╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part204
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل سیزدهم:
زده بودم به در بیعاری و سعی میکردم به هیچ چیزی فکر نکنم، به هیچ چیز! نه به اینکه کامران سعادت، رئیس شرکتی که در آن کار میکردم الان کجاست و نه به اینکه کارم درست بود یا نه!
وارد چندمین بنگاه ملکی شدم و حرفی را که از بس تکرار کرده بودم حفظ بودم، گفتم:
- یه خونه رهن و اجاره مناسب چی دارین؟
پسر اخمو و جوان، بیحوصله نگاهم کرد:
- چه رنج قیمتی میخواین؟
دلم میخواست محکم بر سرش بزنم، گفتم:
- قیمت مناسب معلومه دیگه هر چی کمتر بهتر، برام بزرگی و کوچیکیش مهم نیست، حتی زیر چهل متر هم بود اشکال نداره، فقط قیمتش به راه باشه.
نگاه از بالا به پایینش را دوست نداشتم، دفتر مقابلش را باز کرد و در حال ورق زدنش گفت:
- چند نفرین؟
یک چیزی از میان قلبم کنده شد، چرا این سوال دست از سرم برنمیداشت؟ برعکس چند بنگاهی اول، جواب این سوال را مردد و زیر لبی دادم:
- تنهام.
دفتر بلافاصله بسته شد:
- نداریم!
برخلاف بنگاههای قبلی بحث نکردم، بحث میکردم چه کار وقتی جواب همه یکسان بود:
- به ما ربطی نداره، صاحب ملک اینطور خواسته!
خسته از گشت و گذار بیثمر به خانه برگشتم، از اول صبح یکسره سر پا بودم، چه در شرکت که با نبود کامران کارها عملا گره خورده بود و همه چیز شیر تو شیر شده بود تا همین حالا که هزار جا برای پیدا کردن خانه رفته بودم.
جریان نبود کامران بنا به صلاحدید مهیاد ماستمالی شد و یک جورهایی آمرانه گفت:
- باید تو شرکت حضور داشته باشی تا هیچ حرف و حدیث اضافی پیش نیاد، روابط شما اصلا نباید به محیط کاریتون کشیده بشه.
به همه هم گفته بود که یک کار مهمی در تهران پیش آمده و رئیس مجبور شده بیخبر به تهران برود و شاید چند روزی نباشد.
بدون اینکه لباسهایم را درآورم روی تختم وا رفتم، این روزها هیچ چیزی با من سرسازش نداشت. موبایلم را باز کردم و ویس مهناز را که نشنیده هم میدانستم نباید حاوی خبر خوبی برایم باشد گوش دادم:
- سلام سلوا جان، خوبی خانوم؟ عزیز خواستم خبر بدم خوشبختانه برای خونه مشتری پیدا شده و بنگاهی ازش بیعانه گرفته، من سعی میکنم هفتهی آینده بیام و امضاش کنم تا کار یکسره بشه، قربونت نگران نباشیا! با طرف طی کردم تا بعد عید بهت مهلت بده!! میام میبینمت خیلی دلم برات تنگ شده.
پوزخندی که گوشهی لبم نشست برای حرفهایش بخاطر خانه نبود که آنجا خانهشان بود و حق داشتند، بلکه بخاطر شانس عجیب غریب و جالب خودم بود که دست به هر چشمهای میزدم، میخشکید.
چشمانم را بسته و موبایل را روی سینهام رها کرده بودم که با شنیدن صدایش بیحوصله در دست گرفتم و با دیدن اسم مهیاد ابرو درهم کشیدم، ناراحتیاش از اتفاق رخ داده شده و کار من به قدری مشهود بود که هیچ نیازی به دقت زیاد نداشت. تماس را با گفتن:
- بله.
جواب دادم.
لحنش طبق انتظارم تا حدی سرد بود:
- سلام خوبی؟
سوال خیلی مزخرفی بود و نیازی به جواب نداشت:
- سلام... چه خبر؟
با وجود کلافگی آشکاری که در لحنش داشت باز سعی میکرد مودب باشد:
- من موندم تو کار شما دو تا، از صبح فقط با جفتتون یکی بدو کردم و آخرش هم هیچ، چرا هیچ کدومتون حاضر نیستین از خر شیطون پایین بیاین؟
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
☞❥❢ #part204
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
فصل سیزدهم:
زده بودم به در بیعاری و سعی میکردم به هیچ چیزی فکر نکنم، به هیچ چیز! نه به اینکه کامران سعادت، رئیس شرکتی که در آن کار میکردم الان کجاست و نه به اینکه کارم درست بود یا نه!
وارد چندمین بنگاه ملکی شدم و حرفی را که از بس تکرار کرده بودم حفظ بودم، گفتم:
- یه خونه رهن و اجاره مناسب چی دارین؟
پسر اخمو و جوان، بیحوصله نگاهم کرد:
- چه رنج قیمتی میخواین؟
دلم میخواست محکم بر سرش بزنم، گفتم:
- قیمت مناسب معلومه دیگه هر چی کمتر بهتر، برام بزرگی و کوچیکیش مهم نیست، حتی زیر چهل متر هم بود اشکال نداره، فقط قیمتش به راه باشه.
نگاه از بالا به پایینش را دوست نداشتم، دفتر مقابلش را باز کرد و در حال ورق زدنش گفت:
- چند نفرین؟
یک چیزی از میان قلبم کنده شد، چرا این سوال دست از سرم برنمیداشت؟ برعکس چند بنگاهی اول، جواب این سوال را مردد و زیر لبی دادم:
- تنهام.
دفتر بلافاصله بسته شد:
- نداریم!
برخلاف بنگاههای قبلی بحث نکردم، بحث میکردم چه کار وقتی جواب همه یکسان بود:
- به ما ربطی نداره، صاحب ملک اینطور خواسته!
خسته از گشت و گذار بیثمر به خانه برگشتم، از اول صبح یکسره سر پا بودم، چه در شرکت که با نبود کامران کارها عملا گره خورده بود و همه چیز شیر تو شیر شده بود تا همین حالا که هزار جا برای پیدا کردن خانه رفته بودم.
جریان نبود کامران بنا به صلاحدید مهیاد ماستمالی شد و یک جورهایی آمرانه گفت:
- باید تو شرکت حضور داشته باشی تا هیچ حرف و حدیث اضافی پیش نیاد، روابط شما اصلا نباید به محیط کاریتون کشیده بشه.
به همه هم گفته بود که یک کار مهمی در تهران پیش آمده و رئیس مجبور شده بیخبر به تهران برود و شاید چند روزی نباشد.
بدون اینکه لباسهایم را درآورم روی تختم وا رفتم، این روزها هیچ چیزی با من سرسازش نداشت. موبایلم را باز کردم و ویس مهناز را که نشنیده هم میدانستم نباید حاوی خبر خوبی برایم باشد گوش دادم:
- سلام سلوا جان، خوبی خانوم؟ عزیز خواستم خبر بدم خوشبختانه برای خونه مشتری پیدا شده و بنگاهی ازش بیعانه گرفته، من سعی میکنم هفتهی آینده بیام و امضاش کنم تا کار یکسره بشه، قربونت نگران نباشیا! با طرف طی کردم تا بعد عید بهت مهلت بده!! میام میبینمت خیلی دلم برات تنگ شده.
پوزخندی که گوشهی لبم نشست برای حرفهایش بخاطر خانه نبود که آنجا خانهشان بود و حق داشتند، بلکه بخاطر شانس عجیب غریب و جالب خودم بود که دست به هر چشمهای میزدم، میخشکید.
چشمانم را بسته و موبایل را روی سینهام رها کرده بودم که با شنیدن صدایش بیحوصله در دست گرفتم و با دیدن اسم مهیاد ابرو درهم کشیدم، ناراحتیاش از اتفاق رخ داده شده و کار من به قدری مشهود بود که هیچ نیازی به دقت زیاد نداشت. تماس را با گفتن:
- بله.
جواب دادم.
لحنش طبق انتظارم تا حدی سرد بود:
- سلام خوبی؟
سوال خیلی مزخرفی بود و نیازی به جواب نداشت:
- سلام... چه خبر؟
با وجود کلافگی آشکاری که در لحنش داشت باز سعی میکرد مودب باشد:
- من موندم تو کار شما دو تا، از صبح فقط با جفتتون یکی بدو کردم و آخرش هم هیچ، چرا هیچ کدومتون حاضر نیستین از خر شیطون پایین بیاین؟
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯