اما یکم که ریز میشی هست. شب های تاریک کوفتی که هنوز اسمی بجز این براشون پیدا نکردم ، تو قصه ی فاطیما اینجاست.
اینجا که در اوج افت کرد ، خسته شد ، و مطمئنم یه شبی نشسته و عین من، تو ، گریه کرده و از خودش متنفر بوده.
ته دلش امید داشته از فردا همه چیزو درست میکنه ولی بازم نشده، ساعت مطالعه ای که بالا نیومد، درسی که فهمیده نشد، فکری که تموم نشد و …
اینجا که در اوج افت کرد ، خسته شد ، و مطمئنم یه شبی نشسته و عین من، تو ، گریه کرده و از خودش متنفر بوده.
ته دلش امید داشته از فردا همه چیزو درست میکنه ولی بازم نشده، ساعت مطالعه ای که بالا نیومد، درسی که فهمیده نشد، فکری که تموم نشد و …