به زندگی ادامه میدهم؛ مانند همین رواننویسی که تمام شد! گاهی امیدوار و اغلب؟ ناامید.
فهمیدهام پوچی یکقدم باانسان فاصله دارد. کافیست شبی، نیمه شبی خوابت نبرد. کافیست بروی مرکز ناباروری برای تست ژنتیک و آدمها را نگاه کنی و از خودت بپرسی چرا؟ برای چه؟ برای اینکه آدمی به این جهان کصافط اضافه کنیم؟ که زجر بکشد؟ زجر بکشد تا رشد کند؟ رشد کند تا بمیرد؟ دیدی؟ زندگی میتواند در یک لحظه همینقدر پوچ شود. آنقدر خالی که مثل وقتهایی که پنیک میشوی حتی توان، انگیزه و کشش نفس کشیدن نداشته باشی.
به اطرافم مینگرم، به دنبال انگیزه میگردم.چیزهای کوچک همیشه آدم را نجات میدهد. چیزهای کوچک ولی مهم! جزئیاتی که هیچوقت فکرش را نمیکنی تورا به زندگی وصل میکند. «وصل کردن؟» چه ترکیب عجیبی! انگار که در کشور دیگری باشی و بخواهی به اینترنت وصل شوی و از طریق واتساپ ویدیوکال کنی با مادرت.
مگر ما در حال زندگی نیستیم؟پس چرا گاهی فکر میکنیم دور افتادهترین موجود جهانیم؟ تنها، بیکس، و جهان تهی به نظر میرسد. مثل چهاردیواریای که کاملا سفید است، هیچ صدایی از آن گذر نمیکند و تو حتی میتوانی صدای جریان خون در رگهایت را بشنوی! یاد کتاب شاملو افتادم.«مثل خون در رگهای من». پس اینطور است! گاهی برای دور افتادهترین موجود جهان، یک دور افتادهی دیگر میشود خون رگهایش. و بعد صدای اوست که میپیچد در آن اتاق سفید! حالا دیگر به جای صدای خلاء، او را میشنوی. جالب است، و البته بیشاز حد دراماتیک!
-#زهره_احمدی
@chizhaeihast
فهمیدهام پوچی یکقدم باانسان فاصله دارد. کافیست شبی، نیمه شبی خوابت نبرد. کافیست بروی مرکز ناباروری برای تست ژنتیک و آدمها را نگاه کنی و از خودت بپرسی چرا؟ برای چه؟ برای اینکه آدمی به این جهان کصافط اضافه کنیم؟ که زجر بکشد؟ زجر بکشد تا رشد کند؟ رشد کند تا بمیرد؟ دیدی؟ زندگی میتواند در یک لحظه همینقدر پوچ شود. آنقدر خالی که مثل وقتهایی که پنیک میشوی حتی توان، انگیزه و کشش نفس کشیدن نداشته باشی.
به اطرافم مینگرم، به دنبال انگیزه میگردم.چیزهای کوچک همیشه آدم را نجات میدهد. چیزهای کوچک ولی مهم! جزئیاتی که هیچوقت فکرش را نمیکنی تورا به زندگی وصل میکند. «وصل کردن؟» چه ترکیب عجیبی! انگار که در کشور دیگری باشی و بخواهی به اینترنت وصل شوی و از طریق واتساپ ویدیوکال کنی با مادرت.
مگر ما در حال زندگی نیستیم؟پس چرا گاهی فکر میکنیم دور افتادهترین موجود جهانیم؟ تنها، بیکس، و جهان تهی به نظر میرسد. مثل چهاردیواریای که کاملا سفید است، هیچ صدایی از آن گذر نمیکند و تو حتی میتوانی صدای جریان خون در رگهایت را بشنوی! یاد کتاب شاملو افتادم.«مثل خون در رگهای من». پس اینطور است! گاهی برای دور افتادهترین موجود جهان، یک دور افتادهی دیگر میشود خون رگهایش. و بعد صدای اوست که میپیچد در آن اتاق سفید! حالا دیگر به جای صدای خلاء، او را میشنوی. جالب است، و البته بیشاز حد دراماتیک!
-#زهره_احمدی
@chizhaeihast