🎗 پارت سیصد و بیست و شش #326
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
****
-مامان می شه این دستبندمو ببندی؟
جلو اومد و کنارم ایستاد:
-بردیا داره میاد؟
-آره گفت دسته گلمو گرفته داره میاد.
دستبندمو گرفت و درحالی که به دستم می بست گفت:
-با مامانشه؟
-نه دیگه اون با خانواده ی خودش میاد، البته زیادم شلوغ نیستا،بردیا یه خاله و دوتا عمه داره فقط همونا میان، گفتیم فقط بزرگترا باشن.
خیره نگام کرد:
-این بین فقط فامیلای من و بابات اضافی بودن که پاتو توی یه کفش کردی و گفتی هیچکس نیاد؟
نفسی کشیدم و گفتم:
-مامان!! تو خودت خوب می دونی چرا گفتم کسی از فامیل ما نباشه!! دلم نمی خواد حرفی و حدیثی به میون بیاد.
اخم کرد و گفت:
-آره بعد برن پشتمون بگن دختره بی کس و کاره!! می خوام بدونم تو تا کجا می تونی پنهون کاری کنی.
خم شدم و کفشامو جلو کشیدم:
-قرار نیست پنهون کاری کنم، خودم این مسئله رو باهاش درمیون می ذارم.
-پس کِی؟
با کلافگی به مامان نگاه کردم:
-مامان امروز عقدمه می خوای همین امروز برم همه چی رو کف دستش بذارم خیالت راحت بشه؟ ول کن دیگه این موضوعو من خودم بهش می گم.
-آخه برای چی داری سر زندگیت ریسک می کنی؟ دلیلی این همه تعللت چیه؟
صاف نشستم و نفسمو محکم بیرون فرستادم:
-می ترسم مامان می فهمی؟ من بردیا رو دوست دارم، می ترسم بهش بگم و بزاره بره و باز من تنها بمونم با اون زندگی لعنتی و روزمرگی های تکراری، انقدر تنهایی و درد کشیدم که می ترسم مامان! می خوای اینارو بشنوی آره؟
با سکوت نگام کرد و با مکث گفت:
-عزیزم این بار من و پدرت پشتت هستیم نمی ذاریم که...
دستمو به معنی سکوت مقابلش گرفتم:
-مامان من از هیچ کس کمک نخواستم! یاد گرفتم روی پای خودم بایستم و تنها زندگیمو بچرخونم. این زندگی منه مامان! سالهاست که که فقط خودمم و از اینجا به بعدم همینه.
غمگین نگام کرد:
-ما هیچی برات توی زندگی کم نذاشتیم باران فقط...
-مامان جان! امروز روز عقدمه می خوای بشینیم در مورد گذشته بحث کنیم؟ خواهش می کنم الان بحثشو نکنیم نمی خوام روزم خراب بشه.
نفس بلندی کشید و سرشو تکون داد و به سمت در اتاق رفت.
-حاضر باشید بردیا نزدیکه الانا می رسه دیگه.
جوابی بهم نداد و از اتاق خارج شد. کفشامو پوشیدم و از جا بلند شدم و جلوی آینه ایستادم. یه لباس بلند حریر شیری رنگ همراه توربان هم رنگش به تن داشتم. فقط برای یه آرایش ملایم و تنظیم توربان روی سرم به آرایشگاه رفته بودم تا کاملا مرتب باشم.
گوشیم زنگ خورد و سریع از روی میزم برداشتم و دیدم بردیاست. لبخند عمیقی زدم و جواب دادم:
-جانم؟
-عروس خانم؟ من جلوی درم.
-الان میام عزیزدلم.
گوشی رو قطع کردم و آخرین نگاهو به خودم توی آینه انداختم ، کیف کوچیک دستی سفید رنگمو از روی تخت برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. بابا و اقاجون و ارسلان حاضر و آماده روی مبل ها نشسته بودن و با دیدن من بابا و اقاجون از جاشون بلند شدن و با لبخند و لذت بهم زل زدن.
لبخند از ته دلی بهشون زدم و آقاجون به سمتم اومد و روبروم ایستاد. دو طرف صورتمو گرفت و خیلی آروم پیشونیمو بوسید و گفت:
-خوشبخت بشی دختر بابا. از خدا می خوام تا آخر عمر لبات مثل همین الان بخنده.
-ممنون آقاجون.
آقاجون کنار رفت و بابا جلو اومد، می تونستم برق اشکو توی چشماش ببینم اما سعی می کرد خودشو کنترل کنه. روبروم ایستاد و دستمو به دوتا دستاش گرفت و توی چشمام زل زد:
-از خدا می خواستم یه روز توی این لباس ببینمت، روزی که خودتم خوشحال و راضی هستی...همین که به آرزوم رسیدم برای من بسه...
لبخند کمرنگی زدم:
-این بار هیچی دیگه شبیه قبل نیست...اینو بهتون قول می دم.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
****
-مامان می شه این دستبندمو ببندی؟
جلو اومد و کنارم ایستاد:
-بردیا داره میاد؟
-آره گفت دسته گلمو گرفته داره میاد.
دستبندمو گرفت و درحالی که به دستم می بست گفت:
-با مامانشه؟
-نه دیگه اون با خانواده ی خودش میاد، البته زیادم شلوغ نیستا،بردیا یه خاله و دوتا عمه داره فقط همونا میان، گفتیم فقط بزرگترا باشن.
خیره نگام کرد:
-این بین فقط فامیلای من و بابات اضافی بودن که پاتو توی یه کفش کردی و گفتی هیچکس نیاد؟
نفسی کشیدم و گفتم:
-مامان!! تو خودت خوب می دونی چرا گفتم کسی از فامیل ما نباشه!! دلم نمی خواد حرفی و حدیثی به میون بیاد.
اخم کرد و گفت:
-آره بعد برن پشتمون بگن دختره بی کس و کاره!! می خوام بدونم تو تا کجا می تونی پنهون کاری کنی.
خم شدم و کفشامو جلو کشیدم:
-قرار نیست پنهون کاری کنم، خودم این مسئله رو باهاش درمیون می ذارم.
-پس کِی؟
با کلافگی به مامان نگاه کردم:
-مامان امروز عقدمه می خوای همین امروز برم همه چی رو کف دستش بذارم خیالت راحت بشه؟ ول کن دیگه این موضوعو من خودم بهش می گم.
-آخه برای چی داری سر زندگیت ریسک می کنی؟ دلیلی این همه تعللت چیه؟
صاف نشستم و نفسمو محکم بیرون فرستادم:
-می ترسم مامان می فهمی؟ من بردیا رو دوست دارم، می ترسم بهش بگم و بزاره بره و باز من تنها بمونم با اون زندگی لعنتی و روزمرگی های تکراری، انقدر تنهایی و درد کشیدم که می ترسم مامان! می خوای اینارو بشنوی آره؟
با سکوت نگام کرد و با مکث گفت:
-عزیزم این بار من و پدرت پشتت هستیم نمی ذاریم که...
دستمو به معنی سکوت مقابلش گرفتم:
-مامان من از هیچ کس کمک نخواستم! یاد گرفتم روی پای خودم بایستم و تنها زندگیمو بچرخونم. این زندگی منه مامان! سالهاست که که فقط خودمم و از اینجا به بعدم همینه.
غمگین نگام کرد:
-ما هیچی برات توی زندگی کم نذاشتیم باران فقط...
-مامان جان! امروز روز عقدمه می خوای بشینیم در مورد گذشته بحث کنیم؟ خواهش می کنم الان بحثشو نکنیم نمی خوام روزم خراب بشه.
نفس بلندی کشید و سرشو تکون داد و به سمت در اتاق رفت.
-حاضر باشید بردیا نزدیکه الانا می رسه دیگه.
جوابی بهم نداد و از اتاق خارج شد. کفشامو پوشیدم و از جا بلند شدم و جلوی آینه ایستادم. یه لباس بلند حریر شیری رنگ همراه توربان هم رنگش به تن داشتم. فقط برای یه آرایش ملایم و تنظیم توربان روی سرم به آرایشگاه رفته بودم تا کاملا مرتب باشم.
گوشیم زنگ خورد و سریع از روی میزم برداشتم و دیدم بردیاست. لبخند عمیقی زدم و جواب دادم:
-جانم؟
-عروس خانم؟ من جلوی درم.
-الان میام عزیزدلم.
گوشی رو قطع کردم و آخرین نگاهو به خودم توی آینه انداختم ، کیف کوچیک دستی سفید رنگمو از روی تخت برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. بابا و اقاجون و ارسلان حاضر و آماده روی مبل ها نشسته بودن و با دیدن من بابا و اقاجون از جاشون بلند شدن و با لبخند و لذت بهم زل زدن.
لبخند از ته دلی بهشون زدم و آقاجون به سمتم اومد و روبروم ایستاد. دو طرف صورتمو گرفت و خیلی آروم پیشونیمو بوسید و گفت:
-خوشبخت بشی دختر بابا. از خدا می خوام تا آخر عمر لبات مثل همین الان بخنده.
-ممنون آقاجون.
آقاجون کنار رفت و بابا جلو اومد، می تونستم برق اشکو توی چشماش ببینم اما سعی می کرد خودشو کنترل کنه. روبروم ایستاد و دستمو به دوتا دستاش گرفت و توی چشمام زل زد:
-از خدا می خواستم یه روز توی این لباس ببینمت، روزی که خودتم خوشحال و راضی هستی...همین که به آرزوم رسیدم برای من بسه...
لبخند کمرنگی زدم:
-این بار هیچی دیگه شبیه قبل نیست...اینو بهتون قول می دم.