🎗 پارت صد و هشتاد و هفت #187
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
تا در خونه باز کردم دیدم اکرم پشت در ایستاده و دستش بالا اومده بود تا زنگ بزنه.
-کجا مادر؟
-برم یه کاسه سوپ براش بیارم میگه از ظهر ناهار هم نخوردم.
-نچ!! اینطوری که نمیشه؛ باید بره دکتر.
دمپایی هامو پوشیدم:
-بزار غذا بخوره حتما می برمش اکرم نمی زارم اینجوری بمونه خیلی تبش بالاست خطرناکه.
سری به تایید تکون داد و به شیشه ی سرکه ی توی دستش اشاره کرد و گفت:
-اینو باید با یکم آب قاطی کنم با پنبه به گردن و و مچ دستش کشیده بشه؛ خودش می تونه انجام بده؟
-آره بیداره، تو درست کن به خودش بگو انجام میده؛ منم الان برم براش سوپ بکشم بیارم بخوره.
-برو خانمم، ازش سر زدم اتفاقا جا افتاده بود حاضره.
سرمو تکون دادم و به سمت خونه رفتم. سریع یه کاسه سوپ کشیدم و توی سینی گذاشتم و هول هولی از خونه خارج شدم. وارد خونه شدم و صدای اکرم از اتاق بردیا میومد. سینی به دست به همون سمت رفتم.
بردیا روی تخت نشسته بود و یه تیکه پنبه ی بزرگ دستش بود و اکرم هم بالاسرش ایستاده بود و داشت بهش توضیح می داد که پنبه رو باید کجا بکشه. کنار میزش ایستادم و با یه دست وسایل روی میزشو کمی کنار زدم و سینی غذارو روش گذاشتم.
-به زحمت افتادید.
بهش نگاه کردم:
-کاری نکردم یه سوپ مرغ ساده است؛ غذاتونو بخورید باید بریم درمونگاه.
بردیا گردنشو خم کرد و درحالی که پنبه رو آروم به کنار گردنش می کشید گفت:
-نه بدارم خوب میشم؛ ببین اکرم خانم داره میگه چیکار کنم تبم میاد پایین دیگه.
اکرم سرشو بالا انداخت و گفت:
-نه آقا شما حالتون خیلی بده، صداتونو ببینید چطوری گرفته، من میگم حتما ریه اتون هم عفونت کرده چون سنگین نفس می کشید، این سرکه رو آوردم که موقتا تبتونو یکم پایین بکشه یه وقت زبونم لال تشنج نکنید. حتما باید دکتر برید امشب وگرنه خیلی خطرناکه.
تا بردیا خواست جواب بده یه قدم جلو رفتم و تاکیدی درحالی که نگاه مستقیمم به چشمای بردیا بود گفتم:
-نه اکرم جان می برمشون حتما امشب!
بردیا اخم کرد و جدی نگاهشو بهم دوخت، واقعا انقدر از دکتر بدش میومد؟ با قاشق سوپشو به هم زدم و گفتم:
- الان سرد میشه می تونید بخورید.
-میل ندارم دیگه!
متعجب نگاش کردم و با همون اخم به چشمام زل زد. اکرم دستشو به سمت بردیا دراز کرد و گفت:
-آقا بدید من اون پنبه رو برم عوض کنم بیارم روی مچ دستتون هم باید بکشید.
بردیا پنبه رو بهش داد و اکرم سریع از اتاق بیرون رفت. سینی غذاشو برداشتم و به سمتش رفتم:
-لجبازی سر سلامتی خودمون نداریما! این چیزی بود که خودت به من گفتی.
با اخم به سینی سوپ نگاه کرد و گفت:
-خوردم و خوب شدم دیگه نمی ریم!
کلافه نفسی کشیدم و اروم گفتم:
-واااای!! بردیا من خیلی دوست دارم مامانتو ببینم می دونستی؟ فکر کنم صبر ایوب خدا داده بهش که با تو سر کرده!
خنده اش گرفت اما سعی می کرد فرم جدی صورتشو حفظ کنه و آروم گفت:
-نترس به خدا گفتم به تو هم بده.
با حرص خم شدم و سینی رو روی پاش گذاشتم و گفتم:
-تا آخر می خوری بعدشم می ریم دکتر!
-خوب بشم نمیام!
-مگه دست خودته؟ می برمت!
یه تای ابروشو بالا داد:
-یادم باشه به مامانم بگم نمی خواد بیاد دیگه، یه ننه پیدا کردم ده تای خودش مراقبمه و زور میگه!
دست به سینه شدم و جدی گفتم:
-همینه که هست! جزای پسر لوس و شیطون و لجباز همینه! بخور سوپتو تا بریم.
با حرص پنهان و اخم قاشقشو پر کرد و مشغول خوردن شد. برگشتم و روی صندلی کنار میزش نشستم و دست به سینه بهش خیره شدم. واقعا شبیه مامانش شده بودم و بردیا هم شبیه یه پسر کوچولوی تخس 10 11 ساله بود که از دکتر رفتن می ترسه و داره لجبازی می کنه!
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔹🔷 @shabnam_e_i 🔷🔹
تا در خونه باز کردم دیدم اکرم پشت در ایستاده و دستش بالا اومده بود تا زنگ بزنه.
-کجا مادر؟
-برم یه کاسه سوپ براش بیارم میگه از ظهر ناهار هم نخوردم.
-نچ!! اینطوری که نمیشه؛ باید بره دکتر.
دمپایی هامو پوشیدم:
-بزار غذا بخوره حتما می برمش اکرم نمی زارم اینجوری بمونه خیلی تبش بالاست خطرناکه.
سری به تایید تکون داد و به شیشه ی سرکه ی توی دستش اشاره کرد و گفت:
-اینو باید با یکم آب قاطی کنم با پنبه به گردن و و مچ دستش کشیده بشه؛ خودش می تونه انجام بده؟
-آره بیداره، تو درست کن به خودش بگو انجام میده؛ منم الان برم براش سوپ بکشم بیارم بخوره.
-برو خانمم، ازش سر زدم اتفاقا جا افتاده بود حاضره.
سرمو تکون دادم و به سمت خونه رفتم. سریع یه کاسه سوپ کشیدم و توی سینی گذاشتم و هول هولی از خونه خارج شدم. وارد خونه شدم و صدای اکرم از اتاق بردیا میومد. سینی به دست به همون سمت رفتم.
بردیا روی تخت نشسته بود و یه تیکه پنبه ی بزرگ دستش بود و اکرم هم بالاسرش ایستاده بود و داشت بهش توضیح می داد که پنبه رو باید کجا بکشه. کنار میزش ایستادم و با یه دست وسایل روی میزشو کمی کنار زدم و سینی غذارو روش گذاشتم.
-به زحمت افتادید.
بهش نگاه کردم:
-کاری نکردم یه سوپ مرغ ساده است؛ غذاتونو بخورید باید بریم درمونگاه.
بردیا گردنشو خم کرد و درحالی که پنبه رو آروم به کنار گردنش می کشید گفت:
-نه بدارم خوب میشم؛ ببین اکرم خانم داره میگه چیکار کنم تبم میاد پایین دیگه.
اکرم سرشو بالا انداخت و گفت:
-نه آقا شما حالتون خیلی بده، صداتونو ببینید چطوری گرفته، من میگم حتما ریه اتون هم عفونت کرده چون سنگین نفس می کشید، این سرکه رو آوردم که موقتا تبتونو یکم پایین بکشه یه وقت زبونم لال تشنج نکنید. حتما باید دکتر برید امشب وگرنه خیلی خطرناکه.
تا بردیا خواست جواب بده یه قدم جلو رفتم و تاکیدی درحالی که نگاه مستقیمم به چشمای بردیا بود گفتم:
-نه اکرم جان می برمشون حتما امشب!
بردیا اخم کرد و جدی نگاهشو بهم دوخت، واقعا انقدر از دکتر بدش میومد؟ با قاشق سوپشو به هم زدم و گفتم:
- الان سرد میشه می تونید بخورید.
-میل ندارم دیگه!
متعجب نگاش کردم و با همون اخم به چشمام زل زد. اکرم دستشو به سمت بردیا دراز کرد و گفت:
-آقا بدید من اون پنبه رو برم عوض کنم بیارم روی مچ دستتون هم باید بکشید.
بردیا پنبه رو بهش داد و اکرم سریع از اتاق بیرون رفت. سینی غذاشو برداشتم و به سمتش رفتم:
-لجبازی سر سلامتی خودمون نداریما! این چیزی بود که خودت به من گفتی.
با اخم به سینی سوپ نگاه کرد و گفت:
-خوردم و خوب شدم دیگه نمی ریم!
کلافه نفسی کشیدم و اروم گفتم:
-واااای!! بردیا من خیلی دوست دارم مامانتو ببینم می دونستی؟ فکر کنم صبر ایوب خدا داده بهش که با تو سر کرده!
خنده اش گرفت اما سعی می کرد فرم جدی صورتشو حفظ کنه و آروم گفت:
-نترس به خدا گفتم به تو هم بده.
با حرص خم شدم و سینی رو روی پاش گذاشتم و گفتم:
-تا آخر می خوری بعدشم می ریم دکتر!
-خوب بشم نمیام!
-مگه دست خودته؟ می برمت!
یه تای ابروشو بالا داد:
-یادم باشه به مامانم بگم نمی خواد بیاد دیگه، یه ننه پیدا کردم ده تای خودش مراقبمه و زور میگه!
دست به سینه شدم و جدی گفتم:
-همینه که هست! جزای پسر لوس و شیطون و لجباز همینه! بخور سوپتو تا بریم.
با حرص پنهان و اخم قاشقشو پر کرد و مشغول خوردن شد. برگشتم و روی صندلی کنار میزش نشستم و دست به سینه بهش خیره شدم. واقعا شبیه مامانش شده بودم و بردیا هم شبیه یه پسر کوچولوی تخس 10 11 ساله بود که از دکتر رفتن می ترسه و داره لجبازی می کنه!