🎗 پارت دویست #200
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
اخم کردم و آروم گفتم:
-بردیا! خواهش می کنم! باور کن سهمیه امروزم کامله دیگه حوصله بحث ندارم.
-می خوای خودم برم به همه اعلام کنم؟
متعجب و گیج نگاش کردم:
-چیو اعلام کنی؟
-می خوام اعلام کنم نامزدیم تا دست بردارن.
چشمام گرد شد و با بهت گفتم:
-نامزدیم؟ بردیا حالت خوبه؟
ابروهاشو بالا نگه داشت و چشماش شیطون شد:
-مگه بده؟ والا من که از خدامه.
آب دهنمو قورت دادم و نفس بلند و نامحسوسی کشیدم. روبروش روی مبل نشستم و ظرف غذامو روی میز گذاشتم:
-من همینجا غذا می خورم باشه.
با همون حالت شیطنت نگام کرد و با خنده گفت:
-انقدر تصور اینکه نامزد من باشی ترسناکه که تا گفتم تسلیم شدی؟
-چی؟ نه عه!!! چی میگی اصلا؟ این چه بحثیه.
زد زیر خنده و بلافاصله به سرفه افتاد. مشتشو محکم جلوی دهنش نگه داشته بود و پشت سرهم و شدید سرفه می کرد. سریع از جا بلند شدم و از پارچ روی میزش یه لیوان آب پر کردم و تند جلوی دهنش نگه داشتم. از شدت سرفه رنگش داشت کبود می شد. کمی آب خورد و یکم آروم شد. بالای سرش ایستادم و با حرص گفتم:
-تو اینطوری خوب شدی دیگه؟ رعایتم که نمی کنی.
به لباسش که فقط یه پیراهن نازک بود اشاره کردم و گفتم:
-یه لباس گرم حتی نپوشیدی بردیا، اتاقتم که از بیرون سرد تره.
دستمو روی پیشونیش گذاشتم، کمی داغ بود:
-بفرما داری دوباره تب می کنی، اینطوری مواظب خودتی؟
بی حال نگام کرد و با صدایی که بیشتر گرفته بود و به خاطر سرفه خش دار شده بود گفت:
-برو بشین غذا بخوریم خوب میشم.
با همون اخم و حرص روبروش نشستم و سرمو تکون دادم:
-آره حتما اینطوری که تو داری پیش میری این مریضی تا یه ماه دیگه همینجوری روت می مونه.
در ظرف غذامو باز کردم و دیدم سوپو برای من گذاشته و خودش قرمه سبزی رو برداشته. چپ چپ نگاش کردم:
-اینم الان که می خوای قرمه سبزی نوش جان کنی!! لابد من مریضم باید سوپ بخورم.
دستشو روی پیشونیش گذاشت و با خنده گفت:
-باران به خدا نمی تونم بخندم توروخدا دیگه هیچی نگو.
چشمامو گرد کردم و نفس زنان از حرص گفتم:
-حرفای من خنده داره؟ باشه مرسی بردیا جان.
دستشو از روی پیشونیش برداشت و خودشو جلو کشید:
-حرفات خنده دار نیست، حرص خوردنت بانمکه، این دل نگرانیت برای من دلچسبه، آدم وقتی خوشحاله می خنده دیگه!
توی چشمام زل زد و آروم با صدای بم شده گفت:
-خوشحالم از اینکه یکی رو کنارم دارم، یکی که اینطوری نگران حالمه، برای لباس پوشیدنم، برای غذای خوردن، برای یه سرفه من اینطوری هول میشه و همش دنبال اینه که حال من فقط خوب باشه.
صدای آلارم گوشیم روی میز بلند شد، وقت داروی دیگه اش بود. لبخندی زد و بدون اینکه نگاه از چشمام بگیره زمزمه کرد:
-واسه سر وقت خوردت داروهام جلوتر از خودم روی گوشیش آلارم می زاره، واسه اینکه مطمئنه من حواس پرتم و دارهامو یادم میره خودش جلو جلو داروهامو برمی داره...واسه همینه که بهت میگم دردونه!
لبخند کمرنگی زدم و نگاهم توی نی نی چشماش غرق شد. کارایی که براش می کردم از نظر خودم عادی بود، یعنی یه جوری براش انجام میدم انگار وظیفمه و اون یکی از مهم ترین افراد زندگیم شده که باید مراقبش باشم...
-کاش زودتر پا توی زندگیم می زاشتی...کاش زودتر می دیدمت...کاش...
لب گزیدم و چشمام پر اشک شد. انگار حرفای خودمو زد، حسرتای خودمو بازگو کرد. توی ذهنم همش پر از اینه که اگر بردیا رو زودتر دیده بود...اگر زودتر باهاش آشنا می شدم...اگر اگر اگر....الان مامان و بابام پیشم بودم، الان اونارو هم کنارم داشتم، الان حسرت دیدنشونو نداشتم...حسرت عروسی داداشمو نداشتم و منم توی تک تک لحظه های شادش شریک می شدم...
سرشو کج کرد با چشمای مهربون کل صورتمو کاوید:
-مرسی که هستی...تنها چیزی که الان به ذهنی یه آدم مریض حال می رسه همینه.
وسط اونهمه احساس و بغضی که توی گلوم بود خنده ام گرفت. بینیمو بالا کشیدم و با خنده سرمو به طرفین تکون دادم. خودشم خندید و آروم گفت:
-می ترسیدم اگه یه کلمه دیگه بگم باز گریه ات بگیره.
لبخندی زدم و خواستم ظرفای غذارو جا به جا کنم که سریع مچ دستمو گرفت و گفت:
-نچ بابا من اینهمه دلبری کردم و حرفای خوشکل زدم که بزاری اون قرمه سبزی رو من بخورم!
با چشمای گرد و خنده نگاش کردم:
-بردیا!!! با این حال قرمه سبزی بخوری؟ اکرم اینهمه زحمت کشیده سوپ ماهیچه برات درست کرده.
صورتشو جمع کرد:
-وای من از بچگی اصلا با غذاهای مایع حال نمی کردم. نه که نخورما اما زیاد دوست ندارم.
-بردیا جان! این غذا چربه، الان یه قاشق ازش بخوری نمیتونی دیگه حتی حرف بزنی از شدت گلو درد.
-نه باهاش آب می خورم می شوره می بره.
خنده ام گرفت اما سعی کردم جدی باشم:
-نه!
-حداقل نصف نصف بخوریم!
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
اخم کردم و آروم گفتم:
-بردیا! خواهش می کنم! باور کن سهمیه امروزم کامله دیگه حوصله بحث ندارم.
-می خوای خودم برم به همه اعلام کنم؟
متعجب و گیج نگاش کردم:
-چیو اعلام کنی؟
-می خوام اعلام کنم نامزدیم تا دست بردارن.
چشمام گرد شد و با بهت گفتم:
-نامزدیم؟ بردیا حالت خوبه؟
ابروهاشو بالا نگه داشت و چشماش شیطون شد:
-مگه بده؟ والا من که از خدامه.
آب دهنمو قورت دادم و نفس بلند و نامحسوسی کشیدم. روبروش روی مبل نشستم و ظرف غذامو روی میز گذاشتم:
-من همینجا غذا می خورم باشه.
با همون حالت شیطنت نگام کرد و با خنده گفت:
-انقدر تصور اینکه نامزد من باشی ترسناکه که تا گفتم تسلیم شدی؟
-چی؟ نه عه!!! چی میگی اصلا؟ این چه بحثیه.
زد زیر خنده و بلافاصله به سرفه افتاد. مشتشو محکم جلوی دهنش نگه داشته بود و پشت سرهم و شدید سرفه می کرد. سریع از جا بلند شدم و از پارچ روی میزش یه لیوان آب پر کردم و تند جلوی دهنش نگه داشتم. از شدت سرفه رنگش داشت کبود می شد. کمی آب خورد و یکم آروم شد. بالای سرش ایستادم و با حرص گفتم:
-تو اینطوری خوب شدی دیگه؟ رعایتم که نمی کنی.
به لباسش که فقط یه پیراهن نازک بود اشاره کردم و گفتم:
-یه لباس گرم حتی نپوشیدی بردیا، اتاقتم که از بیرون سرد تره.
دستمو روی پیشونیش گذاشتم، کمی داغ بود:
-بفرما داری دوباره تب می کنی، اینطوری مواظب خودتی؟
بی حال نگام کرد و با صدایی که بیشتر گرفته بود و به خاطر سرفه خش دار شده بود گفت:
-برو بشین غذا بخوریم خوب میشم.
با همون اخم و حرص روبروش نشستم و سرمو تکون دادم:
-آره حتما اینطوری که تو داری پیش میری این مریضی تا یه ماه دیگه همینجوری روت می مونه.
در ظرف غذامو باز کردم و دیدم سوپو برای من گذاشته و خودش قرمه سبزی رو برداشته. چپ چپ نگاش کردم:
-اینم الان که می خوای قرمه سبزی نوش جان کنی!! لابد من مریضم باید سوپ بخورم.
دستشو روی پیشونیش گذاشت و با خنده گفت:
-باران به خدا نمی تونم بخندم توروخدا دیگه هیچی نگو.
چشمامو گرد کردم و نفس زنان از حرص گفتم:
-حرفای من خنده داره؟ باشه مرسی بردیا جان.
دستشو از روی پیشونیش برداشت و خودشو جلو کشید:
-حرفات خنده دار نیست، حرص خوردنت بانمکه، این دل نگرانیت برای من دلچسبه، آدم وقتی خوشحاله می خنده دیگه!
توی چشمام زل زد و آروم با صدای بم شده گفت:
-خوشحالم از اینکه یکی رو کنارم دارم، یکی که اینطوری نگران حالمه، برای لباس پوشیدنم، برای غذای خوردن، برای یه سرفه من اینطوری هول میشه و همش دنبال اینه که حال من فقط خوب باشه.
صدای آلارم گوشیم روی میز بلند شد، وقت داروی دیگه اش بود. لبخندی زد و بدون اینکه نگاه از چشمام بگیره زمزمه کرد:
-واسه سر وقت خوردت داروهام جلوتر از خودم روی گوشیش آلارم می زاره، واسه اینکه مطمئنه من حواس پرتم و دارهامو یادم میره خودش جلو جلو داروهامو برمی داره...واسه همینه که بهت میگم دردونه!
لبخند کمرنگی زدم و نگاهم توی نی نی چشماش غرق شد. کارایی که براش می کردم از نظر خودم عادی بود، یعنی یه جوری براش انجام میدم انگار وظیفمه و اون یکی از مهم ترین افراد زندگیم شده که باید مراقبش باشم...
-کاش زودتر پا توی زندگیم می زاشتی...کاش زودتر می دیدمت...کاش...
لب گزیدم و چشمام پر اشک شد. انگار حرفای خودمو زد، حسرتای خودمو بازگو کرد. توی ذهنم همش پر از اینه که اگر بردیا رو زودتر دیده بود...اگر زودتر باهاش آشنا می شدم...اگر اگر اگر....الان مامان و بابام پیشم بودم، الان اونارو هم کنارم داشتم، الان حسرت دیدنشونو نداشتم...حسرت عروسی داداشمو نداشتم و منم توی تک تک لحظه های شادش شریک می شدم...
سرشو کج کرد با چشمای مهربون کل صورتمو کاوید:
-مرسی که هستی...تنها چیزی که الان به ذهنی یه آدم مریض حال می رسه همینه.
وسط اونهمه احساس و بغضی که توی گلوم بود خنده ام گرفت. بینیمو بالا کشیدم و با خنده سرمو به طرفین تکون دادم. خودشم خندید و آروم گفت:
-می ترسیدم اگه یه کلمه دیگه بگم باز گریه ات بگیره.
لبخندی زدم و خواستم ظرفای غذارو جا به جا کنم که سریع مچ دستمو گرفت و گفت:
-نچ بابا من اینهمه دلبری کردم و حرفای خوشکل زدم که بزاری اون قرمه سبزی رو من بخورم!
با چشمای گرد و خنده نگاش کردم:
-بردیا!!! با این حال قرمه سبزی بخوری؟ اکرم اینهمه زحمت کشیده سوپ ماهیچه برات درست کرده.
صورتشو جمع کرد:
-وای من از بچگی اصلا با غذاهای مایع حال نمی کردم. نه که نخورما اما زیاد دوست ندارم.
-بردیا جان! این غذا چربه، الان یه قاشق ازش بخوری نمیتونی دیگه حتی حرف بزنی از شدت گلو درد.
-نه باهاش آب می خورم می شوره می بره.
خنده ام گرفت اما سعی کردم جدی باشم:
-نه!
-حداقل نصف نصف بخوریم!