🎗 پارت صد و سی #130
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
چراغ سبز شد و آرش راه افتاد. تا رسیدن به خونه اش، ارسلان بالای 20 بار بهم زنگ زد و پیام تهدید آمیز فرستاد اما همه اشو فقط با یه پیام جواب دادم و طبق حرفای آرش براش نوشتم:
-هنوز مامان و بابام نمردن که تو بخوای برای من تصمیم بگیری؛ کارا و رفت و آمد من به خودم مربوطه؛ یه بار دیگه زنگ بزنی اصلا گوشیمو خاموش می کنم.
و ارسلان هم بلافاصله جواب داد:
-بلاخره که شب میای!
همین یه جمله کل وجودمو پر از آشوب و استرس کرد، می دونستم که شب قراره توی خونه یه بلوای حسابی درست کنه. در حقیقت ارسلان کار بدی نکرده بود و فقط می خواست بعد تموم شدن جشن خودش دنبالم بیاد اما آرش انقدر ذهن منو مسخ و مسموم خودش کرده بود که به همه چی به دیده ی بدبینی و گیر دادن و کنترل کردن نگاه می کردم!!!
آرش ماشینو توی پارکینگ یه مجتمع خیلی بزرگ پارک کرد و گفت:
-پیاده شو.
با شک به ساعت ماشین که دقیقا 8 شب رو نشون می داد نگاه کردم و گفتم:
-آرش جان من خیلی دیرم میشه، اگه میشه تو بری بیاریش من خودم آژانس می گیریم برمی گردم.
ابروهاشو بالا داد و با حرص نگام کرد:
-تو هر چند دقیقه یه بار حرفا یادت میره؟ بیا بالا مگه گفتم بمون؟ میای پنج دقیقه یه هات چاکلت میزنم می خوریم و میری. دیر کجاشه هنوز ساعت 8 شبه ها.
ساکت و با تردید نگاش کردم که با عصبانیت در ماشینو باز کرد و پیاده شد و زیرلب اما طوری که من بشنوم گفت:
-شانس گه منه دیگه؛ همه دوست دختر دارن منم خیرسرم دوست دختر گرفتم قد دو دقیقه نمی تونم باهاش باشم!
این جمله شبیه یه محرک برای من بود! یه محرک قوی که باعث شد سریع از ماشین پیاده بشم و به سمت آرش برم. گاهی آدم یه کاری توی یه شرایط خاص انجام میده اما بعدا هرچی به اون لحظه و اون تصمیم فکر می کنه اصلا نمی فهمه چرا و به چه دلیل اون کارو انجام داده! برای منم همین بود، بعدها هرچی به این لحظه فکر کردم و همه چی رو مرور کردم هیچ وقت نفهمیدم چرا با این حرف آرش سریع پیاده شدم و قدم به خونه اش گذاشتم.
خونه اش یه واحد تقریبا 40 یا 50 متری یک خوابه بود که فقط وسایل ضروری رو داشت. همونجا جلوی ورودی در کنار دیوار ایستادم و به اطراف خونه نگاه می کردم. آرش به سمت آشپزخونه کوچیکش رفت و سوییچ ماشینشو روی اپن پرت کرد و گفت:
-ببخشید خیلی بهم ریخته است؛ خونه مجردیه دیگه.
-نه اشکال نداره.
برگشت بهم نگاه کرد و گفت:
-الان می خوای آماده جلوی در وایستی که سریع بری؟ این بالا اومدنت بود؟
-آخه....
تند و عصبی به سمت یکی از اتاقش رفت و گفت:
-اصلا نخواستم، اینجا وایستی فقط می خوای اعصاب منو به هم بریزی و کوفتم کنی، کادوتو میارم برو.
سریع کیفمو کنار در انداختم و با هول به سمتش رفتم. وارد اتاق شده بود و می خواست در کمدشو باز کنه که از پشت بازوشو گرفتم و با منت کشی گفتم:
-آرش! عشقم! خب منو درک کن، استرس دارم دیگه، استرس خونه و ارسلان که هیچی...اما...اما خب اولین باره که میام خونه ات...یعنی خب...راحت نیستم هنوز.
به سمتم برگشت و خیره و زل زده چند ثانیه نگام کرد. بازوشو از دستم بیرون کشید و با فاصله ی خیلی کم مقابلم ایستاد. اونقدر فاصله امون نردیک بود که هرم گرمای نفساش به صورتم برخورد می کرد و باعث شد با خجالت سرمو به زیر بندازم. درست همین لحظه بود که فکر مامان و بابا توی سرم اومد، همین لحظه بود که داشتم به درست و غلط بودن کارم فکر می کردم اما... آرش نذاشت فکرم ادامه پیدا کنه.
چونه امو گرفت و سرمو بالا آورد، دوباره و مثل همیشه با اون چشمای نافذ بهم نگاه کرد. اوج رابطه ی نزدیک من و آرش این بودکه دست همو بگیریم و نهایت بغلم کنه و من هیچ وقت اجازه نداده بودم از این بیشتر پیش بره و همیشه به بهانه های مختلف عقب کشیده بودم اما الان حس می کردم یه چیزی داره تغییر می کنه...نوع نگاه آرش و حتی حسی که داشت منو نگاه می کرد با همیشه متفاوت بود و همین باعث می شد بیشتر استرس بگیرم.
خواستم یه قدم به عقب برم که سریع بازومو میون پنجه ی قدرتمندش اسیر کرد و نگهم داشت، آروم و زمزمه وار همونطور که بهم خیره بود گفت:
-کوچولوی من باز خجالتی شد؟
نفس حبس شده امو به زور بالا کشیدم و سعی کردم خودمو کنترل کنم:
-آرش...آرش من راحت نیستم...یعنی...نچ....
🍂 آخرین غروب پاییز
⤴️ پرش به قسمت اول:
https://t.me/shabnam_e_i/6290
🔷🔹 @shabnam_e_i 🔹🔷
چراغ سبز شد و آرش راه افتاد. تا رسیدن به خونه اش، ارسلان بالای 20 بار بهم زنگ زد و پیام تهدید آمیز فرستاد اما همه اشو فقط با یه پیام جواب دادم و طبق حرفای آرش براش نوشتم:
-هنوز مامان و بابام نمردن که تو بخوای برای من تصمیم بگیری؛ کارا و رفت و آمد من به خودم مربوطه؛ یه بار دیگه زنگ بزنی اصلا گوشیمو خاموش می کنم.
و ارسلان هم بلافاصله جواب داد:
-بلاخره که شب میای!
همین یه جمله کل وجودمو پر از آشوب و استرس کرد، می دونستم که شب قراره توی خونه یه بلوای حسابی درست کنه. در حقیقت ارسلان کار بدی نکرده بود و فقط می خواست بعد تموم شدن جشن خودش دنبالم بیاد اما آرش انقدر ذهن منو مسخ و مسموم خودش کرده بود که به همه چی به دیده ی بدبینی و گیر دادن و کنترل کردن نگاه می کردم!!!
آرش ماشینو توی پارکینگ یه مجتمع خیلی بزرگ پارک کرد و گفت:
-پیاده شو.
با شک به ساعت ماشین که دقیقا 8 شب رو نشون می داد نگاه کردم و گفتم:
-آرش جان من خیلی دیرم میشه، اگه میشه تو بری بیاریش من خودم آژانس می گیریم برمی گردم.
ابروهاشو بالا داد و با حرص نگام کرد:
-تو هر چند دقیقه یه بار حرفا یادت میره؟ بیا بالا مگه گفتم بمون؟ میای پنج دقیقه یه هات چاکلت میزنم می خوریم و میری. دیر کجاشه هنوز ساعت 8 شبه ها.
ساکت و با تردید نگاش کردم که با عصبانیت در ماشینو باز کرد و پیاده شد و زیرلب اما طوری که من بشنوم گفت:
-شانس گه منه دیگه؛ همه دوست دختر دارن منم خیرسرم دوست دختر گرفتم قد دو دقیقه نمی تونم باهاش باشم!
این جمله شبیه یه محرک برای من بود! یه محرک قوی که باعث شد سریع از ماشین پیاده بشم و به سمت آرش برم. گاهی آدم یه کاری توی یه شرایط خاص انجام میده اما بعدا هرچی به اون لحظه و اون تصمیم فکر می کنه اصلا نمی فهمه چرا و به چه دلیل اون کارو انجام داده! برای منم همین بود، بعدها هرچی به این لحظه فکر کردم و همه چی رو مرور کردم هیچ وقت نفهمیدم چرا با این حرف آرش سریع پیاده شدم و قدم به خونه اش گذاشتم.
خونه اش یه واحد تقریبا 40 یا 50 متری یک خوابه بود که فقط وسایل ضروری رو داشت. همونجا جلوی ورودی در کنار دیوار ایستادم و به اطراف خونه نگاه می کردم. آرش به سمت آشپزخونه کوچیکش رفت و سوییچ ماشینشو روی اپن پرت کرد و گفت:
-ببخشید خیلی بهم ریخته است؛ خونه مجردیه دیگه.
-نه اشکال نداره.
برگشت بهم نگاه کرد و گفت:
-الان می خوای آماده جلوی در وایستی که سریع بری؟ این بالا اومدنت بود؟
-آخه....
تند و عصبی به سمت یکی از اتاقش رفت و گفت:
-اصلا نخواستم، اینجا وایستی فقط می خوای اعصاب منو به هم بریزی و کوفتم کنی، کادوتو میارم برو.
سریع کیفمو کنار در انداختم و با هول به سمتش رفتم. وارد اتاق شده بود و می خواست در کمدشو باز کنه که از پشت بازوشو گرفتم و با منت کشی گفتم:
-آرش! عشقم! خب منو درک کن، استرس دارم دیگه، استرس خونه و ارسلان که هیچی...اما...اما خب اولین باره که میام خونه ات...یعنی خب...راحت نیستم هنوز.
به سمتم برگشت و خیره و زل زده چند ثانیه نگام کرد. بازوشو از دستم بیرون کشید و با فاصله ی خیلی کم مقابلم ایستاد. اونقدر فاصله امون نردیک بود که هرم گرمای نفساش به صورتم برخورد می کرد و باعث شد با خجالت سرمو به زیر بندازم. درست همین لحظه بود که فکر مامان و بابا توی سرم اومد، همین لحظه بود که داشتم به درست و غلط بودن کارم فکر می کردم اما... آرش نذاشت فکرم ادامه پیدا کنه.
چونه امو گرفت و سرمو بالا آورد، دوباره و مثل همیشه با اون چشمای نافذ بهم نگاه کرد. اوج رابطه ی نزدیک من و آرش این بودکه دست همو بگیریم و نهایت بغلم کنه و من هیچ وقت اجازه نداده بودم از این بیشتر پیش بره و همیشه به بهانه های مختلف عقب کشیده بودم اما الان حس می کردم یه چیزی داره تغییر می کنه...نوع نگاه آرش و حتی حسی که داشت منو نگاه می کرد با همیشه متفاوت بود و همین باعث می شد بیشتر استرس بگیرم.
خواستم یه قدم به عقب برم که سریع بازومو میون پنجه ی قدرتمندش اسیر کرد و نگهم داشت، آروم و زمزمه وار همونطور که بهم خیره بود گفت:
-کوچولوی من باز خجالتی شد؟
نفس حبس شده امو به زور بالا کشیدم و سعی کردم خودمو کنترل کنم:
-آرش...آرش من راحت نیستم...یعنی...نچ....