╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part271
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل هفدهم:
این حجم از آرامش و فراغت در سالهای دور باز مانده بودند، سالهایی که مادرم زنده بود و من فارغ از فکر و خیال و چه کنم، هیچ کاری نداشتم جز درس خواندن و لذت بردن از زندگیام. مادر جوری جای همهی نداشتههایم را پر میکرد که هرگز به یادم نمیافتاد جای چه کسانی در محیط خانوادهی من خالی است. او به تنهایی به جای همه برایم کافی بود، با آن همه رسیدگی و محبتی که به من داشت، مادری که عاشقانه میپرستیدمش و اگر نمیرفت، اگر میماند من هرگز هیچ چیز دیگری در زندگی کم نداشتم. مادری که به یاد نمیآوردم هرگز هیچ خواستهام را پشت گوش انداخته باشد حتی اگر آن چیز یک جامدادی کوچک باشد با عکس زنان کوچک آن هم با قیمت نجومی که دو روز تمام کارش را زمین بگذارد و دنبالش بگردد و بالاخره از جایی برایم پیدا کند.
من در هجده سال اولیه زندگیام نه چیزی کم داشتم و نه حسرت چیزی را خورده بودم، هر چند از حق نگذریم بعد از فوت مادرم عمه هم سفت و سخت پشتم ماند و با وجود مریضیاش آنقدر که برای فرزندان خود مادری نکرده بود برای من کرد ولی خب آن آرامش خیال و بیمنت بودن مهربانی مادر کجا و...
از پنجرهی باز ماشین نفس از ته دلی کشیدم و هوای نمناک و مرطوب شمال را با تمام وجود بین ریههایم جا کردم، بعد از مدتها این سفر برایم جور عجیبی دلپذیر و نشاطآور بود، انگار تکتک سلولهای بدنم به این آرامش نیاز داشتند.
با توقف ماشین، کفشهایم را از پایم در آوردم و پابرهنه پا روی شنهای ساحل گذاشتم. هوا گرگ و میش غروب بود و بازی زیبای رنگها به طور دلانگیزی نفسگیر بود، نارنجی افق با آبی دریا و سبز ملایم و زیبای برگهای نو شکوفای جنگل پشت سرمان... عالی فقط توصیف بیانصافانه برای این همه زیبایی بود.
از حس نرمی و فرو رفتن پاهایم روی شنهای ساحل سرشار بودم و صدای معترض یکی که میگفت:
- سلوا؟ تو باز کفشات رو در آوردی؟!
هیچ تاثیری روی تصمیم من و لذتی که از پوست تنم به سمت قلب و مغزم جهت میگرفت، نداشت.
در آن شلوغی عید، این ساحل ساکت را از کجا گیر آورده بود، نمیدانم ولی انصافا محشر بود.
حضورش درست پشت سرم و حلقه شدن دستانش روی شکمم، به صورت غیرارادی کل تنم را منقبض کرد. حتی قبل از اینکه لب و نفسش به سمت راست گردنم اصابت کند، سرم به آن سمت کج شده بود، جز به جز بدنم بدون خواست و ارادهی من اهلیاش شده بودند و به عاداتش واقف.
وقتی لبش جایی کنار گوشم فرود آمد، بیشتر در خود جمع شدم. نجوای آرامش بین آهنگ پرخروش امواج دلنشین، گوشم را نواخت:
- یه بار محض رضای خدا حرف گوش نده دلم خوش باشهها!
خندیدم و بدون اینکه از موج غران پیش رویم چشم بردارم، گفتم:
- تو هم یه بار بدون کفش تو ساحل راه بری دیگه هیچ وقت کفش نمیپوشی.
با خنده سر بالا برد و او هم نفس پری از هوای فوقالعاده آنجا گرفت:
- تا این حد شیطون و اهل دل بودی و رو نمیکردی؟
نگاه به غروب آفتاب دادم و انعکاس دلربای آن روی رقص آب:
- خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم زندگی غیر از درس خوندن و کار کردن و به فکر آینده بودن چیزهای دیگهای هم داره. واقعا به این سفر احتیاج داشتم، ممنون.
گره دستانش روی شکمم سفتتر شدند، کمی طول کشید تا حرف بزند:
- میدونی چی تو رو با همهی اون دخترا و خانومایی که میشناسم متمایز میکنه؟
لب زدم:
- چی؟
حالت چهرهاش را نمیدیدم ولی لحن آرامش را دوست داشتم:
- همین قانع بودن و راضی بودنت به داشتههات... الان مامان جای تو بود، مدام نق میزد که میشد به جای وقت تلف کردن تو اینجا که همیشه یکسانه و هیچ وقت تغییر نمیکنه، رفت به اروپا یا هند یا هر جای دیگه که چهار تا چیز جدید ببینیم و چهار تا وسیله جدید بخریم.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part271
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل هفدهم:
این حجم از آرامش و فراغت در سالهای دور باز مانده بودند، سالهایی که مادرم زنده بود و من فارغ از فکر و خیال و چه کنم، هیچ کاری نداشتم جز درس خواندن و لذت بردن از زندگیام. مادر جوری جای همهی نداشتههایم را پر میکرد که هرگز به یادم نمیافتاد جای چه کسانی در محیط خانوادهی من خالی است. او به تنهایی به جای همه برایم کافی بود، با آن همه رسیدگی و محبتی که به من داشت، مادری که عاشقانه میپرستیدمش و اگر نمیرفت، اگر میماند من هرگز هیچ چیز دیگری در زندگی کم نداشتم. مادری که به یاد نمیآوردم هرگز هیچ خواستهام را پشت گوش انداخته باشد حتی اگر آن چیز یک جامدادی کوچک باشد با عکس زنان کوچک آن هم با قیمت نجومی که دو روز تمام کارش را زمین بگذارد و دنبالش بگردد و بالاخره از جایی برایم پیدا کند.
من در هجده سال اولیه زندگیام نه چیزی کم داشتم و نه حسرت چیزی را خورده بودم، هر چند از حق نگذریم بعد از فوت مادرم عمه هم سفت و سخت پشتم ماند و با وجود مریضیاش آنقدر که برای فرزندان خود مادری نکرده بود برای من کرد ولی خب آن آرامش خیال و بیمنت بودن مهربانی مادر کجا و...
از پنجرهی باز ماشین نفس از ته دلی کشیدم و هوای نمناک و مرطوب شمال را با تمام وجود بین ریههایم جا کردم، بعد از مدتها این سفر برایم جور عجیبی دلپذیر و نشاطآور بود، انگار تکتک سلولهای بدنم به این آرامش نیاز داشتند.
با توقف ماشین، کفشهایم را از پایم در آوردم و پابرهنه پا روی شنهای ساحل گذاشتم. هوا گرگ و میش غروب بود و بازی زیبای رنگها به طور دلانگیزی نفسگیر بود، نارنجی افق با آبی دریا و سبز ملایم و زیبای برگهای نو شکوفای جنگل پشت سرمان... عالی فقط توصیف بیانصافانه برای این همه زیبایی بود.
از حس نرمی و فرو رفتن پاهایم روی شنهای ساحل سرشار بودم و صدای معترض یکی که میگفت:
- سلوا؟ تو باز کفشات رو در آوردی؟!
هیچ تاثیری روی تصمیم من و لذتی که از پوست تنم به سمت قلب و مغزم جهت میگرفت، نداشت.
در آن شلوغی عید، این ساحل ساکت را از کجا گیر آورده بود، نمیدانم ولی انصافا محشر بود.
حضورش درست پشت سرم و حلقه شدن دستانش روی شکمم، به صورت غیرارادی کل تنم را منقبض کرد. حتی قبل از اینکه لب و نفسش به سمت راست گردنم اصابت کند، سرم به آن سمت کج شده بود، جز به جز بدنم بدون خواست و ارادهی من اهلیاش شده بودند و به عاداتش واقف.
وقتی لبش جایی کنار گوشم فرود آمد، بیشتر در خود جمع شدم. نجوای آرامش بین آهنگ پرخروش امواج دلنشین، گوشم را نواخت:
- یه بار محض رضای خدا حرف گوش نده دلم خوش باشهها!
خندیدم و بدون اینکه از موج غران پیش رویم چشم بردارم، گفتم:
- تو هم یه بار بدون کفش تو ساحل راه بری دیگه هیچ وقت کفش نمیپوشی.
با خنده سر بالا برد و او هم نفس پری از هوای فوقالعاده آنجا گرفت:
- تا این حد شیطون و اهل دل بودی و رو نمیکردی؟
نگاه به غروب آفتاب دادم و انعکاس دلربای آن روی رقص آب:
- خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم زندگی غیر از درس خوندن و کار کردن و به فکر آینده بودن چیزهای دیگهای هم داره. واقعا به این سفر احتیاج داشتم، ممنون.
گره دستانش روی شکمم سفتتر شدند، کمی طول کشید تا حرف بزند:
- میدونی چی تو رو با همهی اون دخترا و خانومایی که میشناسم متمایز میکنه؟
لب زدم:
- چی؟
حالت چهرهاش را نمیدیدم ولی لحن آرامش را دوست داشتم:
- همین قانع بودن و راضی بودنت به داشتههات... الان مامان جای تو بود، مدام نق میزد که میشد به جای وقت تلف کردن تو اینجا که همیشه یکسانه و هیچ وقت تغییر نمیکنه، رفت به اروپا یا هند یا هر جای دیگه که چهار تا چیز جدید ببینیم و چهار تا وسیله جدید بخریم.
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯