کرد تارا چرخید و
پیشانیش رو روی پیراهنش گذاشت و دستش رو دورش پیچاند:
ببخشید منظوری نداشتم.

🔞سارا دوستم نازا بود برای همین به من پیشنهاد داد مدتی #صیغه همسرش بشم و براشون بچه ای بیارم...
منم بهرام شوهرشو دوست داشتم برای همین موافقت کردم صیغه اون بشم... اما سارا برام یه شرط سخت گذاشته بود... میخواست موقع #رابطه خودشم حضور داشته باشه😱
روز موعود رسید... من رو تخت کنار سارا نشسته بودم که بهرام وارد شد اما بدون لباس...
واقعا باورم نمیشد که با این شرط موافقت کرده باشم... دیگه بی توجه به سارا خودمو سپردم دست بهرام و اون مشغول شد...
تو حال خودم بود که یهو احساس کردم یه دست... 👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEdpamuJOxODdtP5Cw


Forward from: Unknown
Video is unavailable for watching
Show in Telegram
😍کانال  جدید حسن ریوندی افتتاح شد 👇👇


https://telegram.me/joinchat/AAAAAFK3SqFwXA5q0HlotQ
https://telegram.me/joinchat/AAAAAFK3SqFwXA5q0HlotQ


جوین شید بخندید😂😂👆👆💦💦

🔴❌😂❌💦




ﺳﺨﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺭﻧﺞ ﻧﯿﺴﺖ
ﺑﻠﮑﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭﯾﺴﺖ


ﮐﻪ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺭﺍ
ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﺪ.



#دکتر_الهی_قمشه_ای

🍃 @infostory 🍃


💗یک لحظه نخور حسرت
آنرا که نداری راضی به همین
چند قلم «مال» خودت باش...

💗دنبال کسی باش که
دنبال تو باشد اینگونه اگر
نیست دنبال خودت باش...

💗صد سال اگر زنده بمانی
گذرانی پس شاکر هر لحظه
و هر سال خودت باش


🍃 @infostory 🍃


Forward from: Unknown
🔴 جدیدترین تست بینایی
🔺 داخل دایره قرمز چه عددی مشاهده میکنید ؟

عدد موردنظر را انتخاب و نتیجه تست خود را ملاحظه کنید 👇🏻


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
آن زن آمد
او با قلبش آمد
آن مرد قلبِ زن را کشت!
آن زن نیامد ،نرفت ، نمرد
او در تاریکی قربانی شد!


#مریم_روزبهانی

🍃 @infostory 🍃


من کوشش میکنم خدای را
از طریق خدمت به مردم ببینم،
چون میدانم خدا، نه در بهشت است
و نه در جهنم!
بلکه درون همه ی انسان هاست.

👤 گاندی

🍃 @infostory 🍃


🚩#رحم_اجاره_ای

لینک قسمت اول👇
https://t.me/c/1007951218/167682

#قسمت_نودوشش

با بی قراری گفت: من کار خاصی نمی کنم فقط نوه شما رو
حمل می کنم.
پر ملامت گفت: این چه حرفی؟ د یگه نشنوم همچین صفاتی رو
راجع به خودت به کار می بری تو مادر نوه منی ، دیگه مثل
دخترم نیستی خود دخترمی ، تمام این سال ها از خانواده خودت
دوری کردی حالا وظیفه ما هوات داشته باشیم.
دلش از حرف های سبحان خان گرم شد. حرف هاش عجیب
بوی حمایت پدرانه می داد.
آستینش رو کنار مچ دستش کش ید و دکمه ی سر دست طلا ی
رو به جا دکمه ای زد.کمربندش رو کنار کمر شلوار اتو کشید ش
که خط اتوش کاملا مشخص بود محکم کرد. گوشی موبا یلش رو
از روی عسلی برداشت. ده تماس از دست رفته و یک پیام از
پدرش داشت!
-" کارت دارم بای د حرف بزنیم . یه زنگ به من بزن"
کانکت گوشیش رو باز کرد و رو ی اسم انشرلی مکث کرد. از
دیروز که شماره انشرلی رو داخل گوشیش ذخیره کرده بود هر
بار که دستش برای تماس رفته بود منصرف شده بود. قبل اینکه
دوباره منصرف بشود شماره رو گرفت و تلفن همراهش رو کنار
گوشش نگه داشت و با خوردن اولین بوق چر خید و ساعتش رو
از میز کنار تخت خواب برداشت. گوشی رو بین کتف و صورتش
نگه داشت و ساعت رو دور مچ دستش بست. کشوی میز باز کرد
تا برگه های سونوگرافی و آزما ی ش رو بردارد. بهتر بود برگه ها
پیش خودش می ماند برگه ها رو داخل چمدانش زیر پیراهنش
جا داد. تارا دیگه سارای نبود که با دو تا اخم ازسر خود بازش
کند.
صدای باز و بسته شدن در حمام رو شنید ولی سر جاش منتظر
باقی موند: به کی زنگ می زنی سر صبحی اونم با این همه اخم؟
غر زد : لعنتی برنمی داره.
- احیا فکر نم ی کنی جواب نمی ده چون ساعت شیش صبح
پسرم!
تماس رو قطع کرد و از داخل اینه های در کمد نگاهی به تارا
انداخت موهای نمدارش رو دوقلو گیس کرده بود و یکی از
تیشرت های ا و رو پوشیده بود: او تی شرت کثیفه تارا، دیشب موقع
خواب پوشیدم .
تارا خم شد و جوراب های پشمیش رو برداشت با ریشخند گفت:
دیشب مطمئنی چیزی پوشیده بودی!
با ی اد اوری دیشب ابرو بالا انداخت. تارا جوراب هاش رو پا زده:
کیا به نظرم به خاطر این وسواست پیش یه مشاور برو، فکر نمی
کنی داری زیاده روی م ی کن ی. درضمن لباس خودم رو شستم
خیس هنوز..
به حرفش توجه نکرد و به سر وضع با مزه اش لبخند نصف و
نیمه زد : موهات خشک کن بریم.الان سرویسم میرسه.
نق زد : بدون صبحونه، چیزی واسه خوردن نیست ؟
تلفن همراهش رو داخل جیب شلوارش سراند و در چمدانش رو
قفل کرد و دستگیرش و بالا کشید : قهوه با شکر دیگه؟
سرش و روی شونه اش کج کرد: همراه با نونه تست، اگه هست
لطفا؟
چمدانش رو کنار در ورودی گذاشت و کتش رو روی دسته
چمندان آویزان کرد. تو زندگی چهارساله اش با نازنین هیچ
خاطره ی از صبحانه دونفر نداشت. حالا که بیشتر فکر می کرد
تو تقویم زندگی مشترکش خاطرات دونفر از این جنس خیلی
کمتر از انگشت های دستش داشت. دوتا نان تست کنار شیش ه
مربا داخل پیش دستی قرار داد و پیش دستی رو روی جزیره
اشپزخانه گذاشت. دو ماگ استیل برداشت و تا نصف پرشان کرد.
به کانتر تکیه زد و از پنجره به نمای ساختمان روبه روی خیره
شد.
صدای قدم های تارا رو شنید، فقط آرایش کرده بود : زود باش
دیرت میشه.

🔞سارا دوستم نازا بود برای همین به من پیشنهاد داد مدتی #صیغه همسرش بشم و براشون بچه ای بیارم...
منم بهرام شوهرشو دوست داشتم برای همین موافقت کردم صیغه اون بشم... اما سارا برام یه شرط سخت گذاشته بود... میخواست موقع #رابطه خودشم حضور داشته باشه😱
روز موعود رسید... من رو تخت کنار سارا نشسته بودم که بهرام وارد شد اما بدون لباس...
واقعا باورم نمیشد که با این شرط موافقت کرده باشم... دیگه بی توجه به سارا خودمو سپردم دست بهرام و اون مشغول شد...
تو حال خودم بود که یهو احساس کردم یه دست... 👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEdpamuJOxODdtP5Cw


ســـلام
صبحتون بخیر
امروزتان سرشار از موفقیت
چهرتون همیشه خندان
قلبتون پراز
عشق و محبت
هوای زندگیتون
گرم و پرنشاط
و لطف خدا
همیشه شامل حالتون

🍃 @infostory 🍃


در سکوت شب
نقش رویاهایت
را به تصویر بکش
ایمان‌داشته باش به خدایی
که نا امید نمی کند
و رحتمش بی پایان است


‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ شبتون در پناه خدا

🍃 @infostory 🍃


🚩#رحم_اجاره_ای

لینک قسمت اول👇
https://t.me/c/1007951218/167682

#قسمت_نودوپنج

از اون همه هندوانه که زیر بغلش می گذاشتند خجالت کشید.
الان بیشتر از ش نیدن این تعریف ها که به خیکش می بستند
دلش م ی خواست بداند حضور این مرد رو در این جا به چه
چیزی باید تعبیر کند.
گیتی با شنیدن صدای زنگ در از جاش بلند شد: نگفتی بابا جان
حالت چطور ؟
- ببخشید...ی عنی نه.. یعنی
سرش رو دستپاچه تکان داد: یعن ی خوبم...
تو دلش غر زد : ای بمیری که نمی تونی بدون مِنُ مِن کردن
حرف بزنی.
- سر وقت برای چکاب میری؟
هنوز وقت نکرده بود به خاطر سوالش تعجب کند که ادامه داد:
کیامرد این روزها خودشم گاهی فراموش می کنه حواسش به تو
هست؟ باهام دکتر رفتید؟ درست که رفتار می کنه؟اگه کم کاری
می کنه بگو خودم ازش حساب میکشم.؟
حس مشت زنی رو داشت که مورد هجوم مشت های بیرحمانه
حریفش قرار گرفته بود. مات و متحیر فقط به سبحان خان نگاه
می کرد. قلبش تند تند داخل س ینه اش می کوبید. این مرد
داشت چی می گفت؟ اصلااین مرد از کجا فهمیده بود؟
گردنش سمت گیتی کج شد. گیتی چیکار کرده بود؟ او که بهش
پیام داده بود و گفته بود کیامرد بچه رو نمی خواهد مطمئن بود
گیتی پیام رو خوانده؟ پس چرا همه چی رو کف دست این مرد
گذاشته بود؟ بای د حدس م ی زد وقتی گیتی سکوت می کرد و
نظری نمی داد یعنی فکری داشت! ولی با این کارش رسما او رو
بدبخت کرده بود! با یاد اوری رفتارامروز کیامرد قلبش هری
ریخت؟ حالا کی جواب اون مردک ترسناک رو م ی داد؟
گیتی که امروز انگار قصد جانش رو کرده بود : خیلی از دست
کیامرد ناراحتم سبحان..
نفسش حبس شد؛ سبحان خان اخم کرد درست شبیه به پسرش
یا شا ید بای د م ی گفت پسرش شبیه به او : چی شده؟
- حرف های جدید می زنه! میگه بچه رو نمی خواد امروز حرف
از سقط می زد. به خدا گناه داره.
چشمانش به قاعده یک بشقاب گرد شد! گیتی چی می گفت؟
کیامرد امروز حرفی از سقط نزده بود یعنی اصلا باورش نشده بود
که از او باردار است که اصلا بحث به سقط و نگه داشتن بچه
برسد. گیتی که می دانست کیامرد از هیچ چ یز خبر نداشت! پس
این وسط شکایت و گلایه چه بود؟
نفس حبس شده اش که با بغض مخلوط شده بود و بیرون
داد:گیتی چیکار می کنی؟
- من همه چیز برای سبحان تعریف کردم. بالاخره یه بزرگتر بای د
در جریان می بود.
نالید: همه چی رو گفتی؟
سبحان خان دور لبش رو لمس کرد: دخترم ناراحت نباش، من
کم و بیش در جریان مشکل پسرم و عروسم بودم ولی هیچ وقت
به روشون نیوردم اصلا فکرش نمی کردم تصمیم داشته باشند
همچین کاری بکنند. گیتی جان راجع به این موضوع پیش اومده
هم خودم مفصل با کیامرد صحبت می کنم.
تند گفت: فکر نکنم احتیاج باشه اخه تو این وضعیت وقت ی نازنین
خانم حالش خوب نیست. فکر کنم بهترین راه سقط...
سبحان خان وسط حرفش اومد: کیامرد حالش خوب نیس ت
دخترم ، برادرش رو از دست داده هم نازنین تو این وضعیت
گوشه بیمارستان افتاده در شرای طی نیست که منطقی و درست
فکر کنه. مگه من اجازه میدم با یه تصمیم اشتباه حسرت به دل
بمونه. جدا از این حرف ها داریم راجع به جون یه بچه حرف می
زنیم.
- ولی ...
نگاهش روی چشمان ترسیده اش چرخ خورد و لحنش ملا یم تر
شد:حنانه بابا جان کیامرد با من از چی میترسی؟ من پسرم رو
بهتر از هر کسی می شناسم می دونم چقدر دلش بچه می خواد.
الان داره احساسی تصمیم می گیره. بهش یکم حق بده تو فشار
نمی تونه تصمیم عاقلانه بگیره.
گیتی کنارش نشست گفت: حنانه ی کم از واکنش های اطرافیانش
می ترسه..
- درک م ی کنم. ول ی منو پسرم هر کار هم برات بکنیم نمی
تونیم محبتی که به ما کردی جبران کنیم. قبلا دوستش داشتم
الان یه جور دیگه دوست دارم.

🔞سارا دوستم نازا بود برای همین به من پیشنهاد داد مدتی #صیغه همسرش بشم و براشون بچه ای بیارم...
منم بهرام شوهرشو دوست داشتم برای همین موافقت کردم صیغه اون بشم... اما سارا برام یه شرط سخت گذاشته بود... میخواست موقع #رابطه خودشم حضور داشته باشه😱
روز موعود رسید... من رو تخت کنار سارا نشسته بودم که بهرام وارد شد اما بدون لباس...
واقعا باورم نمیشد که با این شرط موافقت کرده باشم... دیگه بی توجه به سارا خودمو سپردم دست بهرام و اون مشغول شد...
تو حال خودم بود که یهو احساس کردم یه دست... 👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEdpamuJOxODdtP5Cw

20 last posts shown.