ادبی ، شعر‌، داستان،بزرگان، ضرب المثل، رمان، شخصیتها ، نویسندگان ، متن کوتاه، خاطرات ، مناظرطبیعت ،


Channel's geo and language: Iran, Persian
Category: not specified


کانالی متفاوت برای تمام اعضا خانواده
مجموعه ای از داستانها و رمان،
اشعار شاعران قدیمی و معاصر و
نوشته های ادبی.

Related channels  |  Similar channels

Channel's geo and language
Iran, Persian
Category
not specified
Statistics
Posts filter


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
تصمیم بگیر
با دل‌خوشی‌هایِ سادہ
معادلہ پیچیده‌ٔ زندگے را دور بزنی...
در خندہ اسراف ڪن
و بہ غم پشت پا بزن...
با باران هم‌آواز شو
و بگذار خورشید تنت را لمس ڪند...
و برایِ بودن در دورهمی‌ها بهانہ نیاور...
گذشتہ را بہ دفترِ خاطراتت بچسبان
و از دل‌خوشی‌هایِ بندانگشتے سادہ نگذر...
خودت را دوست بدار
و مثلِ صبحِ بعد از باران خنڪ باش
و دلپذیر...


صفحه نخست روزنامه‌های پنجشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۳


صفحه نخست روزنامه‌های پنجشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۳






#بهار_رسوایی_419

ساک ورزشی و یک کارتن کوچک که گویا وسایلش در باشگاه بود که حالا مجبور به
جمع کردنشان شده بود .
باشگاه و خانه را یک ساعت پیش در بنگاه قولنامه کرده بودند و دیگر سقف و کاشانه ای نداشتیم. حتی معلوم نبود بعد از موعدی که عمران از صاحبخانه گرفته بود باید کجا می رفتیم .
از او که نمی شد پرسید خودم نیز عقلم به جایی قد نمیداد تنها دلخوشی این روزهایم
این بود که به گفته ی علی می توانستم فردا یا پس فردا گچ دستم را باز کنم و بدترین اتفاق هم مربوط به آخر هفته ی بعد بود، سالگرد پدرم و پدر عمران .
با باز شدن گچ از دور دستم نفس راحتی کشیدم و چشم فشردم .
-خب خانم نواب دیگه توصیه نکنم حتما مراقب باشید .
چشمی به دکتر گفتم از و روی تخت پایین آمدم. نبود عمران موذبم کرده بود .
دفترچه و چادرم را با دست سالمم گرفتم .
-ممنون آقای دکتر !
نیم خیز شد و همان طور که با دستمال کاغذی دست هایش را خشک می کرد، گفت :
-به علی جان سلام برسونید، به سلامت .
دستم درد می کرد و به تنهایی گویا دست و پایم در هم گره خورده بود که نمی توانستم کاری از پیش ببرم .
وسایلم را روی صندلی های سالن انتظار گذاشتم و چادر را روی سرم انداختم

مطب غلغله بود و در زیر نگاه دو جوان کم سنی که در مقابل نشسته بودند، حسابی نفس کم آورده بودم .
ساعت از شش عصر هم گذشت. عمران دیر کرده بود، قرارش با عماد مقابل مطب بود اما حالا با گذشت نیم ساعت خبری از او نبود .
ناچار چادر را جمع کردم. هنوز سنگینی نگاه آن و د پسر را روی صورتم احساس می
کردم از و پچ پچ هایشان می ترسیدم .
بالاخره دوام نیاوردم از و مطب بیرون رفتم .
تحمل فضای شلوغ آن هم به تنهایی نداشتم و همه اش از صدقه سری خانواده ای بود
که از نظر خودشان آفتاب و مهتاب ندیده بارم آورده بودند اما در اصل من ترسو بودم
دختری که با وجود بیست سال سن از تنها ماندن در میان انظار مردم واهمه داشت .
از پله ها پایین رفتم از و در مطب بیرون زدم. هوا تاریک شده بود و در خیابان پر تردد
خبری از عمران و ماشینش نبود. دو پله ی جلوی در مطب را پایین رفتم و باز هم سرک کشیدم، نبود .
حتی فکر بازگشت به داخل در سرم نبود، از اضطراب در آن سرمای زمستان گرمم شده
بود .
چند گامی جلوتر رفتم. تمامی ب وتیک های راسته ی خیابان یا صاحب شان مرد بود و یا شلوغ بودند، ناچار به سوی دکه ی سرخیابان به راه افتادم . باید تلفنی پیدا می کردم و با عمران تماس می گرفتم.
عمران بی فکر لعنتی بخاطر چند برگه سند و اوراق مرا تنها گذاشته بود و ده دقیقه اش
به درازا کشیده بود .
کارت را از کیف بیرون کشیدم و به دست پیر مردی که از پنجره ی دکه دستش را
بیر ون آورده بود دادم .
دستانش می لرزید، انگار آن کاله پشمی و اورکتش در برابر این سرما حفظش نکرده
بودند .
کارت تلفن را به سویم گرفت و انگشتش به کوچه اشاره رفت .
-تو همین کوچه بغل ساختمون امالکی چندتا کیوسک هست از اونجا کارت و راه بنداز دخترم این تلفن خرابه .
چشمی برایش گفتم و به باجه ی کنار دکه چشم چرخاندم، خراب بود و گوشی میان
زمین و هوا معلق بود .
از کنار زنی که از کودکان پنج_شش ساله اش انتظار داشت همچو خودش با گامی هایی
بلند راه بروند و درکش به بچه بودن آن ها نمی رسید، گذشتم .
با احتیاط از کنار پیاده رو به راه افتادم .
انتهای این کوچه ی خانه ی عمو احمد و خانه ی پدری عمران بود .
با دلشوره عرض کوچه طویل را طی کردم و با دیدن کیوسک های تلفن سرعتی به قدم
هایم بخشیدم

با بوق ماشینی که از مقابل می آم د به دیوار چسبیدم، گویا مسیر مناسبی برای رساندن خودم به باجه های تلفن انتخاب نکرده بودم .
پشت بندش موتوری با سرعت بالا که در این کوچه ی پرتردد قصد داشت از کنارم
بگذرد،
باعث شد وحشت زده عقب کشیدم و با برخوردم به دیوار سیمانی چادر زیر پایم رفت و با سکندری روی زمین افتادم .
چشمانم بسته شد و درد تا مغز استخوانم نفوذ کرد .
توقف موتور وحشتم را بیشتر کرد اما کمی بعد صدای آشنایی صوت اعصابی که در مغزم پیچیده بود را خاتمه داد .
-خانم اتفاقی...
با دیدنم چهره ام حرف در دهانش ماسید و جلوتر آمد .
-دخترعمو !
لعنتی به شانس بدم گفتم. کف دستم را روی زمین گذاشتم و به آنی سر پا شدم .
درد مهم نبود حالا فقط این که عمران مرا با او اینجا ببیند رعشه به تنم انداخته بود .
زنی که با دیدن افتادنم قصد آمدن به سویم را داشت با سر پا شدنم عقب گرد کرد و دو ماشینی که ایستاده بودند نیز هر کدام چیزی گفتند و رفتند. این میان فقط من بودم که بدون کلامی از کنار عباس گذشتم

ادامه دارد....
📚@fazayeadaby


#بهار_رسوایی_418

_برام مهم نیست با کی چیکار می کنی .
در واقع بود، جان تک تک عزیزانم برایم مهم بود اما نمی خواستم مرا از خودش جدا بداند من در جبهه ی او بودم .
-برات مهم نیستن؟
با گچ دستم مشغول شدم .
-هستن ولی خیلی اذیت میشم وقتی همه به من اهمیت نمیدن و فقط واسه دعوا و
تلافی میان سراغم .
این روزها زیادی زبانم تلخ شده بود و هر دم تکه ای بار عمران می کرد، گزند این زبان تندم گریبان بهزاد و خان جون و بهنام و حتی علی را هم گرفته بود، راستش حق با عمران بود، زبان دراز شده بودم .
آن شب هر دو با تمام جان کندن های چشمانمان برای ذره ای خواب بیدار ماندیم، او گفت و من شنیدم. گه گاه نگاه دزدید و گه گاه نیز کینه از سیاهی هایش لبریز شد .
مرد مغروری که مدام در برابرم الدرم بلدرم می کرد زخم ها و حسرت ها در وجودش
داشت و مهم ترینش آنی بود که گفت برای نشان دادن خودش به همه ی کسانی که گفته بودند نمی تواند مرا داشته باشد حریصم بود .
گویا آن علاقه ای که می گفت از خامی بوده چندان هم الکی و پیش پا افتاده نبود چرا که میان حرف هایش گفت چندباری نامم را به زبان آورده بود و مادرش با پوزخند صاحب داشتن مرا بر سرش کوبیده بود

زن بی رحمی که مدام فرزندانش را آزار می داد و از نظر خودش خیرخواهشان بود .
زمانی که از اجبار عمویش و مصلحت اندیشی ریش سفیدان بر ازدواج اجباریمان می گفت، چشمانش برق می زد، این که توانسته به مادرش ثابت کند هیچ چیزی جلودارش در زندگی نیست، او را مغرور کرده بود .
بهم گفت
و آخرینش همانی که هنگام گفتنش
دختر محمود و طالق بده تا کمکت کنم قرضاتو بدی .
چفت دستانش نفسم را بند آورده بود
حتی تصورش هم در باورم نمی گنجید توران خانم بخاطر من از کمک به عمران سر باز زده بود !
در آن لحظه هزاران رویا در سرم شروع به بافتن کرده بودم اما عمران مانند همیشه همه چیز را خراب کرد و همانطور که چشمانش برای خواب بسته می شد گفت :
-تو تا ابد پیش منی حتی اگه کل دنیا بگن غلطه من ثابت می کنم چیزایی که می خوام و بدست میارم و شده به زور موندگارشون می کنم .
موهایم را پشت گوش زدم و باز هم به چهره ی غرق در خوابش خیره ماندم یک هفته از آن شب گذشته بود و فردایی که عمران برایش خط و نشان کشیده بود هم به آرامی سپری شده بود .
امروز برای سند زدن خانه می رفت .
یک هفته تمام خود خوری کرد، به در و دیوار زد اما نشد، نتوانست پول جور کند و
مجبور به دست کشیدن از خانه و باشگاه شد
در این مدت آقا بهروز و توران خانم سراغش را نگرفته بودند، جالب بود که علنا نشان می دادند عمران و دردسرهایش آن ها رو به ستوه آورده بود که پشیزی برایشان ارزش نداشت در این یک هفته چه شده بود و کجا سر می کرد .
با تمام نخواستن هایش خانه و باشگاه را فروخته بود و از صاحب خانه مهلت چند ماهه خواسته بود برای تخلیه ی اسباب .
دست کشیدن از دارایی هایش سخت بود. آن قدری که از دیشب علی قرار محضر را یاد آوری کرد دیگر لب هایش آن لبخند گاه گداری را هم نداشت .
با تکانی که خورد لبخندی به چهره ی خواب آلودش زدم .
-صبخیر .
بی هوا از جا پرید .
-دیر شده؟ ساعت چنده؟
نیم خیز شدم و پیراهنش را روی تنم پایین کشیدم .
-نه هنوز ساعت ششه .
نفسش را با صدا بیرون داد و موهای بهم ریخته اش میان انگشتانش فشرد .
-چرا زود بیدار شدی؟
با درد تنم را عقب کشیدم و به بالشت تکیه زدم .
-حالم خوب نبود

سر تکان داد و از جا بلند شد .
-بلند نشو من دوش بگیرم بیام بریم پایین مسکن بخوری خوب میشی .
چشم غره ای برایش رفتم و به پنجره خیره شدم .
برف می آمد. ذوق زده از جا پریدم و به طرف پنجره رفتم .
-وای برف !
با نشستن چانه اش روی سرم به تنش چسبیدم .
-پس درد داشتی که !
شانه هایم بالا آمد و چشمانم از خجالت روی هم نشست .
هوس کرده بودم کسی نازم را بکشد که خب از عمران بعید بود و این گونه مچم را
گرفت .
لاله ی گوشم را به دندان کشید و کمی بعد عقب گرد کرد .
-جلو و پالسمونو جمع کن برگردیم خونه، کار زیاد دارم اونجا تعطیلات بسه .
*
روی پله ها نشسته بودم و دانه های درشت برف روی صورتم می افتاد با وارد شدن عمران دست به دیوار گرفتم و بلند شدم .
-تموم شد؟
چهره اش از عصبانیت سرخ بود .
-آره اینارو بنداز تو خونه

ادامه دارد...
📚@fazayeadaby


#بهار_رسوایی417

عمران در ماشینش نشسته بود .
برس را روی موهایم می کشیدم و از پشت شیشه ی عرق کرده به ماشین نگاه می
کردم .
باران لحظه ای بند نمیامده بود .
در ماشین باز شد و او بدون ذره ای عجله به سوی خانه آمد. کش به دست جلوی در
بودم، صدای گام هایش روی پله ها می آمد .
با دیدنم ابروانش بالا پرید .
با آن بالا نافی مشکی رنگ و شلوار ستش و موهایی که دورم ریخته بود شبیه به بهار
ساعت ها پیش نبودم. سمیرا هر چه لباس لخت و پتی بود را برایم گذاشته بود و می
توانستم تصور کنم چقدر پیش خودش افکار زشت و منحرف پرورانده بود .
در درگاه ایستاد که کش را به سویش گرفتم .
-میشه موهامو ببندی؟
در را بست و دستانش بالا آمد .
از روی شانه نیم نگاهی به چهره ی بی تفاوتش انداختم .
تیشرت خاکستری رنگش خیس شده بود .
-لباست خیس شده .
واکنشی نشان نداد و کش را دور موهایم انداخت که به طرفش چرخیدم .
-قهری؟

چند تار مویی که از دستش در رفته بود و روی صورتم ریخته بود را پشت گوشم زد .
-زبونت درازتو کوتاه می کنم دختر حاجی !
پس دلخور بود. رو در رویش ایستاده بودم و نفس هایش به صورتم می خورد .
-توام همش تهدیدم میکنی م ...من اینجوری ازت میترسم .
دست در جیب شلوار راحتی اش فرو برد و ریزبینانه چهره ام را رصد کرد .
-اگه پا رو خط قرمزام بذاری گردنت و می شکنم بهار، یادت نرفته که زن منی .
از این شاخه به آن شاخه می پرید و گیجم می کرد با تکان خوردن لب هایم برق را
خاموش کرد و به سوی تخت روانه ام کرد .
-غر نزن حرفام دو تا نمیشه، یبار گفتم تو گوشت بمونه که تو زن منی حتی اگه من
روزگارتم سیاه کنم حق رفتن نداری، زبونتم کوتاه می کنم .
تمامی اینان را جدی می گفت اما عصبانیتی چاشنی لحنش نبود .
لب فشردم. چه می گفتم وقتی هر چه می گفتم خط و نشان هایش کم رنگ تر نمی
شد .
بحث را عوض کردم .
-من شبا اذیت می شم رو تخت !
به تاج تخت تکیه داد و دستم را کشید. به اجبار روی پایش نشستم، گویا او هم موافق بود تا محور بحث مان را عوض کند .
-گشنمه بهار

سر روی شانه اش گذاشتم .
-همش داد میزنی نه خودت غذا خوردی نه گذاشتی من بخورم .
در تاریکی اتاق دستش را روی تیغه ی گردنم گذاشت و کم کم پایین رفت .
بعد از سکوت طولانی مدتی که بوی عطرش مخمورم کرده بود لب باز کرد .
-یه روز بگم برو میری پیش اون پسره؟
باز هم سوالات عجیب و غریبش را شروع کرده بود و نمی دانستم چه ولوله ای در سرش به پا بود که هر دم سازی می زد .
سرم را بالاتر گرفتم که بینی ام به چانه اش خورد .
-نه، چیزی شده؟ چرا اینجوری شدی یهو؟
-تو زود خام میشی برات دو تا حرف قشنگ بزنه رفتی .
-دیونه شدی؟ یعنی چی عمران؟
زبان روی دندان هایش کشید و سرش را جلو آورد .
-عروسی پسر عموت بهم خورده، داماد سر مجلس نرفته ...
چند باری پلک زدم و ناباورانه هینی کشیدم.
-تو سرش هوا نپرورونه که بخواد بیاد سمت تو، می کشمش بهار هم اونو هم تو رو .
-من جایی نمیرم ولی اون فقط سر مجلس نرفته وگرنه سعیده زنه عقدیشه فکر نکنم
خانواده ها به این سادگی بیخیال بشن مخصوصا خانواده ی سعیده

با صدای خشنش گوشم را آزار داد .
-واسم مهم نیست کی چه گوهی می خوره، حرف من تویی، اگه بری...
دندان قروچه کرد .
-اصلا تونستی برو تا هم تو رو پ..اره کنم هم اون جد و آبادتو به آتیش بکشم .
دیگر زیاده روی می کرد.واقعا از بهم خوردن آن عروسی تا این حد واهمه به جانش افتاده بود؟ !
حتی اگر از عمران جدا هم می شدم بازگشتم به سوی عباس یک مورد محال و غیرممکن بود. بی توجه به تمام موانعی که جلوی راهم سد می شد خودم پای رفتن به سوی او را نداشتم .
-من جایی نمیرم .
لب هایم به خنده باز شد .
-بریم شام بخوریم؟
-نه بخواب .
لب هایم آویزان شد .
-با این لباسا بیرون نرو این اطراف پسرا زیاد میان واسه گشت و گزار .
اهومی گفتم.
-بخواب دختر حاجی و دعا کن فردا کارم پیش بره وگرنه ...
مانع از حرف زدنش شدم...

ادامه دارد....

📚@fazayeadaby


💐سلام

📻#رادیو_مرسی نهم اسفند


#همسرانه
🔰 اختلاف سن در زوجين چقدر اهميت دارد؟

تفاوت سن در فرهنگ ها اهميت دارد ولي ميزان آن را هم هيچ علم و منطقی با قاطعيت تخمين نزده است.

تفاوت در سن بلوغ دختر وپسر اين روند را طوري نهادينه كرده كه پسرها با توجه به ديرتر بالغ شدنشان بايد از دخترها بزرگتر باشند، با اين حال فاكتور سن به تنهايي نمي تواند تضمين كننده يك ازدواج موفق باشد.
رشد عاطفي و فكری،
تشابه علایق و طرز تفكر،
تشابه مذهبی، تحصيلاتی و طبقاتی،
تشابه طرز فكر به مسائل جنسی،
تشابه به علاقه به زندگي وفرهنگ وآداب و رسوم بين زوجين
نشان دهنده بهترين زمان برای ازدواج است.

اينكه مرد از زن بزرگتر باشد
يا زن از مرد بزرگتر باشد
يا هم سن هم باشند
هيچكدام ملاك كلی نيست،


تنها ملاك تعيين كننده رشد فكری و عاطفی طرفين می باشد

🌤@fazayeadaby


کشمش برای کمبود کلسیم

🔹هر شب دو کشمش بخورید و یک لیوان شیر شیر بنوشید. مصرف این دو به طور منظم برای سلامتی بسیار مفید است، به ویژه برای بیماری‌هایی که دچار بیماری‌های ناشی از کمبود کلسیم هستند، مانند ضعف دندان‌ها و استخوان‌ها.

برای عزیزانتون بفرستید


‌🗓 بسم الله الرحمن الرحیم

سلام  و درود دوستان مهربونم  صبح تون بخیر و شادی  

📿ذکر امروز ❣لا اله الا الله الملک الحق المبین ❣

☀️♦️پنجشنبه ♦️☀️

🌞9 اسفند ماه   1403ه. ش
🌙28  شعبان  1446 ه.ق
🎄27 فوریه  2025ميلادی

🌤@fazayeadaby
‌ ‎‌‌‌‌‌

12 last posts shown.