Forward from: کانال محافظ
🎗 پارت صد و هشتاد و سه #183
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
با هول به عقب برگشتم و مامان با حرص تماسو قطع کرد، با احتیاط نگاهی به سمت ورودی آشپزخونه انداخت و با حرص و صدای خفه گفت:
-باز داشتی به آقاجون زنگ می زدی چقولی منو بکنی؟
بغضمو قورت دادم:
-آرامش قبل طوفان زندگیم بود نه؟ آرامش قبل اینکه زندگیمو جلو چشمام آتیش بزنید.
-صداتو بیار پایین ببینم آبرومو بردی! از فیلما یاد گرفتی؟ فکر کردی زندگی واقعی هم شبیه فیلماست واسه من دیالوگ سرهم بندی میکنی؟ از خداتم باشه همچین خانواده ای اومدن خواستگاری. مگه کم آدم حسابی و مهربونن؟ مهین که عزیزم و جان از دهنش نمیفته وقتی باهات حرف می زنه دیگه چی می خوای؟
اشک از چشمم چکید:
-اصلا اینا فرشته آسمونن، اصلا سعید پسر پیغمبره خوبه؟ من نمی خوامش.
انگشت اشاره اشو جلوی صورتم گرفت و با چشمای باریک شده و لحن تهدیدی گفت:
-باران خوب گوشاتو باز کن! میای عین یه خانوم جلوشون می شینی و هیچی نمی گی، ببینم اخم و تَخم کردی و ادا درآوردی من می دونم تو شنیدی؟ فقط یه جلسه آشنایی عادیه.
پوزخند زدم و اشک بعدی روی گونه ام روون شد:
-داری بچه خر می کنی دیگه مامان آره؟ شماها حتی برای مهریه هم حرف زدید، فقط تاریخ عقد و عروسی مونده که همین امروز یسره اش می کنید، داری از کدوم جلسه آشنایی حرف می زنی؟
مامان مبهوت و با اخم نگام کرد و کمی مکث کرد و گفت:
-کی این...این چرت و پرتارو بهت گفته؟
-چرت و پرت؟ خود سعید به من گفت.
انگار دست و پاشو گم کرده بود کمی سرشو به سمت عقب کش داد و گفت:
-نه اون حتما اشتباه فهمیده.
یک قدم به مامان نزدیک تر شدم:
-باشه مامان به جون ارسلان قسم بخور که این جلسه آشناییه، به جون من نه چون می دونم دیگه هیچ ارزشی برات ندارم اما ارسلان پسرته، عزیز کرده اته دیگه...به جون اون قسم بخور.
غمگین نگام کرد و آروم گفت:
-باران! بس کن...داری آبرومو می بری.
پوزخند زدم:
-باشه مامان، قسم به جون ارسلان برات سخته؟ باشه...
دستمو به سمتش دراز کردم:
-گوشی رو بده من می خوام آقاجونم توی این مراسم آشنایی باشه، می خوام بهش خبر بدم بیاد.
با سکوت نگام کرد و دستمو روی تلفن که محکم توی دستش گرفته بود، گذاشتم:
-قول می دم بعد صحبت با آقاجون طبق خواسته ی شما عین یه خانوم میام جلوشون می شینم و خنده هم از لبم نمیفته؛ خوبه؟
تلفنو از زیر دستم بیرون کشید و با دست دیگه اش مچمو گرفت و با اخم توی صورتم با صدای خفه اما فریاد گونه گفت:
-باران اون روی منو بالا نیار که همینجا جلوی همه جوری آبروتو می برم که خودت التماس کنی تا ازدواج کنی و از این خونه بری.
تلخ خندیدم و میون اشک گفتم:
-آهان! پس بی راه نمی گفتم که هیچ ارزشی دیگه براتون ندارم و آدم اضافه ام.
با حرص مچمو رها کرد، موها و شالمو مرتب کرد و زیر لب گفت:
-تو انگار حالیت نیست ما چه وضعی هستیم نه؟ نمی فهمی چی به سر زندگیت اومده نه؟ میای می شینی لام تا کام حرف نمی زنی باران! هرچی ازت پرسیدن هم عین آدم جواب میدی.
با نوک انگشتش آروم رد اشک روی صورتمو پاک کرد:
-شنیدی؟
دستشو عقب کشید و نگاه دقیقشو توی صورتم چرخوند. دل شکسته بودم، شبیه آدمی که بهش شلاق می زنن و بعد از چندی تمام تنش سر می شه و دیگه درد اون ضربه هاب شلاقو حس نمی کنه، دیگه عقلم بهم هیچ فرمانی نمی داد و درست شبیه عروسک کوکی هر دستوری که مامان بهم داده بودو اجرا کردم!
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
با هول به عقب برگشتم و مامان با حرص تماسو قطع کرد، با احتیاط نگاهی به سمت ورودی آشپزخونه انداخت و با حرص و صدای خفه گفت:
-باز داشتی به آقاجون زنگ می زدی چقولی منو بکنی؟
بغضمو قورت دادم:
-آرامش قبل طوفان زندگیم بود نه؟ آرامش قبل اینکه زندگیمو جلو چشمام آتیش بزنید.
-صداتو بیار پایین ببینم آبرومو بردی! از فیلما یاد گرفتی؟ فکر کردی زندگی واقعی هم شبیه فیلماست واسه من دیالوگ سرهم بندی میکنی؟ از خداتم باشه همچین خانواده ای اومدن خواستگاری. مگه کم آدم حسابی و مهربونن؟ مهین که عزیزم و جان از دهنش نمیفته وقتی باهات حرف می زنه دیگه چی می خوای؟
اشک از چشمم چکید:
-اصلا اینا فرشته آسمونن، اصلا سعید پسر پیغمبره خوبه؟ من نمی خوامش.
انگشت اشاره اشو جلوی صورتم گرفت و با چشمای باریک شده و لحن تهدیدی گفت:
-باران خوب گوشاتو باز کن! میای عین یه خانوم جلوشون می شینی و هیچی نمی گی، ببینم اخم و تَخم کردی و ادا درآوردی من می دونم تو شنیدی؟ فقط یه جلسه آشنایی عادیه.
پوزخند زدم و اشک بعدی روی گونه ام روون شد:
-داری بچه خر می کنی دیگه مامان آره؟ شماها حتی برای مهریه هم حرف زدید، فقط تاریخ عقد و عروسی مونده که همین امروز یسره اش می کنید، داری از کدوم جلسه آشنایی حرف می زنی؟
مامان مبهوت و با اخم نگام کرد و کمی مکث کرد و گفت:
-کی این...این چرت و پرتارو بهت گفته؟
-چرت و پرت؟ خود سعید به من گفت.
انگار دست و پاشو گم کرده بود کمی سرشو به سمت عقب کش داد و گفت:
-نه اون حتما اشتباه فهمیده.
یک قدم به مامان نزدیک تر شدم:
-باشه مامان به جون ارسلان قسم بخور که این جلسه آشناییه، به جون من نه چون می دونم دیگه هیچ ارزشی برات ندارم اما ارسلان پسرته، عزیز کرده اته دیگه...به جون اون قسم بخور.
غمگین نگام کرد و آروم گفت:
-باران! بس کن...داری آبرومو می بری.
پوزخند زدم:
-باشه مامان، قسم به جون ارسلان برات سخته؟ باشه...
دستمو به سمتش دراز کردم:
-گوشی رو بده من می خوام آقاجونم توی این مراسم آشنایی باشه، می خوام بهش خبر بدم بیاد.
با سکوت نگام کرد و دستمو روی تلفن که محکم توی دستش گرفته بود، گذاشتم:
-قول می دم بعد صحبت با آقاجون طبق خواسته ی شما عین یه خانوم میام جلوشون می شینم و خنده هم از لبم نمیفته؛ خوبه؟
تلفنو از زیر دستم بیرون کشید و با دست دیگه اش مچمو گرفت و با اخم توی صورتم با صدای خفه اما فریاد گونه گفت:
-باران اون روی منو بالا نیار که همینجا جلوی همه جوری آبروتو می برم که خودت التماس کنی تا ازدواج کنی و از این خونه بری.
تلخ خندیدم و میون اشک گفتم:
-آهان! پس بی راه نمی گفتم که هیچ ارزشی دیگه براتون ندارم و آدم اضافه ام.
با حرص مچمو رها کرد، موها و شالمو مرتب کرد و زیر لب گفت:
-تو انگار حالیت نیست ما چه وضعی هستیم نه؟ نمی فهمی چی به سر زندگیت اومده نه؟ میای می شینی لام تا کام حرف نمی زنی باران! هرچی ازت پرسیدن هم عین آدم جواب میدی.
با نوک انگشتش آروم رد اشک روی صورتمو پاک کرد:
-شنیدی؟
دستشو عقب کشید و نگاه دقیقشو توی صورتم چرخوند. دل شکسته بودم، شبیه آدمی که بهش شلاق می زنن و بعد از چندی تمام تنش سر می شه و دیگه درد اون ضربه هاب شلاقو حس نمی کنه، دیگه عقلم بهم هیچ فرمانی نمی داد و درست شبیه عروسک کوکی هر دستوری که مامان بهم داده بودو اجرا کردم!