کتاب تازهی مجموعهی هزاردستان ☝
در مرامش گاهی جانت زودتر از عمرت تمام میشود. به خودت که میآیی میبینی هزار سؤال بیپاسخ در قامت تجربههای ناتمام مقابلت صف کشیدهاند. از زندگی چه میخواستی؟ عشق؟
یار مهربانی که از قصهها میآمد و خوشبختی را برایت صرف میکرد؟ آنچه زندگی را به ما بدهکار میکند صبر است. صبر، هر چهقدر هم بلند، زورش به گذر زمان نمیرسد. حتی سیندرلا هم که باشی باز نیمهشب که از راه برسد جادوی حقیقت خیال عاشقانهات را خراب میکند. آدمیزاد است دیگر… گاهی قلبش را درست مانند استکان کمرباریکِ خالیشده از چای برعکس میکند و با نعلبکی روی میز میگذارد تا فرشتهی مرگ بیاید و بردارد و با خود ببرد. بساط زندگی که قهوهخانهی ته بازار میشود، چهرههای غریبهی آشنا اشتیاق نوشیدن چای دوم را از آدم میگیرند. میپرسم «امروز چندم است؟» و پاسخ تقویم کهنه یادم میآورد قلب را که برعکس کنی پنجبار خواهد تپید. پنجبار در امتداد پنج روز تا فرصتی باشد برای تغییر. انتهای دالان زندگی، کنج تنهایی، وقتی تقویم روزانه پنجبار ورق خورده باشد، من، که مادرم نامم را به گوشم «فاخته» خوانده بود، مُردهام.
در مرامش گاهی جانت زودتر از عمرت تمام میشود. به خودت که میآیی میبینی هزار سؤال بیپاسخ در قامت تجربههای ناتمام مقابلت صف کشیدهاند. از زندگی چه میخواستی؟ عشق؟
یار مهربانی که از قصهها میآمد و خوشبختی را برایت صرف میکرد؟ آنچه زندگی را به ما بدهکار میکند صبر است. صبر، هر چهقدر هم بلند، زورش به گذر زمان نمیرسد. حتی سیندرلا هم که باشی باز نیمهشب که از راه برسد جادوی حقیقت خیال عاشقانهات را خراب میکند. آدمیزاد است دیگر… گاهی قلبش را درست مانند استکان کمرباریکِ خالیشده از چای برعکس میکند و با نعلبکی روی میز میگذارد تا فرشتهی مرگ بیاید و بردارد و با خود ببرد. بساط زندگی که قهوهخانهی ته بازار میشود، چهرههای غریبهی آشنا اشتیاق نوشیدن چای دوم را از آدم میگیرند. میپرسم «امروز چندم است؟» و پاسخ تقویم کهنه یادم میآورد قلب را که برعکس کنی پنجبار خواهد تپید. پنجبار در امتداد پنج روز تا فرصتی باشد برای تغییر. انتهای دالان زندگی، کنج تنهایی، وقتی تقویم روزانه پنجبار ورق خورده باشد، من، که مادرم نامم را به گوشم «فاخته» خوانده بود، مُردهام.