🎗 پارت دویست و چهل #240
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
کتشو به سمتش گرفتم و با غرغر گفتم:
-تازه به ساعت نگاه کردی؟ خوبه دوساعت پشت در خونه ات داشتم در می زدم تا بیدار بشی.
کتشو ازم گرفت و لپمو کشید و گفت:
-حرص نخور دردونه، خب چیکار کنم وقتی خانومم پیشم نیست تا خودش بیدارم کنه!
با خجالت لب گزیدم و برگشتم و درحالی که به سمت در می رفتم گفتم:
-من برم لباس بردارم تو برو پارکینگ منم زود میام.
-باران من جلسه دارما، دیر نیای جان من!
-کی به کی داره میگه دیر نکن!! خدای من!!
خندید و گفت:
-حالا هی تیکه بار من کن یه روز خواب موندم.
یه دست مانتو و شلوار و شال از خونه برداشتم و به اکرم هم گفتم برای ناهار نمیام. با جدی شدن رابطه ی من و بردیا دیگه اکرم هم د رجریان همه چیز بود و چقدر برام خوشحال بود!
بعد از اون شب تولد بردیا و جوابی که بهش داده بودم، بردیا حتی نگذاشت یک روز بگذره و همون فردا صبحش شماره آقاجونو ازم گرفت و رسمی منو ازش خواستگاری کرد. آقاجون هم رضایت منو شرط کرد. من راضی بودم اما در مورد خانواده ی بردیا چیز چندانی نمی دونستم و اصلا مادرشو ندیده بودم برای همین قبل اینکه بخواد خواستگاری رسمی شکل بگیره از بردیا خواستم با مادرش این قضیه رو درمیون بزاره. مادرش اول کمی مخالف کرده بود و انگار دختر خاله اشو براش در نظر داشتن اما وقتی مصر بودن بردیا رو دیده بود کوتاه اومد و قبول کرد تا تهران بیاد و منو ببینه.
سوار ماشین شدم و پلاستیک لباسمو عقب ماشین گذاشتم و بردیا گفت:
-اوووه چه خبره اینهمه لباس!
-انتظار که نداری با تیپ اداری پیشواز مادرت برم!
ماشینو تو دنده زد و درحالی که راه می افتاد گفت:
-تو هر طور که باشی بهترینی خانوم من.
-بردیا جلوی مادرت یه وقت اینطوری با من حرف نزنی ها، زشته فکرای دیگه ای می کنن.
-مثلا چه فکری؟
-نمی دونم، به هرحال یه دید سنتی دارن، زشته انقدر صمیمی باشیم جلوشون.
استرس الکی داریا باران.
-نه استرس ندارم فقط می دونم اولین برخود خیلی مهمه و همیشه توی اد آدم می مونه.
-باشه عزیزدلم، هرجور تو بخوای.
تایم کاری اون روز سریع تر از همیشه گذشت، انگار عقربه ها باهم مسابقه گذاشته بودن! هرچی به ساعت پایانی نزدیک تر می شدیم استرس من بیشتر می شد، دو سه بار به آقاجون زنگ زدم و باهاش حرف زدم تا آرومم کنه، نسیم که دیگه کلا مغزش از دستم سوخت انقدر که باهام حرف زد، بردیا هم که انقدر سرش شلوغ بود اصلا حواسش به من نبود.
بعد تایم کاری حاضر شدم و نسیم هم خودش دستی به صورتم کشید و و بعد رفت. داشتم شالمو روی سرم مرتب می کردم که که صدای سوت ملودی وار بردیا رو از پشت سرم شنیدم و به سمتش برگشتم:
-اوووه چه کردی خانوم! دلبر شدیا.
-خوب شدم؟
جلو اومد و روبروم ایستاد:
-خوب؟ ماه بودی ماه تر شدی.
لبخندی زدم و که با شیطنت ابروشو بالا داد و گفت:
-ببین من پسر خوبی ام ها اما وقتی بعد یه تایم کاری خسته کننده همچین خانوم خوشکل و ماهی رو جلوی روم می بینم چیکار باید بکنم؟
سریع خودمو کشیدم:
-بردیا!!! زود برو کت و کیفتو بردار بریم ناهار بخوریم دیر می شه وقت نداریم.
-یه بوس فقط!
ابرومو بالا دادم و با خنده گفتم:
-برو عه!
اخمی کرد و با حرص گفت:
-خسیس یه بوسم نمیدی یعنی؟ خودم می گیرمش ها...
تا خواستم اعتراض کنم خودش دوطرف صورتمو گرفت و محکم روی لبامو بوسید:
-آخیش همینه؛ بمب انرژی!
خنده شیطونی کرد و برگشت از اتاق بیرون رفت. دستمو روی لبام گذاشتم و چشمامو بستم، اونهمه صبح با آقاجون و نسیم حرف زدم تا استرسم کم بشه اما اثری نداشت اون وقت بردیا با یه بوسه کوتاه انگار آب روی آتیش دلم ریخت و آرومم کرد. حالا دارم فرق عشق واقعی با حسای دیگه رو تشخیص میدم....حالا بعد از دوتا تجربه ناموفق و شکست بزرگ توی زندگیم می فهمم یه مرد واقعی چه شکلیه...
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
کتشو به سمتش گرفتم و با غرغر گفتم:
-تازه به ساعت نگاه کردی؟ خوبه دوساعت پشت در خونه ات داشتم در می زدم تا بیدار بشی.
کتشو ازم گرفت و لپمو کشید و گفت:
-حرص نخور دردونه، خب چیکار کنم وقتی خانومم پیشم نیست تا خودش بیدارم کنه!
با خجالت لب گزیدم و برگشتم و درحالی که به سمت در می رفتم گفتم:
-من برم لباس بردارم تو برو پارکینگ منم زود میام.
-باران من جلسه دارما، دیر نیای جان من!
-کی به کی داره میگه دیر نکن!! خدای من!!
خندید و گفت:
-حالا هی تیکه بار من کن یه روز خواب موندم.
یه دست مانتو و شلوار و شال از خونه برداشتم و به اکرم هم گفتم برای ناهار نمیام. با جدی شدن رابطه ی من و بردیا دیگه اکرم هم د رجریان همه چیز بود و چقدر برام خوشحال بود!
بعد از اون شب تولد بردیا و جوابی که بهش داده بودم، بردیا حتی نگذاشت یک روز بگذره و همون فردا صبحش شماره آقاجونو ازم گرفت و رسمی منو ازش خواستگاری کرد. آقاجون هم رضایت منو شرط کرد. من راضی بودم اما در مورد خانواده ی بردیا چیز چندانی نمی دونستم و اصلا مادرشو ندیده بودم برای همین قبل اینکه بخواد خواستگاری رسمی شکل بگیره از بردیا خواستم با مادرش این قضیه رو درمیون بزاره. مادرش اول کمی مخالف کرده بود و انگار دختر خاله اشو براش در نظر داشتن اما وقتی مصر بودن بردیا رو دیده بود کوتاه اومد و قبول کرد تا تهران بیاد و منو ببینه.
سوار ماشین شدم و پلاستیک لباسمو عقب ماشین گذاشتم و بردیا گفت:
-اوووه چه خبره اینهمه لباس!
-انتظار که نداری با تیپ اداری پیشواز مادرت برم!
ماشینو تو دنده زد و درحالی که راه می افتاد گفت:
-تو هر طور که باشی بهترینی خانوم من.
-بردیا جلوی مادرت یه وقت اینطوری با من حرف نزنی ها، زشته فکرای دیگه ای می کنن.
-مثلا چه فکری؟
-نمی دونم، به هرحال یه دید سنتی دارن، زشته انقدر صمیمی باشیم جلوشون.
استرس الکی داریا باران.
-نه استرس ندارم فقط می دونم اولین برخود خیلی مهمه و همیشه توی اد آدم می مونه.
-باشه عزیزدلم، هرجور تو بخوای.
تایم کاری اون روز سریع تر از همیشه گذشت، انگار عقربه ها باهم مسابقه گذاشته بودن! هرچی به ساعت پایانی نزدیک تر می شدیم استرس من بیشتر می شد، دو سه بار به آقاجون زنگ زدم و باهاش حرف زدم تا آرومم کنه، نسیم که دیگه کلا مغزش از دستم سوخت انقدر که باهام حرف زد، بردیا هم که انقدر سرش شلوغ بود اصلا حواسش به من نبود.
بعد تایم کاری حاضر شدم و نسیم هم خودش دستی به صورتم کشید و و بعد رفت. داشتم شالمو روی سرم مرتب می کردم که که صدای سوت ملودی وار بردیا رو از پشت سرم شنیدم و به سمتش برگشتم:
-اوووه چه کردی خانوم! دلبر شدیا.
-خوب شدم؟
جلو اومد و روبروم ایستاد:
-خوب؟ ماه بودی ماه تر شدی.
لبخندی زدم و که با شیطنت ابروشو بالا داد و گفت:
-ببین من پسر خوبی ام ها اما وقتی بعد یه تایم کاری خسته کننده همچین خانوم خوشکل و ماهی رو جلوی روم می بینم چیکار باید بکنم؟
سریع خودمو کشیدم:
-بردیا!!! زود برو کت و کیفتو بردار بریم ناهار بخوریم دیر می شه وقت نداریم.
-یه بوس فقط!
ابرومو بالا دادم و با خنده گفتم:
-برو عه!
اخمی کرد و با حرص گفت:
-خسیس یه بوسم نمیدی یعنی؟ خودم می گیرمش ها...
تا خواستم اعتراض کنم خودش دوطرف صورتمو گرفت و محکم روی لبامو بوسید:
-آخیش همینه؛ بمب انرژی!
خنده شیطونی کرد و برگشت از اتاق بیرون رفت. دستمو روی لبام گذاشتم و چشمامو بستم، اونهمه صبح با آقاجون و نسیم حرف زدم تا استرسم کم بشه اما اثری نداشت اون وقت بردیا با یه بوسه کوتاه انگار آب روی آتیش دلم ریخت و آرومم کرد. حالا دارم فرق عشق واقعی با حسای دیگه رو تشخیص میدم....حالا بعد از دوتا تجربه ناموفق و شکست بزرگ توی زندگیم می فهمم یه مرد واقعی چه شکلیه...