Forward from: Unknown
🔞ماجرای رابطه من و زن عمو 🔞
.
خونه مادر بزرگم بودیم قرار شد که زن عمو و پسرشو که۹سالشه ببرم بذارم خونشون که خیلی دور بودن ساعت1:30شب رسیدیم خونشون منم خیلی خسته بودم و زن عموم اینو فهمیده بود گفت:بیا بریم بالا عموتم خونه نیست ما تنهاییم میترسم،منم قبول کردم،پسر عموم که خواب بودو بغل کردم و بردم رو تختش گذاشتم و خودم اومدم بیرون زن عمو رفته بود تو اتاق و داشت لباس عوض میکرد منم حواسم نبود و در نزده رفتم تو گفتم زن عمو لباس راحتی دارین تا دیدم که لخته..
.
برای خواندن ادامه داستان اینجا را کلیک کنید😉
.
خونه مادر بزرگم بودیم قرار شد که زن عمو و پسرشو که۹سالشه ببرم بذارم خونشون که خیلی دور بودن ساعت1:30شب رسیدیم خونشون منم خیلی خسته بودم و زن عموم اینو فهمیده بود گفت:بیا بریم بالا عموتم خونه نیست ما تنهاییم میترسم،منم قبول کردم،پسر عموم که خواب بودو بغل کردم و بردم رو تختش گذاشتم و خودم اومدم بیرون زن عمو رفته بود تو اتاق و داشت لباس عوض میکرد منم حواسم نبود و در نزده رفتم تو گفتم زن عمو لباس راحتی دارین تا دیدم که لخته..
.
برای خواندن ادامه داستان اینجا را کلیک کنید😉