🎗 پارت سیصد #300
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
سرمو کمی عقب کشیدم و با چشمای نیمه باز و غمگینش بهم چشم دوخت.پرستار باز تاکیدی گفت:
-خانم بفرمایید بیرون.
دوباره و بی قرار پیشونیشو بوسیدم و به سمت خروجی اورژانس راه افتادم. اشکام روی صورتم روون بود، قلبم بی قرار و بی امان توی سینه ام می کوبید. خدایا چیکار کنم؟ چطوری زندگیمو حفظ کنم؟ من تموم نوجوونی و جوونیم از دست رفته، زندگی با آرامش می خواستم و حالا....چیکار کنم؟ چیکار کنم که زندگیمو حفظ کنم؟ بردیا زندگیمه چطوری حفظش کنم... نفسم بند میاد وقتی توی اون حال و روز روی اون تخت می بینمش.
تا از در اورژانس خارج شدم اکرم به سمتم اومد و دستای سردمو گرفت و گفت:
-خانمم خوبی؟ آقای مهندس حالشون خوب بود؟ به هوش بودن؟
سرمو به تایید تکون دادم و با دست آزادم اشکامو پاک کردم:
-خوبه.. گفتن فردا که بخش انتقالش می دن می تونم پیشش بمونم الان نمی ذارن توی اورژانس همراه بمونه.
-خب..خب بریم خونه شما یکم استراحت کنید؟ رنگ و روت پریده مادر و لباسات خونی شده باید عوضشون کنی.
سرمو بالا دادم:
-نه اکرم کجا برم بردیا اینجا تنهاست.
-راست می گید نمی شه تنها بمونن اینجا؛ به مادرشون خبر نمی دین؟
-نه این موقع شب زنگ بزنم خبر بدم بنده خدا سکته می کنه، راه دور می تونه چیکار کنه یه وقت یه بلایی هم سرش بیاد. فردا صبح به بردیا می گم خودش باهاش حرف بزنه نگران نشه.
-آره مادر بنده خدا یهو نصفه شب راه میفته بیاد تهران دیگه بدتر می شه همه چی.
نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
-خانومم ببین نمازخونه اونجاست، بیا بریم اونجا لاقل دراز بکشی باشه؟ من اینجا می مونم یه وقت کاری داشتن میان صداتون می کنم.
با چشمای پر اشک نگاش کردم:
-اکرم نمی تونم، دلم مثل سیر و سرکه می جوشه چطوری برم استراحت کنم.
دستشو کنار صورتم گذاشت و نوازشم کرد و با غم گفت:
-دردتون به سرم، خدا لعنت کنه اون از خدا بی خبرهارو؛ چیکار به شما داشتن آخه؟ بمیرم من براتون.
خودمو کمی عقب کشیدم و کلافه گفتم:
-همینجا روی صندلی ها می شینم؛ حالم خوبه نگران نباش.
روی صندلی ها نشستیم و آقاجون زنگ زد و حال من و بردیا و پرسید و گفت که راه افتادن و تا صبح حتما می رسن. کنار اکرم نشسته بودم و سرمو به شونه اش تکیه داده بودم و چشمام خیره روی در اورژانس بود. هر لحظه منتظر بودم که بیان صدام بزنن و بگن برم پیش بردیا بمونم. دلم بی قرارش بود..
انقدر توی اون حالت بودم و چشمام خیره بود که کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد. خوابی عمیق اما همراه کابوس و پر تنش و استرس. انگار مغزم بعد اون استرس شدیدی که بهم وارد شده بود نیاز به استراحت داشت اما من هنوزم استرس داشتم و همین دلیل کابوس هام بود.
-خانومم؟ باران مادر پاشو داری خواب می بینی. پاشو قربونت برم.
با وحشت چشمامو باز کردم و سرمو حرکت دادم. با شوک به اطراف نگاه کردم، همه چیز برام گنگ و مبهم بود، یه آن نگاهم به در اورژانس افتاد و یهو بی اختیار زمزمه کردم:
-بردیا...
نیم خیز شدم و خواستم از جام بلند بشم اکرم دستمو گرفت:
-کجا مادر؟ کجا؟ خواب دیدی؟ آروم بگیر مادر خواب بود.
برگشتم به اکرم نگاه کردم و با مکث گفتم:
-صدا...صدا نکردن؟
-نه مامان جان صدا نزدن من بیدار بودم.
سرجام نشستم و با مکث گفتم:
-ساعت چنده؟
دستمو که توی دستش بود نوازش کرد و گفت:
-نزدیک اذان صبحه مادر؛ خوبی؟ توی خواب داشتی ناله می کردی بیدارت کردم.
سرمو تکون دادم، سرم گیج می رفت و حس می کردم کل سالن بیمارستان داره دور سرم می چرخه. دستمو از دست اکرم بیرون کشیدم و و آروم گفتم:
-برم..برم یه آب...به دست و صورتم بزنم.
-آره خانومم برو سرحال می شی.
بی حال از جا بلند شدم و دو قدم رفته نرفته یهو زیر انگار زیر پام خالی شدم و پیش چشمم سیاه شد و فقط صدای جیغ اکرمو شنیدم و دیگه هیچی متوجه نشدم.
***
دهنم تلخ و گس بود، پلکام سنگین بود و سعی می کردم چشمامو باز کنم اما انگار جونی توی بدنم نمونده بود.توی خواب و بیداری دست و پا می زدم و به زور ناله ی کوتاهی کردم که صدای مردونه ی آشنایی از کنارم سریع گفت:
-جان بابا؟ باران؟هوشیاری؟ صدای منو می شنوی؟
گرمای دستشو روی دستم حس کردم و به زور لای پلکمو باز کردم. اول همه چی پیش چشمم سیاه بود و نور توی اتاق چشممو می زد. صورتمو به سمت دیگه ای برگردوندم و چشمامو باز کردم و نگام به آقاجون افتاد. چشمای بازمو که دید لبخند مهربونی زد و گفت:
-خوبی بابا؟ الهی شکر که به هوش اومدی.
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_etemadi/26
🔹🔷 @shabnam_etemadi 🔷🔹
سرمو کمی عقب کشیدم و با چشمای نیمه باز و غمگینش بهم چشم دوخت.پرستار باز تاکیدی گفت:
-خانم بفرمایید بیرون.
دوباره و بی قرار پیشونیشو بوسیدم و به سمت خروجی اورژانس راه افتادم. اشکام روی صورتم روون بود، قلبم بی قرار و بی امان توی سینه ام می کوبید. خدایا چیکار کنم؟ چطوری زندگیمو حفظ کنم؟ من تموم نوجوونی و جوونیم از دست رفته، زندگی با آرامش می خواستم و حالا....چیکار کنم؟ چیکار کنم که زندگیمو حفظ کنم؟ بردیا زندگیمه چطوری حفظش کنم... نفسم بند میاد وقتی توی اون حال و روز روی اون تخت می بینمش.
تا از در اورژانس خارج شدم اکرم به سمتم اومد و دستای سردمو گرفت و گفت:
-خانمم خوبی؟ آقای مهندس حالشون خوب بود؟ به هوش بودن؟
سرمو به تایید تکون دادم و با دست آزادم اشکامو پاک کردم:
-خوبه.. گفتن فردا که بخش انتقالش می دن می تونم پیشش بمونم الان نمی ذارن توی اورژانس همراه بمونه.
-خب..خب بریم خونه شما یکم استراحت کنید؟ رنگ و روت پریده مادر و لباسات خونی شده باید عوضشون کنی.
سرمو بالا دادم:
-نه اکرم کجا برم بردیا اینجا تنهاست.
-راست می گید نمی شه تنها بمونن اینجا؛ به مادرشون خبر نمی دین؟
-نه این موقع شب زنگ بزنم خبر بدم بنده خدا سکته می کنه، راه دور می تونه چیکار کنه یه وقت یه بلایی هم سرش بیاد. فردا صبح به بردیا می گم خودش باهاش حرف بزنه نگران نشه.
-آره مادر بنده خدا یهو نصفه شب راه میفته بیاد تهران دیگه بدتر می شه همه چی.
نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
-خانومم ببین نمازخونه اونجاست، بیا بریم اونجا لاقل دراز بکشی باشه؟ من اینجا می مونم یه وقت کاری داشتن میان صداتون می کنم.
با چشمای پر اشک نگاش کردم:
-اکرم نمی تونم، دلم مثل سیر و سرکه می جوشه چطوری برم استراحت کنم.
دستشو کنار صورتم گذاشت و نوازشم کرد و با غم گفت:
-دردتون به سرم، خدا لعنت کنه اون از خدا بی خبرهارو؛ چیکار به شما داشتن آخه؟ بمیرم من براتون.
خودمو کمی عقب کشیدم و کلافه گفتم:
-همینجا روی صندلی ها می شینم؛ حالم خوبه نگران نباش.
روی صندلی ها نشستیم و آقاجون زنگ زد و حال من و بردیا و پرسید و گفت که راه افتادن و تا صبح حتما می رسن. کنار اکرم نشسته بودم و سرمو به شونه اش تکیه داده بودم و چشمام خیره روی در اورژانس بود. هر لحظه منتظر بودم که بیان صدام بزنن و بگن برم پیش بردیا بمونم. دلم بی قرارش بود..
انقدر توی اون حالت بودم و چشمام خیره بود که کم کم چشمام سنگین شد و خوابم برد. خوابی عمیق اما همراه کابوس و پر تنش و استرس. انگار مغزم بعد اون استرس شدیدی که بهم وارد شده بود نیاز به استراحت داشت اما من هنوزم استرس داشتم و همین دلیل کابوس هام بود.
-خانومم؟ باران مادر پاشو داری خواب می بینی. پاشو قربونت برم.
با وحشت چشمامو باز کردم و سرمو حرکت دادم. با شوک به اطراف نگاه کردم، همه چیز برام گنگ و مبهم بود، یه آن نگاهم به در اورژانس افتاد و یهو بی اختیار زمزمه کردم:
-بردیا...
نیم خیز شدم و خواستم از جام بلند بشم اکرم دستمو گرفت:
-کجا مادر؟ کجا؟ خواب دیدی؟ آروم بگیر مادر خواب بود.
برگشتم به اکرم نگاه کردم و با مکث گفتم:
-صدا...صدا نکردن؟
-نه مامان جان صدا نزدن من بیدار بودم.
سرجام نشستم و با مکث گفتم:
-ساعت چنده؟
دستمو که توی دستش بود نوازش کرد و گفت:
-نزدیک اذان صبحه مادر؛ خوبی؟ توی خواب داشتی ناله می کردی بیدارت کردم.
سرمو تکون دادم، سرم گیج می رفت و حس می کردم کل سالن بیمارستان داره دور سرم می چرخه. دستمو از دست اکرم بیرون کشیدم و و آروم گفتم:
-برم..برم یه آب...به دست و صورتم بزنم.
-آره خانومم برو سرحال می شی.
بی حال از جا بلند شدم و دو قدم رفته نرفته یهو زیر انگار زیر پام خالی شدم و پیش چشمم سیاه شد و فقط صدای جیغ اکرمو شنیدم و دیگه هیچی متوجه نشدم.
***
دهنم تلخ و گس بود، پلکام سنگین بود و سعی می کردم چشمامو باز کنم اما انگار جونی توی بدنم نمونده بود.توی خواب و بیداری دست و پا می زدم و به زور ناله ی کوتاهی کردم که صدای مردونه ی آشنایی از کنارم سریع گفت:
-جان بابا؟ باران؟هوشیاری؟ صدای منو می شنوی؟
گرمای دستشو روی دستم حس کردم و به زور لای پلکمو باز کردم. اول همه چی پیش چشمم سیاه بود و نور توی اتاق چشممو می زد. صورتمو به سمت دیگه ای برگردوندم و چشمامو باز کردم و نگام به آقاجون افتاد. چشمای بازمو که دید لبخند مهربونی زد و گفت:
-خوبی بابا؟ الهی شکر که به هوش اومدی.