شروع رمان #بازندههانمیخندند👇
https://t.me/romaneomidvar/71422
پست هفتهی قبل👇
https://t.me/romaneomidvar/74136
╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part17
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
صدای نفس بلندش پشت گوشی پخش شد:
- منم درست نمیدونم، دیشب تصادف کرده و.... اممم... ماشینی که بهش زده چهار تا سرنشین داشت که الان سه تاشون بیمارستانن، منم اومدم بیمارستان ببینم وضعشون چطوره!
نه! در این وضعیت فقط همین یکی را کم داشتیم. انگار قیر مذاب روی سرم ریختند:
- امید مقصر بوده؟
صدای امین بلند شد:
- نه بابا تفننی گرفتنش که شب تو سرما بیرون نمونه! سلوا یه چی میپرسیها... مقصر بوده که بازداشتش کردن.
پاهای سنگین شدهام را تکانی دادم و ضمن بلند شدن گفتم:
- آدرس کلانتری رو بده.
امین کلافه گفت:
- بری اونجا که چی بشه، من رفتم نذاشتن ببینمش.
سریع دستهی کیفم را چنگ زدم:
- مگه میشه؟ وارتانم یه بار تصادف کرده بود...
امین حرفم را برید:
- یه نفرشون مرده!
ضربه مهلکتر شد، اتاق دور سرم چرخید و حس کردم دنیا رنگ تیره گرفت. کیف از دستم سر خورد و زمین افتاد، زبانم را که عین چوب خشک شده بود، تکان دادم:
- وای... وای خدایا.
صدای امین هم پربغض بود، شاید هم گریه میکرد:
- سلوا چه خاکی سرمون کنیم؟
چه جوابی برای این پسر هجده ساله داشتم. کمی نفسم را حبس و دستم را مشت کردم، گاهی باید یکی باشد دستت را بگیرد و بگوید آرام باش من هستم و تو با تکیه به او حرکت کنی و از روی مشکلات بگذری ولی وقتی نیست، دنیا روی دو پای تو ایستاده که اگر خمشان کنی زمین خوردی.
دستم را به کنار میز رساندم و برای چند لحظه چشمانم را روی هم گذاشتم، من از کنار بدتر از اینها گذشتم و همچنان زندگی ادامه داشته... مرگ مادر... مرگ عمه... آه...
شانهام تکان خورد، چشمانم را به سختی باز کردم. این زندگی چرا همچنان ادامه داشت؟ تصویر نگران و پر سوال دوستم میان چشمانم شکل گرفت:
- سلوا... چی شده؟
نفس پری کشیدم و هنوز خبری از قطراتی که روی صورتم روان بودند نداشتم. موبایل را تا دم گوشم بالا بردم:
- الان میام پیشت امین.
این زیستن اجباری است! خم شدم و بار دیگر دستهی کیفم را میان دستم فشردم، یکی بازویم را گرفت:
- سلوا کجا؟ امروز نه...
صدایش از پشت کلی مسائل غیر مهم انگار مبهم و ناخوانا بود.
- سلوا؟ امروز رئیس گفته هیچکس حق مرخصی گرفتن نداره.
بازویم را از دستش بیرون کشیدم، رئیس که بود؟ مرخصی یعنی چه! امید تصادف کرده و یکی مرده...
فقط خدا میداند چطور خود را به بیمارستان رساندم، نمیخواستم امین تنها باشد. حالش اصلا خوب نبود و وقتی پیشش رسیدم تازه فهمیدم چه کار خوبی کردم، رنگ پریده و حالت عصبیاش نشان از حال بدش داشت. میان حرفهای تند و تند و نگرانش از اینکه امید به او زنگ زده و تنها بوده، گفتم:
- امین صبحونه خوردی؟
نگاهم به رگ درشت شدهی گردنش بود وقتی گفت:
- آخه الان وقت صبحونه خوردنه؟ دارم میمیرم سلوا... امید یه نفرو کشته، قصاصش میکنن؟
وا دادن مقابل این پسر نوجوان عین نابود کردنش بود، بازویش را گرفتم و سعی کردم سمت بیرون بیمارستان بکشم:
- آروم باش چه خبرته؟ اگه با این حال و روز امید ببینتت که میمیره خودش. فعلا اتفاقیه که افتاده، باید جون داشته باشیم حلش کنیم؟
نگاه امین سمت عقب برگشت و با چشمانی پر گفت:
- چی رو حل کنیم، میتونی شوهر این زنو بهش برگردونی؟
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯
https://t.me/romaneomidvar/71422
پست هفتهی قبل👇
https://t.me/romaneomidvar/74136
╭───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╮
☞❥❢ #part17
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
صدای نفس بلندش پشت گوشی پخش شد:
- منم درست نمیدونم، دیشب تصادف کرده و.... اممم... ماشینی که بهش زده چهار تا سرنشین داشت که الان سه تاشون بیمارستانن، منم اومدم بیمارستان ببینم وضعشون چطوره!
نه! در این وضعیت فقط همین یکی را کم داشتیم. انگار قیر مذاب روی سرم ریختند:
- امید مقصر بوده؟
صدای امین بلند شد:
- نه بابا تفننی گرفتنش که شب تو سرما بیرون نمونه! سلوا یه چی میپرسیها... مقصر بوده که بازداشتش کردن.
پاهای سنگین شدهام را تکانی دادم و ضمن بلند شدن گفتم:
- آدرس کلانتری رو بده.
امین کلافه گفت:
- بری اونجا که چی بشه، من رفتم نذاشتن ببینمش.
سریع دستهی کیفم را چنگ زدم:
- مگه میشه؟ وارتانم یه بار تصادف کرده بود...
امین حرفم را برید:
- یه نفرشون مرده!
ضربه مهلکتر شد، اتاق دور سرم چرخید و حس کردم دنیا رنگ تیره گرفت. کیف از دستم سر خورد و زمین افتاد، زبانم را که عین چوب خشک شده بود، تکان دادم:
- وای... وای خدایا.
صدای امین هم پربغض بود، شاید هم گریه میکرد:
- سلوا چه خاکی سرمون کنیم؟
چه جوابی برای این پسر هجده ساله داشتم. کمی نفسم را حبس و دستم را مشت کردم، گاهی باید یکی باشد دستت را بگیرد و بگوید آرام باش من هستم و تو با تکیه به او حرکت کنی و از روی مشکلات بگذری ولی وقتی نیست، دنیا روی دو پای تو ایستاده که اگر خمشان کنی زمین خوردی.
دستم را به کنار میز رساندم و برای چند لحظه چشمانم را روی هم گذاشتم، من از کنار بدتر از اینها گذشتم و همچنان زندگی ادامه داشته... مرگ مادر... مرگ عمه... آه...
شانهام تکان خورد، چشمانم را به سختی باز کردم. این زندگی چرا همچنان ادامه داشت؟ تصویر نگران و پر سوال دوستم میان چشمانم شکل گرفت:
- سلوا... چی شده؟
نفس پری کشیدم و هنوز خبری از قطراتی که روی صورتم روان بودند نداشتم. موبایل را تا دم گوشم بالا بردم:
- الان میام پیشت امین.
این زیستن اجباری است! خم شدم و بار دیگر دستهی کیفم را میان دستم فشردم، یکی بازویم را گرفت:
- سلوا کجا؟ امروز نه...
صدایش از پشت کلی مسائل غیر مهم انگار مبهم و ناخوانا بود.
- سلوا؟ امروز رئیس گفته هیچکس حق مرخصی گرفتن نداره.
بازویم را از دستش بیرون کشیدم، رئیس که بود؟ مرخصی یعنی چه! امید تصادف کرده و یکی مرده...
فقط خدا میداند چطور خود را به بیمارستان رساندم، نمیخواستم امین تنها باشد. حالش اصلا خوب نبود و وقتی پیشش رسیدم تازه فهمیدم چه کار خوبی کردم، رنگ پریده و حالت عصبیاش نشان از حال بدش داشت. میان حرفهای تند و تند و نگرانش از اینکه امید به او زنگ زده و تنها بوده، گفتم:
- امین صبحونه خوردی؟
نگاهم به رگ درشت شدهی گردنش بود وقتی گفت:
- آخه الان وقت صبحونه خوردنه؟ دارم میمیرم سلوا... امید یه نفرو کشته، قصاصش میکنن؟
وا دادن مقابل این پسر نوجوان عین نابود کردنش بود، بازویش را گرفتم و سعی کردم سمت بیرون بیمارستان بکشم:
- آروم باش چه خبرته؟ اگه با این حال و روز امید ببینتت که میمیره خودش. فعلا اتفاقیه که افتاده، باید جون داشته باشیم حلش کنیم؟
نگاه امین سمت عقب برگشت و با چشمانی پر گفت:
- چی رو حل کنیم، میتونی شوهر این زنو بهش برگردونی؟
••••••••••❥ 💝 ❥••••••••••
#بازندههانمیخندند ❢❥☞
╰───┅┅┅───═ঊঈঊঈ═───┅┅┅───╯