تاراج
لینک قسمت اول
https://t.me/mevseem1/116888#قسمت_هفتاد_هفت
یه چند لحظه تشریف بیارید اتاق من ،باید در مورد
موضوعی صحبت کنیم.
همایون از امیر خداحافظی کرد و به سمت اتاقش رفت
اما ویان بدون خداحافظی و کوچکترین توجهی به او ،
با همان نفس یکی در میان پشت سر همایون به راه
افتاد.
کار اشتباهی انجام نداده بود اما دوست نداشت
همایون ،آن هم زمانی که قرار بود هرچند صوری
مدتی نقش نامزدش را ایفا کند ،او را مشغول صحبت
با مردی غریبه ببیند.
اتفاقاتی که بین همایون و ویان رخ داده بود ،یک
ماجرای طبیعی نبود و ویان دوست نداشت بیشتر از
این تصورات همایون از او به هم بریزد.
وقتی وارد اتاق شد ،با خجالت به سمت مبل رفت اما
قبل از آنکه رویش بنشیند ،همایون به سمتش چرخید و
او حتی فرصت نشستن پیدا نکرد.
چرا که همایون با لحنی سرد و کوبنده به حرف آمد:
_درسته که همه چیز صوریه و نقش بازی کردن.
اما خوشم نمیاد توی این مدت با کسی تو رابطه باشی.
بذار این ماجراها تموم بشه و از هم جدا شیم ،بعد برو
با هرکی که خواستی.
پس فعالًلطف کن و حواست و جمع کن.
نمی دانست چرا اما حس می کرد چیزی به اندازهی
یک نخود ،شاید هم بزرگتر ،راه گلویش را سد کرده و
باعث سوزش چشمانش شده بود.
توان صحبت کردن نداشت چرا که هر لحظه ممکن
بود با زدن حرفی ،آن قطرهی اشک مزاحم گوشه ی
چشمش بریزد و دیگر آبرویی برایش جلوی همایون
نماند.
سرش را پایین انداخت و با صدای آرامی گفت:
چشم ،می تونم برم؟
_نه صبر کن.
سرش را باال آورد تا ببیند دیگر از او چه می خواهد:
_امشب میایم خواستگاری .
با پدرتم خودم تماس می گیرم.
شوکه به همایون خیره شد.
با اینکه دیگر وقتش رسیده بود اما در آن لحظه خبر
شوکه کننده ای بود.
_حاال می تونی بری .
_با اجازه.
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#تاراج هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
☕
@mevseem1☕