#بهار_رسوایی417
عمران در ماشینش نشسته بود .
برس را روی موهایم می کشیدم و از پشت شیشه ی عرق کرده به ماشین نگاه می
کردم .
باران لحظه ای بند نمیامده بود .
در ماشین باز شد و او بدون ذره ای عجله به سوی خانه آمد. کش به دست جلوی در
بودم، صدای گام هایش روی پله ها می آمد .
با دیدنم ابروانش بالا پرید .
با آن بالا نافی مشکی رنگ و شلوار ستش و موهایی که دورم ریخته بود شبیه به بهار
ساعت ها پیش نبودم. سمیرا هر چه لباس لخت و پتی بود را برایم گذاشته بود و می
توانستم تصور کنم چقدر پیش خودش افکار زشت و منحرف پرورانده بود .
در درگاه ایستاد که کش را به سویش گرفتم .
-میشه موهامو ببندی؟
در را بست و دستانش بالا آمد .
از روی شانه نیم نگاهی به چهره ی بی تفاوتش انداختم .
تیشرت خاکستری رنگش خیس شده بود .
-لباست خیس شده .
واکنشی نشان نداد و کش را دور موهایم انداخت که به طرفش چرخیدم .
-قهری؟
چند تار مویی که از دستش در رفته بود و روی صورتم ریخته بود را پشت گوشم زد .
-زبونت درازتو کوتاه می کنم دختر حاجی !
پس دلخور بود. رو در رویش ایستاده بودم و نفس هایش به صورتم می خورد .
-توام همش تهدیدم میکنی م ...من اینجوری ازت میترسم .
دست در جیب شلوار راحتی اش فرو برد و ریزبینانه چهره ام را رصد کرد .
-اگه پا رو خط قرمزام بذاری گردنت و می شکنم بهار، یادت نرفته که زن منی .
از این شاخه به آن شاخه می پرید و گیجم می کرد با تکان خوردن لب هایم برق را
خاموش کرد و به سوی تخت روانه ام کرد .
-غر نزن حرفام دو تا نمیشه، یبار گفتم تو گوشت بمونه که تو زن منی حتی اگه من
روزگارتم سیاه کنم حق رفتن نداری، زبونتم کوتاه می کنم .
تمامی اینان را جدی می گفت اما عصبانیتی چاشنی لحنش نبود .
لب فشردم. چه می گفتم وقتی هر چه می گفتم خط و نشان هایش کم رنگ تر نمی
شد .
بحث را عوض کردم .
-من شبا اذیت می شم رو تخت !
به تاج تخت تکیه داد و دستم را کشید. به اجبار روی پایش نشستم، گویا او هم موافق بود تا محور بحث مان را عوض کند .
-گشنمه بهار
سر روی شانه اش گذاشتم .
-همش داد میزنی نه خودت غذا خوردی نه گذاشتی من بخورم .
در تاریکی اتاق دستش را روی تیغه ی گردنم گذاشت و کم کم پایین رفت .
بعد از سکوت طولانی مدتی که بوی عطرش مخمورم کرده بود لب باز کرد .
-یه روز بگم برو میری پیش اون پسره؟
باز هم سوالات عجیب و غریبش را شروع کرده بود و نمی دانستم چه ولوله ای در سرش به پا بود که هر دم سازی می زد .
سرم را بالاتر گرفتم که بینی ام به چانه اش خورد .
-نه، چیزی شده؟ چرا اینجوری شدی یهو؟
-تو زود خام میشی برات دو تا حرف قشنگ بزنه رفتی .
-دیونه شدی؟ یعنی چی عمران؟
زبان روی دندان هایش کشید و سرش را جلو آورد .
-عروسی پسر عموت بهم خورده، داماد سر مجلس نرفته ...
چند باری پلک زدم و ناباورانه هینی کشیدم.
-تو سرش هوا نپرورونه که بخواد بیاد سمت تو، می کشمش بهار هم اونو هم تو رو .
-من جایی نمیرم ولی اون فقط سر مجلس نرفته وگرنه سعیده زنه عقدیشه فکر نکنم
خانواده ها به این سادگی بیخیال بشن مخصوصا خانواده ی سعیده
با صدای خشنش گوشم را آزار داد .
-واسم مهم نیست کی چه گوهی می خوره، حرف من تویی، اگه بری...
دندان قروچه کرد .
-اصلا تونستی برو تا هم تو رو پ..اره کنم هم اون جد و آبادتو به آتیش بکشم .
دیگر زیاده روی می کرد.واقعا از بهم خوردن آن عروسی تا این حد واهمه به جانش افتاده بود؟ !
حتی اگر از عمران جدا هم می شدم بازگشتم به سوی عباس یک مورد محال و غیرممکن بود. بی توجه به تمام موانعی که جلوی راهم سد می شد خودم پای رفتن به سوی او را نداشتم .
-من جایی نمیرم .
لب هایم به خنده باز شد .
-بریم شام بخوریم؟
-نه بخواب .
لب هایم آویزان شد .
-با این لباسا بیرون نرو این اطراف پسرا زیاد میان واسه گشت و گزار .
اهومی گفتم.
-بخواب دختر حاجی و دعا کن فردا کارم پیش بره وگرنه ...
مانع از حرف زدنش شدم...
ادامه دارد....
📚@fazayeadaby
عمران در ماشینش نشسته بود .
برس را روی موهایم می کشیدم و از پشت شیشه ی عرق کرده به ماشین نگاه می
کردم .
باران لحظه ای بند نمیامده بود .
در ماشین باز شد و او بدون ذره ای عجله به سوی خانه آمد. کش به دست جلوی در
بودم، صدای گام هایش روی پله ها می آمد .
با دیدنم ابروانش بالا پرید .
با آن بالا نافی مشکی رنگ و شلوار ستش و موهایی که دورم ریخته بود شبیه به بهار
ساعت ها پیش نبودم. سمیرا هر چه لباس لخت و پتی بود را برایم گذاشته بود و می
توانستم تصور کنم چقدر پیش خودش افکار زشت و منحرف پرورانده بود .
در درگاه ایستاد که کش را به سویش گرفتم .
-میشه موهامو ببندی؟
در را بست و دستانش بالا آمد .
از روی شانه نیم نگاهی به چهره ی بی تفاوتش انداختم .
تیشرت خاکستری رنگش خیس شده بود .
-لباست خیس شده .
واکنشی نشان نداد و کش را دور موهایم انداخت که به طرفش چرخیدم .
-قهری؟
چند تار مویی که از دستش در رفته بود و روی صورتم ریخته بود را پشت گوشم زد .
-زبونت درازتو کوتاه می کنم دختر حاجی !
پس دلخور بود. رو در رویش ایستاده بودم و نفس هایش به صورتم می خورد .
-توام همش تهدیدم میکنی م ...من اینجوری ازت میترسم .
دست در جیب شلوار راحتی اش فرو برد و ریزبینانه چهره ام را رصد کرد .
-اگه پا رو خط قرمزام بذاری گردنت و می شکنم بهار، یادت نرفته که زن منی .
از این شاخه به آن شاخه می پرید و گیجم می کرد با تکان خوردن لب هایم برق را
خاموش کرد و به سوی تخت روانه ام کرد .
-غر نزن حرفام دو تا نمیشه، یبار گفتم تو گوشت بمونه که تو زن منی حتی اگه من
روزگارتم سیاه کنم حق رفتن نداری، زبونتم کوتاه می کنم .
تمامی اینان را جدی می گفت اما عصبانیتی چاشنی لحنش نبود .
لب فشردم. چه می گفتم وقتی هر چه می گفتم خط و نشان هایش کم رنگ تر نمی
شد .
بحث را عوض کردم .
-من شبا اذیت می شم رو تخت !
به تاج تخت تکیه داد و دستم را کشید. به اجبار روی پایش نشستم، گویا او هم موافق بود تا محور بحث مان را عوض کند .
-گشنمه بهار
سر روی شانه اش گذاشتم .
-همش داد میزنی نه خودت غذا خوردی نه گذاشتی من بخورم .
در تاریکی اتاق دستش را روی تیغه ی گردنم گذاشت و کم کم پایین رفت .
بعد از سکوت طولانی مدتی که بوی عطرش مخمورم کرده بود لب باز کرد .
-یه روز بگم برو میری پیش اون پسره؟
باز هم سوالات عجیب و غریبش را شروع کرده بود و نمی دانستم چه ولوله ای در سرش به پا بود که هر دم سازی می زد .
سرم را بالاتر گرفتم که بینی ام به چانه اش خورد .
-نه، چیزی شده؟ چرا اینجوری شدی یهو؟
-تو زود خام میشی برات دو تا حرف قشنگ بزنه رفتی .
-دیونه شدی؟ یعنی چی عمران؟
زبان روی دندان هایش کشید و سرش را جلو آورد .
-عروسی پسر عموت بهم خورده، داماد سر مجلس نرفته ...
چند باری پلک زدم و ناباورانه هینی کشیدم.
-تو سرش هوا نپرورونه که بخواد بیاد سمت تو، می کشمش بهار هم اونو هم تو رو .
-من جایی نمیرم ولی اون فقط سر مجلس نرفته وگرنه سعیده زنه عقدیشه فکر نکنم
خانواده ها به این سادگی بیخیال بشن مخصوصا خانواده ی سعیده
با صدای خشنش گوشم را آزار داد .
-واسم مهم نیست کی چه گوهی می خوره، حرف من تویی، اگه بری...
دندان قروچه کرد .
-اصلا تونستی برو تا هم تو رو پ..اره کنم هم اون جد و آبادتو به آتیش بکشم .
دیگر زیاده روی می کرد.واقعا از بهم خوردن آن عروسی تا این حد واهمه به جانش افتاده بود؟ !
حتی اگر از عمران جدا هم می شدم بازگشتم به سوی عباس یک مورد محال و غیرممکن بود. بی توجه به تمام موانعی که جلوی راهم سد می شد خودم پای رفتن به سوی او را نداشتم .
-من جایی نمیرم .
لب هایم به خنده باز شد .
-بریم شام بخوریم؟
-نه بخواب .
لب هایم آویزان شد .
-با این لباسا بیرون نرو این اطراف پسرا زیاد میان واسه گشت و گزار .
اهومی گفتم.
-بخواب دختر حاجی و دعا کن فردا کارم پیش بره وگرنه ...
مانع از حرف زدنش شدم...
ادامه دارد....
📚@fazayeadaby