شب بعد نادر با شمشیر و تبرزین معروف خود و علیرغم مخالفت سرداران لشگر خود ، که جان فرمانده دلیرشان را در خطر می دیدند ، شخصا در جلوی سربازان خود ، آماده ورود به شهر شد ، پس از رسیدن نادر به پائین برج و باروی دروازه موسوم به میر علی آمویه ، پیرمحمد از بالای برج ، نادر را شناخته و دستور گشودن دروازه شهر را داد
پیر محمد با حیرت مشاهده کرد اولین کسی که وارد شهر می شود خود نادر است که با فریادهای معروف یا علی و یامحمد ، در نوک پیکان لشگرش ، با لشگر سلطان محمود ، با شجاعتی مثال زدنی درآویخته و مانند یک سرباز عادی و پیاده ، سر و بدن و قلب خود را ، آماج هزاران شمشیر و نیزه و گرز قرار داده و بی محابا مانند گرگی که به آغل گوسفندان رفته باشد مدافعین قلعه را تار و مار می نماید
با ورود نادر بداخل شهر ، دروازه های دیگر شهر نیز بدست یاران نادر گشوده شد و سپاهیان نادر که شهر را در محاصره داشتند مانند رودخانه ای بی پایان ، بداخل شهر ریختند ، جنگ وحشتناکی درگرفت و دو طرف بی رحمانه به هم می تاختند ، این جنگ تا ظهر فردا ادامه یافت و عده زیادی از دو طرف به کام مرگ کشیده شدند و در نهایت ، آثار شکست در سپاهیان ملک محمود نمایان شده و او بناچار با الباقی سپاهیان خسته و از نفس افتاده خود به ارگ شهر (ارگ شهر در قدیم محل استقرار فرمانروایان بود که تالار و قصر شاه و فرمانروا در آن قرار داشت و در حقیقت ارگ هر شهری به تنهائی خودش یک قلعه مستحکم محسوب می شد) عقب نشینی کرد
نادر دستور داد ارگ شهر را محاصره و ملک محمود را که اینک مانند روباهی به تله افتاده بود را مواظبت کنند که نگریزد
، نادر با اینکه پیروز میدان بود ولی باز هم جانب احتیاط را رعایت می کرد و سپاهیان خود را در حالت آماده باش قرار داده بود تا دچار شبیخون و غافگیری دشمن نشوند
از آنطرف ملک محمود که خود را گرفتار می دید به مشورت با سرداران خود پرداخت ، سرداران ملک محمود ، جوانمردی نادر را به او گوشزد کردند و از طرفی ملک محمود نیز خود می دانست که نادر با کسی که تسلیم وی شود بزرگوارانه رفتار می کند ، لذا تاج شاهی خود را با پیکی بسوی نادر فرستاد و خود نیز درخواست امان کرد ، نادر او را امان داد و ملک محمود سیستانی با خانواده اش به اردوی نادر رفتند
نادر بزرگوارانه او را در آغوش کشید و گفت ، هر چند که تو قصد جان مرا کرده بودی ولی من از تو کینه ای به دل ندارم و در حال حاضر اگر پیشنهادی داری بگو تا آنرا برآورده سازم ، ملک محمود گفت من هیچ خواسته ای ندارم و فقط میخواهم در خانه ای در جوار امام رضا علیه السلام سکونت کنم تا سرنوشت ، چه پیش آورد ، نادر ، خواسته ملک محمود را برآورده ساخته و سپس به زیارت مرقد امام هشتم رفته و پس از زیارت ، بلافاصله و بدون هیج استراحتی برای لشگر کشی و تصرف هرات در افغانستان ، به اردوی شاه تهماسب ، رهسپار شد
پایان قسمت هشتم
@donyaye_ajayeb
پیر محمد با حیرت مشاهده کرد اولین کسی که وارد شهر می شود خود نادر است که با فریادهای معروف یا علی و یامحمد ، در نوک پیکان لشگرش ، با لشگر سلطان محمود ، با شجاعتی مثال زدنی درآویخته و مانند یک سرباز عادی و پیاده ، سر و بدن و قلب خود را ، آماج هزاران شمشیر و نیزه و گرز قرار داده و بی محابا مانند گرگی که به آغل گوسفندان رفته باشد مدافعین قلعه را تار و مار می نماید
با ورود نادر بداخل شهر ، دروازه های دیگر شهر نیز بدست یاران نادر گشوده شد و سپاهیان نادر که شهر را در محاصره داشتند مانند رودخانه ای بی پایان ، بداخل شهر ریختند ، جنگ وحشتناکی درگرفت و دو طرف بی رحمانه به هم می تاختند ، این جنگ تا ظهر فردا ادامه یافت و عده زیادی از دو طرف به کام مرگ کشیده شدند و در نهایت ، آثار شکست در سپاهیان ملک محمود نمایان شده و او بناچار با الباقی سپاهیان خسته و از نفس افتاده خود به ارگ شهر (ارگ شهر در قدیم محل استقرار فرمانروایان بود که تالار و قصر شاه و فرمانروا در آن قرار داشت و در حقیقت ارگ هر شهری به تنهائی خودش یک قلعه مستحکم محسوب می شد) عقب نشینی کرد
نادر دستور داد ارگ شهر را محاصره و ملک محمود را که اینک مانند روباهی به تله افتاده بود را مواظبت کنند که نگریزد
، نادر با اینکه پیروز میدان بود ولی باز هم جانب احتیاط را رعایت می کرد و سپاهیان خود را در حالت آماده باش قرار داده بود تا دچار شبیخون و غافگیری دشمن نشوند
از آنطرف ملک محمود که خود را گرفتار می دید به مشورت با سرداران خود پرداخت ، سرداران ملک محمود ، جوانمردی نادر را به او گوشزد کردند و از طرفی ملک محمود نیز خود می دانست که نادر با کسی که تسلیم وی شود بزرگوارانه رفتار می کند ، لذا تاج شاهی خود را با پیکی بسوی نادر فرستاد و خود نیز درخواست امان کرد ، نادر او را امان داد و ملک محمود سیستانی با خانواده اش به اردوی نادر رفتند
نادر بزرگوارانه او را در آغوش کشید و گفت ، هر چند که تو قصد جان مرا کرده بودی ولی من از تو کینه ای به دل ندارم و در حال حاضر اگر پیشنهادی داری بگو تا آنرا برآورده سازم ، ملک محمود گفت من هیچ خواسته ای ندارم و فقط میخواهم در خانه ای در جوار امام رضا علیه السلام سکونت کنم تا سرنوشت ، چه پیش آورد ، نادر ، خواسته ملک محمود را برآورده ساخته و سپس به زیارت مرقد امام هشتم رفته و پس از زیارت ، بلافاصله و بدون هیج استراحتی برای لشگر کشی و تصرف هرات در افغانستان ، به اردوی شاه تهماسب ، رهسپار شد
پایان قسمت هشتم
@donyaye_ajayeb